December 27, 2005
اعتراف
تو را که اعتراف کنم
دیوارها سیاه می شوند
تو را که اعتراف کنم
پنجره ها قرمز می شوند و خون رنگ
تو را که اعتراف کنم
پستو ها پر می شوند از آه
تو را چگونه ... چگونه فریاد کنم عزیز
وقتی نفس همین جا هم تنگ است
وقتی دست ها را فرصت روئیدن نیست
وقتی ریشه ها می دوند تا ته
و به هیچ نمی رسد
جز لجن و لجن
تو را چگونه بنویسم
اینجا که هزار نور روشن اش نکند
که بزرگش نکنند و تو بروی
تو را
تو را
چگونه بخوانم...
---------------
صدای باران، صدای برگها و صدای آوار شدن زمستان روی سبزینه. میان این هیاهو من مانده ام و یک آسمان ابری و غرش بی مهابا که می شکند آسمان را در زمین، قطره قطره جان می دهد ابر.
صدای فریاد زن گم می شود در دستهای قدرتی که می خراشد صورتش را به جرمی که مرتکب شده! و یا شاید نشده! و شاید خیال می کند که شده است. در این ازدحام شهر زیر این زیباییهای باران و رنگ رنگ شدن برگها، پشت این دیوارها چه جهنمی است. جرم را چه کسی معنا می کند که تاوان چه چیزی را پس دهد زن!
سلام
وبلاگ خیلی خوبی داری تبریک می گم.
مطالب با احساسی هم نوشتی .
امیدوارم موفق باشی
به امید دیدار
سلام. دلم برات تنگ شده بود سر زدم! راستي سيبهاي تازه دارم .بيا.........
Posted by: مريم at January 30, 2006 9:56 PMسلام.وبلاگ جالبي داري.به من هم سر بزني خوشحال ميشم.در ضمن اگر با تبادل لينك هم موافق بودي يه پيغام بذار.با تشكر.
موفق باشي.
سلام...سلام...سلام
دلم براي نوشته هايت تنگ شده بود...همين!
شادباشي
salam
zibast
hamisheh bayd jan dadani bashad ta jan bebakhshad abr jan midahad ta baran hasel shavad zamin ra dar ham beshekand dobare jani taze dar aan bedamad,bayad shekastani bashad ta shekl gereftani peyda shavd, abr mishekand ghatrat e latife baran motavaled mishavand bayd jormi bashad ,...
خوشحالم که به داستان توجه داری و خوشحال تر این که مخاطبان معدود، ولی شاعر پیدا کرده. همین است که گفتی؛ برای من پاید تلاشی باشد برای نمردن حس های راست، برای همچنان عاشق ماندن. خودم هم نمی دانم بقیه اش چه می شود.
صمیمانه
سلام عزیزم
خسته نباشی. خواندنی بود
سلام نازنين !مثل هميشه لطيف ..مثل هميشه زيبا ..جرم را چه کسی معنا می کند که تاوان چه چیزی را پس دهد زن! ...شاد باشي
Posted by: sahra at January 3, 2006 8:32 PMسلام...سلام...سلام
عجيب زيبا مي نويسي...موفق باشي هميشه
دلت بهاري
عرض سلام مجدد همسايه !
Posted by: آينا at December 30, 2005 11:07 PMاعتراف . شايد اما ...
Posted by: ... at December 29, 2005 9:39 AMسلام . كاش شعرتان را ادامه ميداديد و تصوير تاثيرگذاري را كه ايجاد كرده به پايان ميرسانديد ! به هر حال من از شعرتان لذت بردم خصوصا از مصرع تو را كه اعتراف ميكنم !
Posted by: آينا at December 28, 2005 2:51 AMهميشه دوست دارم تهران را از بالاي كوه يا در هواپيما ببينم... اينطوري چيزي از كوچه هايش معلوم نيست و چه ها كه مي شود هر ساعت...
Posted by: باد صبا at December 27, 2005 7:39 PMكيا ي عزيز :
اين دو مطلب جدا گانه است. گمانم مخاطبش هم متفاوت باشد! و خطي هم كه كشيده شده . شايد به اشتباه اندازد تقصير من است كه گاهي ژر مي شوم از حس هاي بسيار در يك لحظه
خوب است که توضیحات بعدی را در شعر نگفتید. شعرتان خیلی بیشتر حرف دارد و بیشتر تاثیر گذار است.
Posted by: kia at December 27, 2005 1:58 PM