October 31, 2005

خستگی

               روستای حمام سنگی. خلخال- 1384
خستگی را آویزان می کنم
رو به آفتاب
دلم گرم می شود
تاول کفشهایم می ترکد روی دیوار
میله ها
سیمان ها
هر روز کشیده می شوند تا چشمهایم
می بندم و دست می شود عصا

October 22, 2005

يارب

                دکان داوود نبی-سرپل ذهاب-کرمانشاه 1384


در پناه توام چه باک دارم از آنکه متحجر بخوانندم. تمدن را به آنها واگذار مي کنم، آنها که در فراموش کردن تو تمدن مي جويند. من عبد توام و اين شبها تو مي داني چقدر آرامم. و تو مي داني که در تمام لحظه ها ي زندگي با هر نفسم نام توست. و با هر قدمم قدرتي که از تو وام گرفته ام. در اين شبهاي عظيم که مولايي رستگار مي شود هر دم دستهايم رو به تو ست و به عظمت همان مولا پناه مي برم در سايه رحمت تو

اللهم اني اسئلک باسمک يا الله يا رحمن يا رحيم يا کريم يا مقيم يا عظيم يا قديم يا عليم يا حليم يا حکيم سبحانک يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يارب

October 11, 2005

بی تو بسر نمی شود

             جاده جوانرود- کرمانشاه تابستان 84
بیا اینجا بنشین کنار من. وقتی تمام تو می شود منِ من. وقتی روزها را دست می کشیم و هیچ گردی روی خاطره لحظه هامان ننشسته. تو بگو سالی گذشت ! من می گویم همین دیروز ! نه همین لحظه پیش، همین لحظه
.  می دانی به چه می مانیم. نشسته ایم پشت در پشت و تکیه کرده ایم به آرامی به یکدیگر. نگاهمان دور است و این فاصله را حس نمی کنیم مگر دمی که تکیه گاه هم نباشیم. که حضورت برود از احساس تیره پشت من، آنوقت من واژگون شده ام. نشده ام که؟ پس هستی و تکیه کرده ام به تو. بگو روبروی من پنجره ایست رو به دیوار! می گویم باشد. بگو روبروی تو هزار در تو در تو ست، باشد. بگو نشسته ایم رو به تاریکی و کسی نیست که شمعی روشن کند! باشد ... باشد. عین نوری شمع را چه حاجت وقتی هستی می بینمت، می بینی ام و همین کافی است.

گفتی لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم.

گفتم: همه دنیا اینجاست.

گفتی هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است

گفتم سرخ شده همه چیز

گفتی داغم، داغ بودن تو. تمام بیا

گفتم تمام منی

...
می بینی کلام با ماست. وقتی می ایستم روبروی تو و از حرکت دوار الکترونها حرف می زنم. وقتی بارها را برمی دارم و می گذارم. وقتی پیوند ها تشکیل می شود و ساختار نو می شود. وقتی دلم می گیرد از شکست پیوند ها! تو بگو گرماگیر. می گویم: نیست توان آن که بگسلم! کلاس از هم می پاشد و من سیر می کنم در آسمان، روی ورق هایی که قانونها را نوشته اند. مبهم و بی معنی! از میان تیله ها می روم تا لبه طاقی پنجره و کوه می آید مقابلم کوه بیستون.

می دانی اینجا که هستم. باید میان هر کلامم یکبار ذکر فرهاد بگیرم تا قانونها را دوباره معنی کنند و هر بار عشق بماند و تو. باید تار عنکبوتهای ذهن خاک گرفته شان را بتکانم هر بار بی هیچ قانونی تا تجربه کنند عاشقی را هر بار که بیستون می آید تا دم گلوی خشک من. هر بار که نگاه می کنم به تو، وقتی می آیی روبروی من می نشینی، خط می کشم روی همه آموخته هاشان.

October 02, 2005

پنجره

کاروانسرای میاندشت، سمنان تابستان 84


پنجره را باز می کنی و سرک می کشی. نگاهت می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها و به تمسخر می گیرد حضور هر غریبه ای را در این وانفسای زندگی. پنجره را باز می کنی و سرک می کشی، خیس و بارانی، انگار همه آسمان. ابرهای تکه تکه که به کشیده رعد ها قطره می شوند و می چکند. دستهایم را کاسه می کنم زیر قطره های زندگی و سر می کشم طعم تمام هستی را. غریبه ها سردند و تو گرم از پنجره سرک کشیده ای روی مور مور تن من.