February 21, 2006

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

آسمان را نگاه می کنم نشسته ای با آن موهای معطر، روی رقص باد قدم هایت می دود، تا من دستهایم را باز کنم و لبریز شود آغوشم. نگاه کن به گره های کور قانونهای سرد و بی محتوی که چگونه پاهای ما را بسته است با نوار های سیاه و دود اندود.
من اینجا مانده ام و تو آنجا. بوسه ها را قاصدکها می نشانند داغ داغ روی سلولهای سرد و پراکنده مغزم، درمان را چه حاجت؟!
نگاه کن چه نزدیکی به من، در من، آنگونه که حجم یک نفس تا تست، فرو دهم می آیی، باز آید گرمای تو می دود. آنقدر آسمانی شده ای که حضورت را نیازی نیست مثل خدا که هست و نیست.  نمازم رو به تست. و مگر خدا عشق را در اولین کلام به آدم نیاموخت؟ ببین چگونه سینه به سینه رسیده است تا ما، پر رنگتر و ملموس تر. چه باک اگر نسل آدم فراموش کرده است طعم شیرین عشق را. سیب های لهیده منتظر می مانند روی سر شاخه ها و زمستان می رسد. سرخی سیب هم نا امید می ماند از آرامش باران. آدم و حوا مثل داستانهای مادر بزرگ دیگر به گندمی بهشت را نمی فروشند! چه باک اگر فراموش کرده اند که ساعتی دیگر حضورشان را تضمینی نیست. ما، من و تو، یک تنه همه دانه های گندم را می خریم از خدا که بماند در خلقتش مات و مبهوت! ما، من و تو، یک تنه همه سیبها را گاز می زنیم شیرین و پر آب. می آیی سری بزنیم به باغ و سیب ها را بچینیم؟ خسته اند از بی کسی می دانم.
آدم ها متفاوتند از ما یا ما دگرگون شده ایم؟! می تازند و می کشند و می برند بی پروا. هر کشیده آنها بغض می شود و هوا ی سینه ام را محبوس نگاه سرد خود نگه می دارد.
هراسی نیست... که تو هستی، که بیایم و زیر سایه نگاه عاشق تو آرام بگیرم.
کجای سنگهای سرد می نویسند که تا کجا رسیده ایم؟ می دانی؟
چه کسی مدالهای ما را می شمرد وقتی نیستیم؟
لوح های سپاس ریشخند آنها ست به من.
پی چه هستند این سگهای ولگردی که مدام پارس می کنند و هوای لطیف خدا را آلوده وهم صدای خویش؟
گوش کن... صدای شمشیرهای تیز را می شنوی که بهم می خورند و خون می پاشد روی صورتهای یخ زده و سنگی شان؟
می شنوی ضجه های حسرت آلوده و غضبناکشان را که چگونه آتش می کشد به زندگی ها؟ زیر سقفهای کوتاه و درون جمجه های ترک خورده آنان کرم ها می خزند و موشها می جوند ریشه های بودن را. در این ازدحام کلبه تو پوشیده از اقاقیا و یاسهای سپید پناهگاه تن آزرده من می شود وقتی کبود دستهای آلوده می شوم به جبر!
آبی آرام حضورت کنار سبزی زندگی رنگ سرخ عشق می پاشد به لحظه های باقیمانده عمرم. عقربه ها می روند تا باز مانند از حرکت و سر بگذارم روی شانه های تو بمانم و زمان گم شود در گذر بی گذرایش، شسته رگبار باران. چتر بگشایی و من خیس و سفید پوش آرام گیرم در بهار آغوشت.
بگو به آدم ها که تو از کجا چنین آرام و آبی دریا را وام گرفته ای؟
بگو به آدم ها فهم سرخی گل را؟
بگو ...بگو ...چگونه این همه عاشقی؟

February 9, 2006

عاشورا

روز عاشوراست و بارانِ سنگین. کاش دسته های عزادار با آن لباسهای یک لا و پاهای برهنه، با کودکان و زنان عاشق سرما نخورند و آتش دیگهای نذری روشن بماند. نشسته ام زمین گیر خانه و توان رفتن کنار پنجره هم در من نیست. با آن حالی که این هفته داشتم زنده ماندنم هم عجیب بود.
دیشب پدر در خواب آمد و برای اولین بار چشمهایش را سرخ اشک دیدم! هراسانِ من. در آغوش فشرد مرا و گفت:
 منتظرت بودم تو تنها مانده ای در غربت من هم اینجا تنها تر.
شب کلاهش روی سرش بود و نیمه شب دم در نگران مانده بود. دستم را گرفت و با خود بدرون خانه قدیم برد. انگار هنوز بعد اینهمه سال دلش آنجاست پدر. چشم هایم را باز کردم و ناباورانه به قاب عکس اش که هنوز روی دیوار است و آرام بخش من نگاه کردم. آنقدر خوابم واقعی بود که مدتی گذشت تا باور کنم زنده ام. مادرم می گفت در خواب با مردگان رفتن یعنی مردن. دستهایم را در تاریکی روی زمین کشاندم و خودکاری و ورقی، شروع کردم به وصیت نوشتن. چه داشتم و چه اهمیت داشت جز سفر حج که هنوز مانده بود در نوبت. سپردمش به عزیزی و با گوشی موبایل چند پیام فرستادم. دستهایم را روی سینه فشردم و پاهایم را به رسم مردگان کشیدم تا انتها. نه وحشتی بود و نه هراسی. نگران هیچ چیز نبودم جز مادرم که آرامشش آرزوی من است در این سالهای باقی. شهادت گفتم و به چشمهای منتظر پدر چشم دوختم. نوری از اتاق کشیده شد زیر پلکهایم، حس کردم جان دادن چقدر راحت است. و به انتظار ماندم...
صبح که دمید من بودم و پدر. طول کشید تا حس کنم نفس هایم را.

-----
خستگی مفرط، کوفتگی و درد و درد و درد و من، ناتوان از هر کاری حتی نفس کشیدن.
کسی می آمد و می رفت. صداهای موهوم می پیچید و هیچ توانی نبود. چیزی مقابل چشمهایم حرکت می کرد مدام و نمی شناختمش. دستی سرد روی پیشانی ام نشست و ناد علیا در گوشم پیچید. گوش سپردم، پدر بود که تب می گرفت؟
هراس نبود، ترس نبود، بی تابی بود و بس. برزخ سرد و لرز مدام. می گریستم انگار صدای ناله ام هم عذاب آور بود. مایع لزجی دهانم را پر کرد، تکانم دادند، سرم گیج رفت و دوباره جسم سپیدی مقابل چشم هایم تکان خورد. بدنم کوفته و بی رمق، داغ و سرد، حس غریب جان دادن...
زیر پوست تنم بغضی می ترکید و روان می شد روی سرما. رنگهای بی رنگی، سیاه و سفید درهم با رشته های آویزان، همان نوارهای قرمز در تاریکی مطلق.
خون می زد از شکاف روی سرم. تنه ای با یک دست و بی پا و استخوانهای نمایان مقابلم افتاد. پرتاب شدم ته فضای بی انتها و دستی گرفت مرا و بازم گرداند.
نگاه کردم، ازدحام و خفگی کلافه ام کرد. گریختم تا ته جنگل سرد و پاییزی. تاریک و بی برگ، نور آبی دور می کشاندم، کسی آن انتها سیاه پوش دست گشاده بود . می رفتم و دور میشد، باز می گشتم و می آمد. مه غلیظی می چرخید  و صداها می پیچید. بیهوده دست و پا می زدم. روی تن خود نشسته بودم و سنگینی را حس می کردم. جسد بی جانم را نگاه کردم و جدا شدم. خزیدم روی سنگها، کفن پوش و خیس. باران می زد روی گلهایی که پاشیده می شد روی تنم. چشمهایم بسته بود و من دور شدم.
 سجاده ات گشاده بود وقتی زانو زدی و صدای هق هق ات در تنگنای خاک پیچید. ایستادم میانه جنگل تاریک
تو بودی و پدر
من بودم و خدا
فرو رفتم در گِل
فرو رفتم
فرو رفتم
...

February 2, 2006

همسفر عشق شدن عاشقی است


رنگها حالا معنای دیگری دارند. نارنجی و بنفش، آبی و صورتی.
لکه های قرمز روی تنم را می شمارم می دانی چند تاست؟
رنگ موها و بلندی شان، حرمت می گیرند وقتی تو نگاهش می کنی. 
نگاهش می کنی؟
دست می گذاری روی قرمزی که داغ شوی و گُر بگیرم؟
می پرم آنسوتر و آویز بلندای قامتت و دوباره جان می گیرد خدا.
نوشته:
با بودنت
بهشت را دیدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود

می بینی چگونه واژه واژه از زبان بی زبان من می گوید؟ بالا می روم و پایین، زیر و رو می شوم که همه احساست را گلوله کنم آویزان واژه ها و نمی شود. چگونه جان نمی دهی در اینهمه لبریزی؟
چگونه نمی ترکی از پر شدن؟
چگونه نفست نمی گیرد؟ من این دور نشسته ام با دستهای بسته به نظاره نگاه قرمز تو مثل همان دانه های قرمز! و تو می گویی و می گویی و می باری و می خندی و بال می زنی. راه که می روم، هستی، پا به پای من. نفس که می کشم می آیی تند و بی صدا.
خوشبختی را انگار همه گم کرده اند و تو یکجا پیدا کرده ای و در پستو پنهان. گاهی سرک می کشی که دست خدا هم نرسد.
می خواهی بروم بنشینم میان چهار دیوار که هیچ کس نبیندم و هیچ کس نشنود مرا جز تو؟ 
می خواهی دست بکشم روی چشمهایت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را؟
تمام می شود اینهمه احساست آنوقت؟
نگران دود می شوم و تو لبریزتر از پیش مهربان می شوی و دستهای من خالی می ماند مقابلت دور و دیر.
سودا گذاشته ای همه لحظه هایت را و من روی لحظه هایت نشسته ام آشوب گر و وسوسه انگیز.
خراب که شدی خبرم کن که تمام کنم. آنوقت بنشینم روبروی عمر تو و خط بزنم و بشمارم که چند ثانیه پس از تو نفس می آید، به یک هم نمی رسد، می رسد؟
نگاه می کنی و مثل یک نور می پیچی تا خورشید، داغ می شوی و مرز نمی شناسی تا هزار پاره شدن. تکه ای از تو که به من برسد من را بس. اما خدا رضا نمی دهد همین تکه را هم! تو بگو به خدا که من تو را هزار تکه کرده ام می گویی؟ بگو ابلیس هم اگر تکه ای از تو بگیرد سجده می کند، پس از این همه نا فرمانی.
چه می شود؟
همه تو می شوند و آشفته. همه تن مهر و عشق همه بوی دوست داشتن می دهند.
تصور کن ! 
یادت باشد بگویی که وام دار عشقی. یادت نرود که معشوق بهانه است.
تو قدم بگذار. تو هزار تکه شو تا من هزار بار، هزار تکه شوم. هر نفسم یک جا.
یاقوت آبی می نشیند روی تنم مثل یک لکه سرخ دیگر. داغ بوسه های تست می دانم.
گفته بودم یاقوت هم مقدس شده؟
آشفته و بی تردید نفس بکش. آرام و مطمئن می پیچم در هوای تنت که بدانی کجایم .
اینجا یا آنجا...
تنم که اینجاست مال خدا
نفسم که آنجاست مال تو
بگذار روی همه ذره هایم اسم تو باشد
تو حک می کنی با لبهات عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من؟