April 29, 2005
صدای اذان

خاطره روزهاي دور را داریوش با صدای اذان مؤذن زاده زنده كرد خاطره لذت گلدستهها و گنبدي كه سحرهاي رمضان مرا مي كشاند تا سجاده مادر. پهن ميشد در لطافت صبح صحن حرم وقتی كبوترهای عاشق را میدیدم از زمین تا صبح كه میدمید .مینشستم رو به خدا رو به طراوت رمضان رو به زلالی اشكهای مادر و دستهای گشودهاش ، بلند تا دامن پر ابهتی كه تپش او را میرساند و میكشاند تا خدا. كجاست مادر؟ و دستهای محبتاش! كجاست طلوع با صفای حرم؟ و طراوتش! كجاست بالهای كبوترهای عاشق؟ كجاست صداقت سجدههای آرامش؟ چه كسی نشسته میان من و تو كه مرا اینگونه رها كرده از لذت با تو بودن. اینجا تنها سجاده مادر مانده و دستهای خالی من . مثل همه روزهای بهاری آسيمه بارانم كه ببارد وخیس التهابی دور باشم.
April 25, 2005
مرا روزي مباد آندم كه بي ياد تو بنشينم
چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم.مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام. مثل همه آنها كه نگاه مي كنند و مي خندند.
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند. مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند، مي كشدم مثل رنگ روي زندگي. پشت سرم خالي است از هر حادثه اي و روبرو مه تا نفسم پيش آمده. دوباره سرم سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم .مچاله مي شوم، مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار.
April 20, 2005
میهمان امیرحسین سام
قدم كه به درون گذاشتم باران ایستادهبود و من بارانی شدم. حس خوب شعر، حس لطیف ساز و رقص موج در نگاه من. بوي خوش بهار و طعم شیرینیهای عید مادر بزرگ.
قدم كه به درون گذاشتم همه چیز بود جز من. همه چیز جز حس شتاب لحظهها در دویدن ابر و آب و باد، دویدن زندگی و من چرا نشینم؟!
همه چیز كه میریخت مثل برگ زرد و سرخ و ارغوانی و من صدای خشخش آنها را زیر پای زمان حس میكردم. قدمهای من كوتاه و فاصلهها را عاجزاند. كجای این كویر نشستهام، و به تن بهار چه وصله ناجوری .
سرانگشتانی هنرمند، نگاهی عمیق و پر معنا، كلامی شیوا و لطیف و متواضع. گاه حس میكنم نعمت را خداوند در وجود "امیرحسین" تمام كردهاست. زمین خوب و زمان خوب و امیری شاكر كه قدر نعمت میداند به نیكی. ساز كه دست میگیرد قطعهایاز وجود اوست و شاید همه وجودش، شعر را با چنان حرارتی میخواند كه به تب میكشاندت، همنوا كه میشود با سازش همنوا میشوی با تار تار سهتار و پرده پرده وجود از خود تا خدا، از كجا تا كجا!
و تا مواج رقص دستش.
نورهایی كه به زیر و بم شدن صدا پر میشد و خالی، عود و دف و تار و همه ریشههایی كه در وجودم دویده بود و ماندگار این خاكم كرده بود را می نشاند مقابلم، دیوانهتر از پیش.
غروب است و لب دریا بیا بنگر جنونش را
ز بی مهری كسی گویا بجوش آورده خونش را
كجا می اینچنین موجی به جام دل دراندازد
مگر پر كرده از آتش كسی جام درونش را
كار جدیدش همسنگ كه نه بسیار دلنشین تر از "صبح بهار باران" است. شعر و موسیقی چنان در اين كار در هم گره خوردهاند كه نمیتوانی بگویی كدامیك بیشتر در تو نفوذ میكند و ولوله میاندازد و گلههایش از سختی كار هم از جنس دیگری است نه مثل شكایتهای مدام. امیدوارم به زودی اين صفحه هم به طنین صدای آهنگهایش مزین شود.
April 15, 2005
ديدار

صدای همهمه بود و من كه گوشهایم گنگیاین فریادها را از یاد برده بود میان ازدحام نگاهم تاب میخورد و صدای چرخ چمدانی كه از پی میآمد مرا به دورها میبرد و پیوند میزد به روزهای انتظار مسافری كه از راه میرسید و نمیرسید.
حس غربت رفته بود و قبای كهنهاش رنگی نداشت. تهمانده سرمای زمستان روی پوست صورتم گل كرده بود، مانده بود تنها حضور نگاه عزیزش كه بهارم بازگردد. میان صورتهای چسبیده پشت شیشههای انتظار چشمهایش منظر من شد و با تمام وجود دویدم. صدایی نمیآمد و هیچ شنیده نمیشد جز نفسهای التهاب. زمان مانده بود در راه آمدن و ما پر كشیدیم با دستهای گشوده، و بارانی كه منتظر خلوت ما نماند و باریدن گرفت نرم نرمك روی حرارتی كه با تب دیدارش رقصان میچكید و میكشاندم. فشرده شدم میان بازوان كشیدهاش گرم گرم. میچرخید و میچرخاندم، نمیدانستم آشنایی هم آمده؟ نمیخواستم بدانم چه میگویند مردمی كه در بهت مانده بودند در دایره خالی اطرافمان و نگاههای غریبی كه میهمان طراوت ما بود. فقط میدانستم كه نیاز ما به یكدیگر و به این لحظه مثل نفس كشیدن است و بس. با دو دستش شانههایم را گرفت و از آغوش خود اندكی دور كرد. صورت خیسش مثل همیشه بود و نگاهش آكنده از عشق دستهایش را كنار گونههایم باز كرد و سر داد روی موهایم. بی تابی كردم و دوباره گرمای تنش روی صورتم ماند. شرم حضور دیگران بود یا هرآنچه دیگر، نمیخواستم لحظهای چشم بگشایم و از پهنای سینهاش دور بمانم. دوباره فاصله گرفت و نگاهم كرد و بیتوجه به ازدحام مردم و حرفهایی كه به گوشمان میخورد و بازمیگشت آرام بلندی قامتم را خم شد. ملتمسانه بلندش كردم، كنارش ایستادم شانه به شانه و حلقه میان دستش را بوسیدم، روی چشمهایم فشردم. چمدان را كسی دستم داد و چیزی زمزمه كرد. چه كسی چون ما میفهمید كه داشتن این لحظات یعنی حس تمام زندگی.
هوای وطن را میبلعیدم كنار عزیزترینم و لبریز بودم، پرمیشدم و زنجیری این احساس. در ماشین را باز كرد و گونهام را بوسید نشستم و خیره شدم به سر كلیدی كه روی آیینه ماشین معلق بود و تاب میخورد. چمدان را روی صندلی عقب ولو كرد و سرش را از همانجا خم كرد كنار گوشم مثل همیشه قدیم چیزی گفت و خود بیش از من لذت برد. سرم را به عقب خم كردم و عشق را مكرر كردم. خندید و دلم فرو ریخت روی خاطراتی كه دور گرفته بودند و تمام نمی شد چرخش دوَارشان. كنارم نشست و لحظهای مكث كرد. صورتش را برگرداند و نگاهم كرد. صدای نفسهایش هم میلرزید دست روی پاهایم كشید و فشرد و خم شد و سنگینی سرش روی پاهایم مثل سرب داغی پاشیده شد. آرام گفت:
-باور كنم حضورت و ؟ باور كنم؟!
دستم را میان موهای نرماش پنجه كردم. سپید و سیاه، چقدر گذشته بود، و چه روزهای سختی را گذرانده بود صبور و عاشق، سرش را بلند كرد و ملتمسانه گفت:
-پیشم بمون، نرو دیگه، خیلی سخته بی تو...
و حرفش نیمه تمام ماند. ماشین روشن شد و من زل زدم به نیم رخ صورتش رد پای زمان مانده بود زیر خیسی گونهاش. دست كشیدم روی پوست داغش و گفتم كه كنارش هستم و گریه برای چیست. دستم را گرفت و فشرد، كشیدم تا لبهایم و بوسیدماش خواستم بخندد مثل قدیم و گفت كه شیطان ماندهای مثل قدیم! و خندید. پرسیدم: كجا میبریام؟ گفت كه چشمهایم را ببندم. میدانستم كجا میبردم. آرام شدم آرام و رام. آرامشی كه سالها انتظارش مانده بود مثل عقدهایروی بغض فروخوردهام. اینهمه تحمل برای چه؟ و اینهمه صبوری چرا؟ اینهمه از كمی جرآت من بود یا تقدیری كه بیرحمانه ایستادهبود مقابل عشق او و او به مبارزهای سخت تن دادهبود. میگفت این مبارزه من است، میگفت این انتظار زندگیاست، میگفت با تو زندگی كردهام این سالها دور و دیر، مثل گل نیلوفر روی تن مرداب سرك كشیدم و بزرگ شدم، باز شدم و باز شدهبود، وسوسه انگیز و دلربا میگفت نمیتوانستم هیچ كس را جز تو ببینم و حس كنم و یكریز حرف میزد و گاه قطرهای روان میشد و از انتهای صورتش میچكید روی صورت من. پایش را نوازش كردم و بوسیدم و گریستم. من گنجایش اینهمه مهر را نداشتم. میان قاب شیشهای روبهرو چراغها رد میشدند و صبح طلوع میكرد. به خاطر آوردیم صبحی كه پس از چند ماه دوری همین لحظهها رسیده بودم و او در آن روزهای اشتیاق جوانی راه درازی را طی كردهبود برای ساعتی فقط دیدن. چند ساعتی معطل ماندهبودم و وقتی آمد باران میبارید و ما تنها مسیر راه را با هم بودیم در حضور چشمان كنجكاوی كه در آینه ما را میپائید. بخاطر آوردیم سفرهای هر ماههاش را كه با طلوع خورشید از راه میرسید و من به استقبال اینهمه مهر همه دیوارها را ویران میكردم و طلسمها را میشكستم و یك روز را با هم با همه هراسها میگذراندیم. قدم میزدیم قدم میزدیم . تمام راه به بهانهای و خستگی اسیر دست قدرت ما بود و بس. و اگر یك ماه میگذشت بهانههایش فرصت توجیه را از من میگرفت و باز مشتاقانه مهمان جادهها میشد و میآمد. و گفت از این سالها كه انتهای هر ماه آغاز بهانهای بوده كه تنها آینهها می شنیدند، بی صدا، بی حضور در نهایت بی كسی. دردمند حرف میزد و من حس میكردم كه چقدر خودخواهی كردهام این سالها و گفت كه به عزیزترین زندگیاش هیچ نگویم و اینكه مقصر نیست. گذشت و صداقتش مرا چنین اسیر كردهبود و چه لذتی داشت با زنجیر او به پای یك سراب بمانم تشنه و تشنهتر و لذت عصیان را به حرمت نهادن و سرسپردگی برتری دهم و بپذیرم و چشم امید داشته باشم به بخشش خدا كه از توان من بریدن خارج بود. بریدن و فراموش كردن مهربانی. و در قاموس خدا هم نبود، چگونه میتوانستم دو ضد را جمع كنم؟ چگونه میتوانستم انتخاب كنم، عشق را نبینم و مظهر عشق را بپرستم!
صدای كوچهها آشنا میشد و میدانستم جایی میبرد مرا كه همه خاطراتش آنجاست. چشمهایم را به خواهش او بستم و پنج پله طی شد و صدای كشوی فلزی و درب چوبی روزهای جوانی را كشاند مقابلم، وقتی به چشم بر هم زدنی برای خرید شام میرفت و میآمد كه تنها نمانم و من كز میكردم گوشهای تا با صدای كشوی فلزی و تعداد ضربههای در زدنش حضورش را باور كنم و در بگشایم و در آغوشش آرام بگیرم و تكیه كنم به شانه های تردش. در كه باز شد بوی همان خانه بیتابم كرد و زانو زدم، آرام چشم گشودم. دیوارهایش یادآور روزهای دلنشینی بود. حركت آرام هوا را روی پوست صورتم حس میكردم روبهرویم نشست و گفت كه تمام این بیست سال برای بازگرداندن این خانه تلاش كرده و به همین امید كه دلش میخواسته مثل همان روزها خالی باشد ازهر وسیلهای كه صدای بوسههای بیپروا درآن بپیچد و صدباره شود.
كنار دیوار طراحیهای بیست هفتسین بهار را چیدهبود . مبهوت مانده بودم وصدایش درذهنم میپیچید كه تمام این سالها هفتسین میچیدم وبا تو كنارش مینشستم و دعا میخواندم كه یا مقلب القلوب والابصار، یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال و مگر خدا میشنید؟ و اگر میشنید مگر پاسخی بود مرا در این بیست سال تنهایی.
نگهداشتهام تا باور كنی و بدانی كه چگونه با تو زندگی میكرده ام. طرحهایی از چوب و فلز، طرحهایی از تراشه وحصیر، طرحهایی از سفال و گلیم . طرحهایی از دل که هنردستهای هنرمند و ذهن خلاقش را به رخ میكشید و مجموعه آنها عظمت عشقی، كه حسرت برانگیز بود. كنار هر هفت سین هدیه بهاری من و رویش شاخهای گل سرخ که خشك ماندهبود. سجده زدم مقابل پایش و زار زدم زار. میدانست درد تنهاییاش آسانتر از زجری بود كه این سالها من كشیده ام .
آرام شانه هایم را گرفت و سر به پیشانیام سپرد . چشم كه باز كردم از پس موجی كه كلافهام كردهبود لبهایش نزدیك شد و چشم بستم. چقدر آرامم می كرد، داغی آن لبها حرمت داشتند .
پای تمام سفرهها نشستم و با لحظه ای درنگ هدیهها را گشودم، صبور به دستهایم نگاه می كرد و به چشمهایم پر میكشید تا انعكاس شیرین نگاهش دیوانهام كند باز و باور كنم كه هر روز و هر لحظهاش در سایه موهوم خیال من گذشته. هدیههای تولد، هدیههای سال نو و به هربهانهای هنرمندیش جلوه میكرد و مرا پریشانتر از پیش .
هروله میان سالها كه تمام شد رسانده بودم به سفره امسال، كنار در تنها اتاق و من كه به اتاق رسیدم سست ماندم، جرأت باز كردن در را نداشتم، اتاقی كه پربود ازمن و او. میدانستم تمام یادگارهایی كه ازمن داشته نقش دلنشینی روی دیوارهاست.
در را بازكرد و من را به درون كشید دستهایش راگرفتم وبازگشتیم به سالهای التهاب. پتویی كناردیوار پهن شدهبود و چند بالش روی هم مثل آن روزها بی هیچ تفاوتی جز من و او كه رنگ زمان گرفتهبودیم. شمعهای نیمسوز روی طاقچه زیرنور پنجره و روی دیوارها پیراهنی رسم شده بود و اطراف آن به زیبایی، عروسك و لیوانی پر آب روی قطعههای چوب، كه به ظرافت به دیوار میخكوب شده بود و نقرهای زیبا کنارش آویزان، همه چیز آنجا بود همه چیز. روی تخت كنار دیوار نشستم و ساعتی كنارم نشست درسكوت بی هیچ كلامی دستهایم را گرفته بود و با انگشتهایم سالها را ورق میزد، هیچ نمیگفتم چه داشتم كه بگویم، تمام فرضیههای ریز و درشت من مانده بود زیرآوار و من زبان سخنم بریده بود. به دستهایش خیره شدم، به دیوارهای اتاق به پیراهن خاكستری اش كه روی دیوار صلیب شدهبود. به نجابت چشمهای سگی پشمالو كه سیاهی را محو می کرد میان سپیدی دلچسبش، به ساعتهای لذت بخشی كه روی زمین اتاق حك كردهبودیم، به درهم رفتن ها و پاكی و تقدس هرلحظهاش، به دعاهایی كه شانه به شانه هم خوانده بودیم، به صدای آب و صدای حوله خواستنش، به خیسی موهای سرش وقتی دوش میگرفت و عطر اقاقیا میپیچید در نفسم . بو میكشیدم هوای اتاق را. و به شروع این احساس كه آجر آجر این دیوارها شاهدش بودند، شاهد رشد و بلوغش، شاهد همه چیز و حالا دراین سالها نیز همراه لحظه هایش و لحظه هایمان مانده بودند ساکت و صبور.
سكوت را شكست و آرام پرسید كه چند روزمی مانم. گفتم هر چه تو بخواهی و گفت كه به اختیار من نیست كه اگر در اختیار من بود این سالها ...
حرفش بغض شد و بغضاش شكست. روی تخت كنارش دراز كشیدم نمیتوانستم آرامش کنم. چه باید میگفتم هر چه میگریست حق داشت و آنچه میکشیدم تمام شدنی نبود.
تمام تنش را بوسیدم ذره ذره و لابه لای موهایش را. زیر نوازشهایم خوابید و آرامترین خواب را کنارش دیدم.
دست راستم را تكیه گاه سرم كردم و با دست چپ موهای سفید سرش را می كشیدم از ریشه تا انتها. نگاهم به بلوز صورتی گره خورد، زیر بالش مانده بود. چند بار حجم آن پر شده از خیال من در اوهامش خدا میدانست و من. خم شدم وبه بینی ام فشردم، بوی تنش را گرفته بود. روی سینه بلوز نوشته بود " سوسنها مقدساند به تقدس تمام هستی من به تقدس امید".
آرام زمزمه كردم:
هیچ كس مثل تو نیست
مثل پاكی و صفای تو كه در جان من است
مثل عطر نفسات
نیست آشفته تر از تو كه تمنای منی
هیچ كس مثل تو نیست
از پنجره به اسفند كه می رفت نگاه كردم . باران به شیشه میخورد و من چگونه میتوانستم این فضا را دوباره رها كنم و خدا كجا بود؟ كجای آسمان نشسته بود كه چشم بر این خانه و این چشمهای خیس بستهبود و نمیدید .
بهار كه بیاید باید رخت سفر بپوشم و خدا میداند كه كدامین بهار دیگر دوباره میهمان این این آغوش گرم خواهم بود. چه میكند تقدیر با من و چه میکنم با خویش.
كاش بهار نیاید .
April 07, 2005
هیچ كس مثل تو نیست
نشستهام روبروی پنجرههای غربت تو
روبروی طلائی منورت، آنجا كه دیدگانت هر جا مرا به نظاره نشستهاست
نشستهام روبروی تو و چشم میسايم آستان تو را
نشستهام روبروی تو با همه كردهها و نكردههایم
میان تمام رشتههایی كه به آسمان كشیده شده از تو تا خدا، كه مگر یكی راه یابد و من برسم.
میان تمام زنجیرهایی كه بسته است پایان این رشتهها را به یكدیگر و به زمین و زمین سرد است و آسمان گرم. من رقصان گاهی رو به تو دارم و گاه به ناكجایی كه تو میدانی و من.
بهمگذارم در چنین هرولهای
ما را سر سودای كس دیگر نیست
در عشق تو پروای كس دیگر نیست
پ.ن: خط آقای محمود اكبری
