February 2, 2006
همسفر عشق شدن عاشقی است
رنگها حالا معنای دیگری دارند. نارنجی و بنفش، آبی و صورتی.
لکه های قرمز روی تنم را می شمارم می دانی چند تاست؟
رنگ موها و بلندی شان، حرمت می گیرند وقتی تو نگاهش می کنی.
نگاهش می کنی؟
دست می گذاری روی قرمزی که داغ شوی و گُر بگیرم؟
می پرم آنسوتر و آویز بلندای قامتت و دوباره جان می گیرد خدا.
نوشته:
با بودنت
بهشت را دیدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود
می بینی چگونه واژه واژه از زبان بی زبان من می گوید؟ بالا می روم و پایین، زیر و رو می شوم که همه احساست را گلوله کنم آویزان واژه ها و نمی شود. چگونه جان نمی دهی در اینهمه لبریزی؟
چگونه نمی ترکی از پر شدن؟
چگونه نفست نمی گیرد؟ من این دور نشسته ام با دستهای بسته به نظاره نگاه قرمز تو مثل همان دانه های قرمز! و تو می گویی و می گویی و می باری و می خندی و بال می زنی. راه که می روم، هستی، پا به پای من. نفس که می کشم می آیی تند و بی صدا.
خوشبختی را انگار همه گم کرده اند و تو یکجا پیدا کرده ای و در پستو پنهان. گاهی سرک می کشی که دست خدا هم نرسد.
می خواهی بروم بنشینم میان چهار دیوار که هیچ کس نبیندم و هیچ کس نشنود مرا جز تو؟
می خواهی دست بکشم روی چشمهایت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را؟
تمام می شود اینهمه احساست آنوقت؟
نگران دود می شوم و تو لبریزتر از پیش مهربان می شوی و دستهای من خالی می ماند مقابلت دور و دیر.
سودا گذاشته ای همه لحظه هایت را و من روی لحظه هایت نشسته ام آشوب گر و وسوسه انگیز.
خراب که شدی خبرم کن که تمام کنم. آنوقت بنشینم روبروی عمر تو و خط بزنم و بشمارم که چند ثانیه پس از تو نفس می آید، به یک هم نمی رسد، می رسد؟
نگاه می کنی و مثل یک نور می پیچی تا خورشید، داغ می شوی و مرز نمی شناسی تا هزار پاره شدن. تکه ای از تو که به من برسد من را بس. اما خدا رضا نمی دهد همین تکه را هم! تو بگو به خدا که من تو را هزار تکه کرده ام می گویی؟ بگو ابلیس هم اگر تکه ای از تو بگیرد سجده می کند، پس از این همه نا فرمانی.
چه می شود؟
همه تو می شوند و آشفته. همه تن مهر و عشق همه بوی دوست داشتن می دهند.
تصور کن !
یادت باشد بگویی که وام دار عشقی. یادت نرود که معشوق بهانه است.
تو قدم بگذار. تو هزار تکه شو تا من هزار بار، هزار تکه شوم. هر نفسم یک جا.
یاقوت آبی می نشیند روی تنم مثل یک لکه سرخ دیگر. داغ بوسه های تست می دانم.
گفته بودم یاقوت هم مقدس شده؟
آشفته و بی تردید نفس بکش. آرام و مطمئن می پیچم در هوای تنت که بدانی کجایم .
اینجا یا آنجا...
تنم که اینجاست مال خدا
نفسم که آنجاست مال تو
بگذار روی همه ذره هایم اسم تو باشد
تو حک می کنی با لبهات عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من؟
باز هم سلام...
بسيار زيبا بود
كاش عشق هم فراموش شدني بود!...
برنيان عزيز, من هم گه گاه به اينجا سر مي زنم. نوشته هايت را بسيار دوست دارم....گاهي اگر فرصت كردي برايم رد بايي به جا بگذار ..مثل امروز
Posted by: niyayesh at February 8, 2006 4:06 AMبی نشان نگاهی میبندد دست و پایت را / مینشینی/ خیره میشوی/ غرق میشوی/ دنیا میرسد به انتهای گردش/ و تو هنوز نشسته ایی / دنیا تمام میشود / و تو هنوز نشسته ایی/ قیامت میشود/ و تو هنوز نشسته ایی/ دوزخ وبهشت به پا میشود/ و تو هنوز نشسته ایی/...../تو هیچگاه به پایان نمیرسی/ تو با بی نشان نگاهی جاودانه میشوی
Posted by: داریوش at February 7, 2006 1:03 PMسلام
زيبا بود و تحسين برانگيز
حرفي ندارم همين
salam
zibast
eshgh yani hamin, yani rang bakhtan, yeki shodan,
"agar eshgh eshgh bashad hame hasti ba to hamrahand o ashegh"
adam ehtiajo eshtiagh beyne ashegho mashoogh ra too neveshtehat hes mikone
M.A
بارها گفته ام جنس نوشته هايت به كمتر كسي شبيه است و ..
مخصوصا اين متن بسيار زيبا
بقول دوستمان در كجاي اين دنيائي وقتي مينويسي ؟
به دل مي نشيند
Posted by: علی at February 4, 2006 8:48 AMتو كجاي جهاني وقتي مي نويسي پرنيان؟ و دل مرا براي چه چيزهاي جهان و بالاتر از جهان تنگ مي كند كلماتت؟ براي كل يوم عاشورا؟ يا براي خدا خواست كه تو را قتيل ببيند؟
Posted by: باد صبا at February 3, 2006 8:55 AMسلام این کلمات زیبا جز از دل عاشق بر نمی خیزد همیشه عاشق باشید یا حق
Posted by: فانوس خیس at February 2, 2006 10:09 PMبه نام يگانه خداي هستي
سلام
واقعا زيبا بود خيلي خيلي
كاش مي شد هميشه آدم يه حس خوب تو زندگي داشته باشه.
تو بي نظير مي نويسي! واقعا بي نظير! به باغ من هم افتخار بده و بيا!
Posted by: مريم at February 2, 2006 8:47 PMسلام....... تو بي نظير مينويسي! واقعا بي نظير!
Posted by: مريم at February 2, 2006 8:43 PM