April 21, 2006

زیارت تو

قبرستان بقیع -مدینه-فروردین 1385  مسجدالنبی-مدینه-فروردین 1385

                
  خانه خدا-مکه-فروردین 1385

  غار حراء-مکه-فروردین 1385  مسجدالحرام-مکه-فروردین 1385
شرح سفر نوشتن سخت است از دخمه های مسیرو جاده های پر پیچ تا صدای پای اسبها و زنگ کاروانی که میگذرد از روی پلدختر و سنگهای استوار، از شوش دانیال و قلعه و بهت سرسبزی در دامنه های داغ و غارت تا اروند و کارون و خرمشهر و بوی داغداری میان خاکهای آغشته به خون و برادرکشی و کشتی های شکسته، از چهره های تفتیده و غمزده و صدای پای عصا میان آوار زندگی که رنگ نو گرفتنش با آن آجرها و معماری امروز بی قواره چسبیده به کوچه ها و نخل ها تا بوی چاههای نفت و تازه شدن درد بی نانی کنار اینهمه ثروت، از آسیابهای آبی شوشتر و قلعه های تمدن و ارگ های قدرت و بنا های فرو ریخته تا ساحل آرام و غروب دلنشین بندر دیلم و گناوه، برو و بتاز تا بوشهر ودلوار و تنگستان و بوی ماهی و میگو و شهد و شیرینی خرما و فقرو آشفتگی، بچرخ دور برج خورمج و سرآسیمه قدم به قدم برگرد به سالهای دور و بندرهای قدیم و خانه های ناخداها و کدخداها و گور دخمه های سیراف و بندر دیر و بردستان و کنگان و لنگه، آنجا که بوی مسلمانی گونه دیگری است و بنای مسجد ها و خانه ها و پوشش ها و عبادتشان متفاوت است. از کدامیک بگویم؟! از کجای سفر؟!
از اسم بزرگ بندرعباس و کوچکی و کشیدگی شهرش یا از معبد هندوها و حمام ها و مساجد کهنه و زیبایش؟ از دریای آبی و آرام و رنگ رنگ تا دور دست تا افق یا از جزیره آرام قشم که آنروزها پر هیاهو بود؟ از پیر حراء و غارها و دخمه های مصور و صدفها و ستاره های دریایی و خلقت های عجیب خدا یا ازدحام مردم و ادغام لهجه ها و رنگها و چهره ها درهم؟ نخل ها استوار می آمدند با ما تا جیرفت و بم. بگذار بگویم که تمام روز را به انتظار یک تصویر ماندیم من و دوربین که نخواستم از غم و آوار خاطره بگیرم مثل همه و گشتیم دنبال یک لبخند و یک شادی و ندیدیم و تصویرارگ بم در غروب قاب گرفته شد.

کویر و ستاره های کویری، آتشکده ها و فضای مصفای مشتاقیه با همه خاطراتش، باغ شازده و ماهان و نام زیبای علی که مدام به گوش میرسید در شاه نعمت الله و بنا ها وقلعه های فروریخته بر فراز کوه، گنبد جبلیه و قبه سبز و خنکای یخچالها و بازارها و معماری زیبای خانه های گلی و کوچه های عجیب که بوی خاک میدهد و هوایش جوری غمگین و دلگیر که تو را یاد گذشته های دور می اندازد.

مسجد جامع یزد و مناره های بلند و آتشکده و باغ دولت آباد و بازارها و پاهای استاد پیر شعرباف که تمام صورتش نور بود و آرامش، زندان اسکندر و باز هم دخمه.آب انبارها و کبوترخانه ها،بادگیرها و گنبدِ خانه ها و نورگیرهای بی نظیر بیا تا میبد و قلعه و چاپارخانه . هر شهری در مسیر که توقف کنی مغرور این پیشینه غنی میمانی.
اصفهان که رسیدم داغی آفتاب بود و سردی خاطره های سالهای زندگی آنجا که گرم شد به بهانه ای شیرین و پایدار. بگذار از آنجا هیچ نگویم. نرسیده و رسیده دوباره راه افتادم  در مسیری که لذت سفر را تمام کرد و امروز مرا چنین گنگ و لبریز به جا گذاشته.

راهی گنبد سبز تو شدم در عین ناباوری. دیدن فضایی که تو در آنجا بوده ای و فروبردن هوایی که تو نفس کشیده ای و همه چهارچوب من اگر بجاست و بپا از تست ای رسول مهر. پشت پنجره های مشبک و سیاه بقیع، دیدن کبوتران  که روی خاک ها دانه می چینند و راه می روند و سنگهای پراکنده. دورکعت نماز عشق، زیارت دستهای تو و نور و نور و نور. دو بیتی هایی که می آمد در هروله نگاه من از خاک بقیع تا سبزی تو.
 
من هستم و صدهزار القصه و تو

...
صد پنجرهء شتاب در رفتن تست

آیینه اضطراب در رفتن تست

من تشنه یک بوسه ز آخرین قدم

...

انگار خدا زدست من خسته شده است

...
راهی شدم تا خدا

به او که رسیدم سحر نزده بود و میان آنهمه نور، سیاهی زرپوشی که به نام او می خوانندش ریخت میان مردمک های خیس من. و بنایی که گرچه مربع بود و ارکانش همه سبحان الله، الحمدلله، لااله الا الله و الله اکبر اما مرا بیش از هر گنبدی می کشاند تا آسمان. آنجا خانه ای نبود که بگویم خانه خدا، او بود و بس همه خدای خانه. لبیک که گفتم از هزار راه و هزار روزنه لبیک شنیدم. می چرخیدم و او در تمام فضا می چرخید. آنقدر که پاهایم ماند و من دل را روانه کردم. نشسته بود و خلق از خود بیخود شده را نور می بخشید و آرامش. من همه آرامش بودم و همه آرام می طلبیدم.

از تو حرف می زنم؟! دور نبوده ای که نزدیک بیایم. بوده ام آنجا همیشه انگار. هر لحظه سجاده نشین تو. سپید و آنگونه که تو خواسته ای بگذار دیگران بگویند که متعادل نیستم بگذار بگویند به پوسته چسبیده ام، مرا همهء تو آرام می کند از آنچه فرموده ای که اطاعت کنم تا آنچه خواسته ای به درایت بیاندیشم. نگاه من به تو نگاه من به همه تست نه آنچه خود می پسندم. وقتی کلامت را زیر لب می خوانم به آواز در گوشم می نشیند که از من بنده چه خواسته ای. نه اینکه مجبور باشم به اطاعت که مسلمانم! منت دارم طاعتت را. دست می کشم تو را وقتی طواف میکنم. سیاهی پارچه نیست زیر دستم ! نرمی نور تست. نمازم میشود سجده های شکر که چنین مرا به خود آشنا کرده ای و چنین نعمت بخشیده ای. شکرانه کدام نعمت بجا آورم؟! همه خیری و برکت، همه مهری و نعمت، همه عشقی و شور و همه رحمت. داغ تو می شود لبهایم و لبریز تو نگاهم. بگذر از من و بخوان مرا به خود.
از آنجا قدم روی ابرها گذاشتم و نیمه شب کوه را بالا رفتم تا پناهگاه امنی که کلام وحی در فضایش به گوش می رسید هنوز. قدم به قدم با خدیجه (س). چه حسی بود نا گفتنی! زیر نور مهتاب من که کوه را به خودی خود عاشقم بگو آنجا چه بر من گذشت!

بس کنم ؟! وقتی نمی توانم آنچه بر من گذشته را مثل همیشه ملموس بنویسم! نخواه از من که شرح سفر کنم. می ببینی که گفتنی نیست؟!
می بینی که سخت است از تو گفتن؟!