May 26, 2005

اول و آخر او

رضوان مواني                                 
حرفهايشان مثل طنابی پيچيده می‌شد دور نفس هايم و نام مولا آرامشم مي‌داد سالهااست كه پدر رفته است و هنوز مرا از ديدار اين جماعت منع می‌كند در خوابهايم. حضور رضوان كه از دورها آمده بود نزديكترم كرد به آنها و ديدم كه چگونه در هم پيچيده‌اند و انگار هيچ. چه تفاوتی است ميان ما؟ بی‌دليل هزار شاخه شده‌ايم و هزار رنگ . گوش كه ميسپاري همه يك صدائيم و خداست كه حضورش جلوه می‌كند در هر كلام و عمل ما، فقط اگر معتقد بمانيم به آنچه می‌گوئيم و عامل به آنچه معتقديم در هر مسلكی و به هر نامی، درويش، فقير، ياری ... و فراموش نكنيم كه آنچه در دست ماست امانت است و اوست همه چيز.
بزرگ است مولا و مظهر صفات حق
يا حق

May 17, 2005

تو

هوا هست برای نفس کشیدن

نگران هیچ نیستم تا هستی

May 12, 2005

مسیحا‍یم

  تیر ماه 1383 ساحل گیسوم
م
را در باغ  چشمانت  تو  مهمان  كن مسیحایم
دلم   را  آشنا   با  بوی  ریحان   كن   مسیحایم
سكوت  باغ    چشمانت  مرا  تا   اوج  می‌خواند
در  آن اوج آسمانم  را  در افشان  كن  مسیحایم
یكی میگویدم هر دم تو مستی مست این باده
مرا   آواره‌  تر  در  كوی  مستان   كن   مسیحایم
حضور  پاك   و  پر  مهر   تو  را   باور    نمی ‌كردم
كنارم باش  و  دردم  را  تو  درمان كن  مسیحایم
اگر  می‌رقصم  اندر  آب  و  آتش  با  تو  در  رقصم
اگر می‌گرید این چشمم  تو خندان كن مسیحایم
یسیر عشقم  و هر سو شتابان می‌روم  بی تو

اسیرت  را  بیا  صد  باره   زندان   كن   مسیحایم
مسیحای   منی   گر  چه  نمی   ‌آیی  به  بالینم
من  آن  كافر  مرا  سرشار   ایمان  كن  مسیحایم

81/9/28 

May 05, 2005

نیمكت‌ها


ساده به آسمان نگاه كردم و صبح شد. شتاب گرفتم و بلعیدم و پوشیدم و سرازیر شدم. نگاهم غریب‌تر شد وقتی از میان تیر‌های آهنی گذشتم، سر‌به‌زیر و آرام.
و تو مهتاب، ندمیدی، نه در شب و نه صبح كنار خورشید. رو‌به‌رویم نشستند و خیره لبهای من كه بی‌وقفه باز می‌شد و بسته. نگاهشان حسرت بود و نگاهم هراس. صف در صف روی نیمكتهای داغ جوانی، تشنه و من خسته. پنجره‌های روبرو و ازدحام اشتیاقشان. قربانی كدام درد خواهند‌شد و چه پیوسته می‌دود و ریشه‌می‌كند نسل به نسل. به سجده نشسته‌ام در هر نگاه و هر ركعتی قنوت عشق، ناتوان و بریده.
و تو ننشسته‌ای در نگاهم. حتی آن انتها، مبهوت آنچه در تو میگذرد. می‌دانم خسته‌ای، روی آخرین نیمكت، چانه در دست و عاشق. نگاه كن مهتاب شكوفه‌ها سرك می‌كشند و تو خشك مانده‌ای. كجاست طراوت و عطر بهاری‌ات؟ نگاه كن كه چگونه قناری‌های عاشق نشسته‌اند بال در بال و چشم در چشم. و آوازشان نه به بیرون است كه درون قفس عشق مي‌ورزند و با همان نفس می‌كشند. هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق. ایمان بیاور و بمان استوار و سربلند. چه هراس از پارس‌های بی‌وقفه سگهای ولگردی كه دندان تیز كرده‌اند به خواهش‌های هوس‌آلود خویشتن. چه باك از طوفانی كه می‌وزد و مرا به هر طرف می‌كشاند و تو را در شن های روان می‌غلتاند. برخاستن و خواستن را آموخته‌ایم در دامان پر مهر و پر تلاطم زیستن.
نگاه كن به هرغروبی كه به امید طلوع دوباره خورشید چنگ می‌زند لحظه‌ها را تا خون‌آبه دریا و صبح می‌آید باز. گاه كه گم می‌كنی‌ام باز می‌یابمت خسته‌تر از پیش. پیش می‌آیی و دوباره جان می‌گیری. اما این‌بار!
سبزی برون می‌زند از پنجره‌های روبرو خیره لبهای من مانده‌اند ‌نیمكت‌ها. لبهایی كه بی‌وقفه باز می‌شوند و بسته می‌مانند.تو رفته‌ای و من با خود آشوبی را به دوش می‌كشم از میان تیر‌های آهنی می‌گذرم سر به زیر و آرام. می‌بلعم و می‌پوشم و سرازیر می‌شوم. ساده به آسمان می‌نگرم، شب می‌آید و مهتاب نمی‌آید. 

May 02, 2005

غريبانه

آشفته می شوم
وقتی صدايت موج می زند
و دستهايم قفل شنيدن 
آشفته می شوم 
وقتی روی ثانيه های عمرم 
گرد حسرت می نشيند 
آشفته می شوم وقتی تو هستی
و هيچ نيست
درانتهای جاده قدم می زنم 
روی ترکهای آرزو 
حجم زمان خالی است
و من تهی از هر خاطره ای