June 25, 2005
تولدي دوباره

هر سال که چرخ مي چرخد و به ابتداي اين دايره تکرار مي رسم، مي انديشم
"کدام تابستان خواهد آمد که فرو افتم در خاکي ديگر تا تولدي ديگر را چشم به راه باشم. چرخ بچرخد و من در انتهاي مارپيچ هستي، رسيده باشم به او.
June 21, 2005
دیوار

هرم آفتاب بود و گرمایی که می سوزاند. اسم کوچه را در ذهن مرور کردم و شماره پلاک را بخاطر آوردم. با صدای بلند موتورسواری که از کنارم ویراژ رفت، تنم لرزید، پیرتر از آن بودم که توجهی را جلب کنم. روسری آبی را جلو کشیدم و دستکهایش را دوباره گره زدم. آبی ... رنگ دلخواهش بود و رنگ دلخواه من هم. در قهوه ای هنوز بی تغییر مانده بود و کهنه تر از پیش. روبروی در ایستادم، کمی عقب رفتم و از میان میله های سر در پنجره نیمه باز را تا تاریکی اتاق قدم زدم. لحظه های خوش روزهای دور.
زنگ را فشردم و صدایی ناآشنا به زحمت بلند شد:
- بله، کیه؟
صدایم می لرزید و آرام گفتم : باز کنید، من...
-بله ...بله ، شما تماس گرفته بودید؟ یوسف منتظرتونه میگم بیاد دم در
با عجله گفتم:
- نه نه خودم راه و بلدم . میام تو، میدونه که نباید ...
حرفم نیمه تمام ماند نمی دانستم تا کی این احتیاط های مسخره سایه من می مانند و آزار او. باید ها و نبایدهایی که همه روزهای خوش را حرام کرده بود و او مطیع خواهش های من هر روز زنجیرتر میشد.
در باز شد و من قدم هایم سست. پله ها تغییر کرده بود، اما بو همان بوی سابق، نفس کشیدم و آرام شدم. صدای باز شدن قفل پیچید و دوست یوسف میان در نیمه باز ایستاد. نگاهم کرد، با اضطراب
- یوسف هست، میاد ... میاد الان
ماندم میانه رفتن و ماندن. همه عمر همین بوده ام. همیشه در شک، همیشه در هراس. هراس قضاوت این و آن. هراس شکستن تابوهایی که جسارت می خواست و من نداشتم و یا از همان روزهای کودکی از من گرفته شده بود. مهران تعارف میکرد با مهر و من هنوز معلق، آویزان دارهایی که خود بافته بودم. سالها میگذشت و همه این سالهای انتظار سخت و طاقت فرسا، به اشاره ای از من رفتنی بودند و من ماندگارشان کردم. ورای همه آرزوهای دوست داشتنی ام. یوسف میدانست که نباید بیاید میدانست که نمی تواند بعد از این همه گذر زمان روبروی من بایستد و آرام باشد و همه آن احتیاط ها دوباره آزارش دهد. خواهش هایش را تنها، لبخندی کند روی صورت پر التهابش و تمام. و میدانستم نشسته است گوشه اتاق و فرو میرود، ذوب میشود و هیچ نمی گوید صبور مثل همیشه.
صدای مهران می آمد و میرفت، می شنیدم و نمی شنیدم ، خیره زمین مانده بودم در هروله چه کردنهای همیشگی. صدای آشنایش پیچید در تمام تنم سرم بی اختیار بلند شد و تصویر موج دارش بی قاب ماند، محو فضای گشوده و ناگشوده دستهایش. مهران مات مانده بود و نگاهش ناباورانه از یوسف تا من کشیده شد. دویدم و میان دستها و بازوان گرم یوسف هق هق ام دیوار این سالها را آوار کرد.
پ.ن: عکس از رامیلا منوچهرزاده در :
http://www.kargah.com/ramyar/1/index.php?other=1
June 11, 2005
زيبا
موبايلش خاموش است. مثل نفساش كه نميآيد و برود. خسته است از آمدنها و رفتنهاي پياپي و خسته از ماندنهاي در راه. دو سال با هم بوديم، مي گفتيم و مي خنديديم از همه چيز و به همه سختيهايي كه بايد بچشي تا بداني. به همه بالا و پايين شدنها، به همه رنجها، به همه ديده نشدنها و به همه آنچه در آن روزهاي سخت درس خواندن و آزمودن و بي جواب ماندن ديواري ميشد و گاهي قدرت هر كاري را ميگرفت. شبها روي پاهاي كوچكش زانو ميزد و كتابهايش را ميچيد مقابلش، جزوههايش را در دست مي فشرد روبروي عينكي كه عالمتر نشانش ميداد و گاه از كنار خطها و فرمولهاي بي سروته زل ميزد به صفحه تلويزيون شهاب كوچكي كه صدايش تا گوش من ميآمد. سراغش ميرفتم.
-زيبا! جان خودت صداي اين جعبه رو كم كن!
خنده اي ريز ميكرد و مي گفت:
- هر وقت تو تونستي حرف نزني و نخندي و درس بخوني اينم خفه ميشه!
نظافت اتاق تمام نميشد هيچوقت و با چه وسواسي. ايستادنش با قالب صابون در صف هميشه طويل صبحگاهي توالت خوابگاه ديدن داشت. سحر خيز كه ميشد صداي غر زدنش ميشد ساعت كوكي وقتي راه ميرفت و نق ميزد كه اين چرا اينجاست، چرا حمام كثيف شده، ليوان من كو؟...
در را باز ميكردم و از لاي در دستم را بيرون ميآوردم كه:
-آي باز چه خبره دوباره صبح زود پاشدي! و ميگفت:
-مي خوام برم واكنش بذارم زود ميرم كه هيتر و دم و دستگاه و كسي كش نره
و لبهايش باز ميشد تا كنار موهاي مجعد و تابدارش.
شب خسته مي آمدو عصبي كه دوباره محصولش زرد شده و رنگ قرمز ندارد!
-ظرفها را خوب شسته بودي؟
- آره بابا تو كه منو ميشناسي!
-باوركن ايراد از مواد اوليه است يا اينكه روي اين بنچ نبايد كار كني، صد بارگفتم ميزت و عوض كن برو رو ميز اون خوش شانسه درست ميشه!
غيض مي كرد و دنبالم ميدويد تا ته راهرو و من خوشحال بودم كه باز هم خندان شد. خستگي ناپذير بود براي كار كردن.
زيبا زيبا زيبا ...
نيستي ديگر! نيستي كه با ياد آوري آتش گرفتن كاغذهاي آغشته به سديم و سطل زباله بخنديم كه تو براي حفظ جان دو نفر در آزمايشگاه سطل را به سمت 40 نفر دانشجو پرتاب كردي! نيستي ديگر كه از "ليتيوم شات" ريسه بروي و دستت را روي ابروهايت بكشي كه: ليتيوم چي؟!... نيستي كه شبانه خط بكشيم روي زمين با گچ، و ميز كار اين و آن را بهم وصل كنيم با شيطنت و صبح دوباره به سرهاي پايين آنها كه خط را دنبال ميكردند تا بهم برسند بخنديم. نيستي زيبا. يادت ميآيد آن را كه آداب حرف زدن نميدانست از من پرسيد: اين همكلاسي تو همون آدم يبس كيه؟ و تو سرخ شدي و تا شب بد و بيراه ميگفتي؟
يادت مي آيد از دروغ گفتن چفدر بر آشفته بودي و گمانت به من برد و وقتي داد ميزدي آرام ميخنديدم و توضيح ميدادم كه اشتباه ميكني، چاي آوردي و آشتي كرديم.
جلسه دفاعت يادم نمي رود با همان كفشهاي بلند هفت سانتي وچوبي به بلندي قامتت و فريبا كه زبانك مي انداخت.
جدا كه شديم و هر يك پي زندگي خود گاهي ميديدمت اين سمينار و آن سمينار و هميشه تو پيدايم ميكردي، مشغول شيطنت ميان جمعيت، انگشت اشارهات را تكان ميدادي و خيره ميشدي كه ديگه بزرگ شدي كلاس داشته باش!. در آغوش ميكشيدمت و همه خاطرهها دوباره ميآمدو ما ميخنديديم.
پرسيدم چه ميكني و گفتي: ميروم ايذه، مسجد سليمان و... درس ميدهم. اهواز هم كه آزمايشگاه برقرار است. گفتم دلم برايت تنگ ميشود و گفتي:
- هر وقت دل تنگ شدي قيافهام را تصور كن لب جاده، دستم مشت شده و انگشت شستم را در راستاي جاده كشيده ام و هر ماشيني كه ردمي شود داد ميزنم "ايذه...ايذه"
و باز ريسه رفتي. آن روز تمام وقت نگهبان پوستر فريبا بودي با همان كيفي كه برايت سنگين بود.
حالا كجاي آسمان نشستهاي و مرا نظاره ميكني كه چنين سرآسيمه ماندهام و باور نميكنم كه رفته باشي. دلم براي پدرت بيقرارتر است. براي اميدهاي بي پايانش براي همه دلتنگيهايي كه پس از اين رهايش نخواهند كرد. و تو چه خوب همه زحمتهايش را پاسخ گفتي. چه خواهد كرد پس از تو. چه كسي آرامش ميكند. ميآيي ومينشيني روبرويم و لبخند ميزني و ميدانم هرگز از من آزرده نشدي و هرگز از تو چيزي جز مهر در دلم نمانده در تمام اين سالها و با هم بودنهايمان. دست دراز ميكني و دلتنگيام را ميبري با خود. ميدانم آنجا هم خدا با تست. نگرانت نيستم آرام خوابيدهاي. آرامشي كودكانه در پناه رافت و خوبيهايت. و به پشتوانه عمر مفيدي كه سپري كردي و علمي كه در دانشجوهايت نهادي به مهر.
سبك ميشوم و بر ميخيزم به احترامت در سكوت و درود ميفرستم به روح پاك تو كه رحمت خداوند بر تو باد.
June 07, 2005
عزیز دل
وقتی در برجهای تمدن ته نشین می شویم و روبروی هم چای را شیرین هم می زنیم و می نوشیم چشم در چشم. و چه می شود که امید را مچاله می کنی و رها می کنی ام در آغوش سردی که می دانی و می شناسم، که "زندگی کن"، زنده نمی مانم که زندگی را هجی کنم.
زیر کدام آسمان خفته ای و چشم به کدام ستاره داری عزیز دل؟
ستاره ای مقوائی که نشانی از من است در آسمان خیال؟
نگاه انتظار بی پایان تو را تا انتهای کدامین خط بی انتها جستجو کنم؟ و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟
که برای پر کردن روزها و شبان تنهائی خویش دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!
و من چگونه تحمل کنم زیستن زیر سقفی که تو می رانی ام بدان آرام!
بی خیال تو!
باران می زند روی آجرچین حیاط و می خزد تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته. و در فضای کوچک خاک، یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب.
رقص نور و باران و پیچش تن های یاس، به انتظار عطر خوش تمنایشان نشسته ام تمام شب را درون فضای خالی قاب نگاهی پر ستاره. رگه های درد و یاسهای پر گل و عطر خیسی، پنهان از نگاه از راه رسیده های دلخوش و ساده.
کجای دستهای سرد من رخنه می کنی که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ، گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟
باورم گم می شود در این آشفتگی و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن
کجای این آشفتگی ها گم شده ای عزیز دل؟
سخت است میان گریستن ها و بغض های مدام تو صبور بمانم، با تمام زنانگی ام و تو خیس باران باشی با تمام مردانگی.
دریاب مرا که هیچ کس مثل تو نیست و نخواه که نگویم و نمانم.
