May 30, 2006

حصار

      بندر طاهری-اسفند 1384
عشق که آمد شحنه ها بودند و من حصاری شدم. دست می کشیدم تا تو و تو پیش می آمدی تا حصار. نگاهت خاطره خاک خورده مرا تازه کرد و دروغ نباشم، نه اینکه از ابتدا این بودم با تو که امروزم!
تو ذره ذره پیش آمدی تا پشت پرچین ها. باغ پر شد از شکوفه، باغ پر شد از هوای تازه به نگاهی از تو.
زنبق ها را چیدند
تو بنفشه کاشتی
شاخه ها شکست در باد 
تو صبورانه پیوند زدی
من شاهد همه لحظه های تو
و بهانه های آدم بودنت
که انتظارت را صبر سر آمده بود. روی لحظه های من نشسته ای و لحظه هایت را می سوزانی، می دانم و می دانی. تو بگو پایانی هست؟ گاه به چشم انداز دور نگاه می کنم  
ابری است همه دور دستها ابری و مه آلود. شب پیش آمده و خورشید را شرم حضور است
شب را بگو سحر در راه است؟

و این سکوت را انتهایی است؟
عرق سوز آفتابم
می آیی سایه بید؟
می آیی ابر بارانی؟

بغض تو را کجا جا دهم؟
و نبودت را؟
زد و بندهای زندگی بهم می ریزد مرا و نگران تو می شوم گاه و بی گاه و بی پناهی ات آزارم می دهد. که من هستم و توان دست گیری تو نیست!
بساز با این روزها و روزگار
بیاموز زندگی کردن را که چاره ای نیست.
بیاموز که عشق را عاشق باشی نه معشوق را، میان این دو فاصله هاست. دنیا را آنگونه ببین که عشق می خواهد.
نمیدانم اگر آن باشم که تو هستی می توانم آن باشم که می گویم!
سخت است به یقین سخت. اما اگر پذیرفته ام باید باشم.
پنجره را باز کن و هوای باغ را نفس بکش. در نزدیکترین فضای ممکن خانه ای ساخته ای که چشم بچرخانم تو می آیی. کاش سیب را چرخی دیگر بود از آسمان تو تا دستان من.
گاز بزنم و بدهم به تو که نقش به جا مانده را داغ لبهایت کنی.

May 14, 2006

آن که عاشق بود معشوقش بدان

       بندر سیراف.جنوب. 1383.1.2
حس خوب با تو بودن را مزه می کنم و از داشتن ات آشفته. تو می آیی و باز آن حس می آید. مخواه دل بگذارم و جان بدر برم. مخواه دربدری را در این بازار زرق و برق، که هر کس هزار آیینه می شود رو به تو و جماعت. که تو بگویی های و همه بشوند هوی. می دانی سخت می گذرد لحظه ها و به لبخندی دل خوش می کنم تمام تلخی ها را تو نیز بخند، شیرین و دلنشین. آنقدر که وقتی نگاه می کنم از ورای همه دیوارها و فاصله ها ببینمت سبز و آرام. دراز کشیده ای روی خنکای علف ها با پای برهنه؟ می رود تا جریان شتابدار لحظه ها. مثل وقتی باد می خزد لابلای ابریشم تابدار موهایت و تو رها می شوی روی تن تبدار و حجم پر خواهش عشق، قدم قدم تا ته زندگی تا ته ثانیه های مجنون شدن مثل معلق ماندن روی آب و چشم دوختن به آبی آسمان.
بی تو لحظه ها خواهند گذشت
بی تو عمر می رود
بی تو زندگی جریان دارد و خاطرات، گذر زمان را دلچسب و شیرین نگهمیدارد. پس نگران من و لحظه هایم نباش شروع کن حرکت را اگر صبرت را عمر سرآمده. مترس از تنهایی. تنهایی را می شود پر کرد با دستهای مهربان دوست. نگو که کم اند دستهای مهربان، نگاه کن به آنها که از کنارت می گذرند این روزها با شتاب و تو نمی بینی شان، دستهاشان را بگیر و ببین که خداوند مهر را در وجود همه به ودیعه گذاشته آنها در انتظار نگاه محبت اند. نترس از رها شدن. همه جا عشق را می توان جست. باور کن. نگران کوری لحظه ها نباش. سخت می نویسم و می دانم که سخت می خوانی خیسی نگاهت پیداست از پشت پرچین مهربانی.
اینجا ازدحام آدمهاست آنهاییکه در انتظار چکیده و تکیده شدن من ایستاده اند که فریاد کنند تسلیم مرا و من مجبور به سکوتم.
می توانی احساسم کنی؟