January 31, 2005
رنگ عشق
آونگ میشوم لحظهها را
در رقصی چوبین
روی خاطره آب
سرانگشت
و حلقه حلقه تا انتها
بازمیگردم، واژگون
زمان می ایستد
در سبزی یك خاطره
....
بال میشوم در وسعت یك آسمان، آبی كبود، آبی خیال.
مهر میشوم، قرمز، تلنگری، و ماهی تنهای تنگ را همدم.
داد میشوم، غربت دره آبی را،انعكاس شكست سكوت.
پنجره میشوم، عبور نور را به روزن تاریك درون،جایی كه سلولها هجوم مرگند.
خنده میشوم، برهنگی كودك تازهگی را.
و عشق
جادوی قفلهای غمگین درهای بسته.
January 28, 2005
مولا علی...

چهار بود يا چهارو نیم صبح، تاریك بود آسمان و دلم نورانی.وقتی حركت خانهها و خیابانها تمام شد نفس كشيدم.كفشهایم جا ماند و داغی زمین در من نشست. صدای اذان گل كرد از گلدستههای نور و صدای تضرع پاشید روی صورتم. میدویدم؟ آرام بودم؟ كسی دستم را گرفته بود؟ نفس میكشیدم؟ انتظار این لحظهها چند سال در من خشك مانده بود كه آنروز، آن صبح غریب، میپیچید در من و بالا میآمد؟ دیوار را چرخیدم و حریم امن او آرامم كرد. چشم باز كردن نمیتوانستم و كسی مدام میپرسید "باورت میشود؟" زانو زدم در آستانه در وكبوترها نشستند روبروی سكوتم. تمام او، همه من، اذان و كبوترها ...چه باید طلب میكردم میان اینهمه حضور؟ هیچ جز او.
January 26, 2005
الهي و ربي من لي غیرك...

رنگ دوست داشتن را میان مدادرنگیهای شكستهام گم كردهام. تیلهها را هر روز خیره میشوم.
-میكاری؟
-نه تو بكار
میان گلهای قالیكه هر گلی خانه كاشتن بود و گل كردن رنگ زندگی را گم كردهام. زیر سقفهای عشق روزها چگونه میگذرند و میان بهت بودن من چه آشوبیاست.
خوابم و همه این رجهای سیاه مینشینند روی هم، لحظه لحظه و دانههای سپید اگر گاهی باشد محو میشود در سیاهی و من هنوز خواب.
مشت میزنم و تكرارم را میشكنم در آینههایی كه سیاه اند و غبارآلوده. كه نو شوم.
بیرنگم مثل رنگ خدا، هزار رنگ در بیرنگی
مینشینم روی سبزی سجادهام
الهي و ربي من لي غیرك
چگونه تازهام میكنی هربار؟
جوانه میزنم، سبزم، سبزِ سبز.
January 23, 2005
كودكی

كودكیهام قصه یك عروسك
حسرت یك سوتسوتك
سوت میزدی باز میشد و دوباره لول میشد میون صورت
كودكیهام قصه یك تخممرغ
تخمی كه سبز بود
میونش یه جوجه
دسته شو كه هل میدادی اون وسط
تخمه یهو باز میشد و
جوجه بهت میخندید
كودكیهام قصه بازار و چرخ
حسرت یك خرید كودكانه
قصه اون بچههای خوشلباس
كه میدیدم، هر روز تو راه خونه
كودكیهام بازیهای بیصدا
صدای خنده یعنی كتك
تو كوچه رفتن لذت بازیها
هدر میرفت با یه كتك با عصا
كودكیهام داغ یه دمپایی بود
چوبی، كه وقتی پا رو سنگ میذاشتی
صداش قشنگ و تق و تق تقی بود
كودكی و صورت و با التماس
به شیشه مغازهها چسبوندن
مغازهدار با اخم كه در میومد
با ترس فرار كردن و تند دویدن
...
مسافرا كه از زور تنهايي
میومدن حرم، دعا و تسبیح
با بچه بیبچه و با هزار درد
تو خونهمون صدایِ دعا میپیچید
كودكیهام وقتی حرم میدیدم
غصه عالم تو دلم روون بود
كنار یك مادر و صد آینه
همیشه بارون از چشام میبارید
كودكیهام من بودم و اون ضریح
صدای بیكسی میون همه
صدای التماس و زاری از درد
روبهروی حرم هزار عالمه!
كودكیهام خدا همین خدا بود
خدا جدا از همه سختیها بود
...
حالا میون اینهمه عروسك
داد میزنم عروسكم، عروسك
دوست ندارم خیابون و كوچه رو
دوست ندارم خرید و بی بهونه
دوست ندارم كفش بلند بپوشم
صدا بده، صداش به زنگ میمونه
دوست ندارم كه دوستم داشته باشن
سوت بزنم میون یك سوتسوتك
یا بمونم كنار یك مغازه
مغازهای با یه عالم عروسك
January 17, 2005
غربت

كجای این حجم غربت گم شدهای كه نیستی
كجای من ماندهای كه ازدرون برون میریزی و رشته رشته میكشانیام
كجای هیاهوی این آسمان ابری خوش نشستهای كه بیتاب باران نمیشوی
كجای این خیابانهای ازدحام قدم میزنی
كه چشمهای خالی، ماندهاند روی انتظار در
كجای این سبزینهها خشكیدهای كه میتكند شكوفهها مدام و تو خاموش
چون گرمای برف میان انگشتان سرد زمستان نیست میشوی
و رستن خشك میماند
مدادهای رنگین نقاشیهای كودكانهام شكستهاند، بزرگ شدهام!
صدا در من تكرار میشود و دستهایم سبز
نفسهای مكررم
تنگ میگذرد
زنگ میزند ناقوس و میگذرد تا سنگینی یك سنگ
سفید
سیاه
و تو گم میمانی
January 13, 2005
سیاه پوشم

سلام مادر
من هستم مادر
مویه برای چه؟
من آموختهام چطور بنویسم آنچه هست را
آموختهام چطور سرما را بترسانم
آموختهام پیاده برفها را قدم بزنم تا مدرسه
دیر نرسم و نمانم پشت برف
آموختهام درد را بشكنم
و گرسنگی را دور بیاندازم
آموختهام مادر
آموختهام چگونه نداشتن را بخش كنم
صدایش را بكشم
نَ...داش...تن
سه بخش است
آموختهام و میدانم یك با یك برابر نیست
فاصلهها را میشناسم مادر
تجربه كردهام همه چیز را
سرما را
سوختن را
درد را
و نيستم دیگر كه مدام
از درد كودك همسایه
بسوزم
سوختم
یكبار برای همیشه.
(13 دانشآموز در آتش سوختند . 24 دیماه 83 )
January 12, 2005
سیاه

كندهام
خوابیدهام استوار در تنگنا. از چهارگوش مستطیلیاش آسمان ابری است، گرفته و برف میریزد و درون حفره چشمانم جمع میشود و آب، پلك نمیزنم. میریزد، میریزد و سرد تمام تنم. بوی سردی میپیچد و صدای سرما . خون یخ میزند و خط میكشد كف دستم، صاف و محكم. سفید پوشیدهام در انتظار.
...
مینشینم روی خاكِ نمدارِ برف گرفته. تا میخورم، پنجه در خاك میزنم، در انتهای چهارگوش گره میخورم در خويش، سفید پوشیدهام. مشت میزنم و میپاشم.
...
برف میآید و خاك. درون حفره چشمانم ذوب میشود و میپوشاند قهوهای، سرد و تیره. پلك نمیزنم. سفید پوشیدهام. دهانم پر است و حنجرهام پرتر.
آسمان قهوهای است قهوهای. خوابیدهام استوار.
January 08, 2005
واحه و كارگاه

تصویر ذهنیاش از دنیا گونهای دیگر است، متفاوت. كارهایش ناب است و طرحهایش آرام به دل مینشیند. زمانی كه خطوط درهم را دنبال میكنی میچرخی با هر خط دایره وار و پیچ در پیچ و تلاطمی كه تو را به دورها میبرد. جوان است و دستش پرتوان، خلاق است و افق دیدش باز .
بالاخره همت كرد وگزیدهای از كارهایش را در كارگاه به نمایش گذاشت. برایش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
January 01, 2005
آیه عشق

دلم از آیه تو لبریز است
و كویری كه مرا تشنه نگه میدارد
میتوان عشق به دریای عدم داشتن، اما تا كی؟
میتوان در دل مرداب فسردن، تا كی؟
از پس پنجره بسته عشق
دل به رؤیای تو بستن، تا كی؟
به امید عطشی پاك نشستن، تا كی؟
آی... ای پنجرهها...
بشنوید آیه عشق
دلم از آیه تو لبریز است
دست تو میشكند شیشه این پنجره را
باز انگار هوا میآید
نفس تنگ من از بوی نسیم
و نگاهم ز نشاط نگهت لبریز است
پیچك عشق به دامان دلم میپیچد
و نگاه شبح مهر غریب است، غریب
تو مرا میبینی
من تو را اما مات!
شبحی خفته به گرداب نگاهت پر شور
آه ...
ای آيينهها
لحظهای باز مرا دریابید
من كویرم كه ترك خوردهام از آتش عشق
تو كویری كه ترك خوردهای از آتش من!
...
آن شب آن شب، دل تو
چه صفایی به سحر داد، بگو
آن شب آن شب
كه تو در چشم من از صورت افلاك سخن میگفتی
چه فرو ریخت تو را؟
كه تو میلرزیدی
لرزشی در دلِ گرمای عطش!
چه فرو ریخت تو را؟
ای كه مجنونی اگر كوه ملامت برسد
چه كنم زورق احساس تو را؟
ای كه فرهاد شدی، كوه غرورم، فرهاد!
چه كنم عصمت چشمان تو را؟
چه كنم دامن گل را كه سپردی به منش؟
چه كنم آه شبانگاه تو را؟
چه كنم آیه عشق!
تو بگو
چه كنم با دل تو؟
من در اين تاریكی
كه نگاهت به نگاهم جاریست
كه دلت، میكشد راه به دامان خدا
با تو از عشق نگویم چه كنم؟!
تو مرا میبینی
تو مرا میفهمی
تو در این حادثه داغی از تب
تو پر از احساسی
من خموش
از پس پنجرهای
كه شكستی آن را
مات و مبهوت تو را مینگرم
تو هنوز اینجایی؟!
15 شهریور 1375
