May 14, 2006
آن که عاشق بود معشوقش بدان

حس خوب با تو بودن را مزه می کنم و از داشتن ات آشفته. تو می آیی و باز آن حس می آید. مخواه دل بگذارم و جان بدر برم. مخواه دربدری را در این بازار زرق و برق، که هر کس هزار آیینه می شود رو به تو و جماعت. که تو بگویی های و همه بشوند هوی. می دانی سخت می گذرد لحظه ها و به لبخندی دل خوش می کنم تمام تلخی ها را تو نیز بخند، شیرین و دلنشین. آنقدر که وقتی نگاه می کنم از ورای همه دیوارها و فاصله ها ببینمت سبز و آرام. دراز کشیده ای روی خنکای علف ها با پای برهنه؟ می رود تا جریان شتابدار لحظه ها. مثل وقتی باد می خزد لابلای ابریشم تابدار موهایت و تو رها می شوی روی تن تبدار و حجم پر خواهش عشق، قدم قدم تا ته زندگی تا ته ثانیه های مجنون شدن مثل معلق ماندن روی آب و چشم دوختن به آبی آسمان.
بی تو لحظه ها خواهند گذشت
بی تو عمر می رود
بی تو زندگی جریان دارد و خاطرات، گذر زمان را دلچسب و شیرین نگهمیدارد. پس نگران من و لحظه هایم نباش شروع کن حرکت را اگر صبرت را عمر سرآمده. مترس از تنهایی. تنهایی را می شود پر کرد با دستهای مهربان دوست. نگو که کم اند دستهای مهربان، نگاه کن به آنها که از کنارت می گذرند این روزها با شتاب و تو نمی بینی شان، دستهاشان را بگیر و ببین که خداوند مهر را در وجود همه به ودیعه گذاشته آنها در انتظار نگاه محبت اند. نترس از رها شدن. همه جا عشق را می توان جست. باور کن. نگران کوری لحظه ها نباش. سخت می نویسم و می دانم که سخت می خوانی خیسی نگاهت پیداست از پشت پرچین مهربانی.
اینجا ازدحام آدمهاست آنهاییکه در انتظار چکیده و تکیده شدن من ایستاده اند که فریاد کنند تسلیم مرا و من مجبور به سکوتم.
می توانی احساسم کنی؟
متنتون رو نخوندم اما عنوانش منو ياد اين بيت شعر انداخت كه خيلي پر معنيه :
هر كه او در عشق صادق امده است
عاقبت معشوق او عاشق شده است
سلام ... بله ديدن افقي به آن زيبايي از ديد انگشت شست پا هم عالمي دارد ! ... راستش هيچوقت افق را از اين زاويه نديده بودم ...
Posted by: رضا at May 30, 2006 6:18 AMسلام ، عنوان پست ، من رو کنجکاو کرد تا مطلب رو بخونم ولی چیزی نفهمیدم.
Posted by: مردی از کوه at May 29, 2006 4:40 PMدوباره نوشته هايت برگشت به روزهاي غم و اندوه بقول دوستمون وقتي مي خونيش بند دل آدم پاره ميشه.
ولي باز هم زيبا بود
Posted by: علی at May 29, 2006 10:39 AMسلام به پرنيان عزيز. گزارش سفر و دلتنگي ات را خواندم . اين عكس ات هم معركه است .آز اون زاويه هايي كه من خيلي دوست دارم . يك هم ذاتن پنداري خوب با مخاطب بر قرار مي كنه كه خوش آيند است.خوشحال شدم از ديدنت. بايك شعر به روزم و منتظر
Posted by: alireza at May 29, 2006 8:42 AMخواندن اين مطلبت سخت بود بقول دوستمون بند دل آدم را پاره مي كنه
Posted by: علی at May 28, 2006 10:56 AMسلام
وبلاگتو تازه دیدم.واقعا عالیه.تبریک می گم
اميد وارم هميشه شاد نورانی باشی از اين که در باره مادران خوب مهربان مینویسی و گفتگو ميکنی و ارزش مادران مهربان بالا مي بری با يد به شما احسنت گفت به وبلاگ مــــــــــــادر مهــــــــــربان هم دعوت شدید حتما سری بزنيد خوشحال می شويم http://mother20.blogfa.com[قلب] حاضر به تبادل لنيک هم هستيم
سلام
وبتون بسيار زيباست خيلي دلنشيه
مشخصه انسان هنر دوست و با انديشه بالايي هستين
مطالبتون هم حرف نداره طراحيش هم20
بهتون تبريك ميگم اينهمه پاكي و صداقت رو
اين شعر رو هم به شما تقديم مي كنم
×××××××××××××××××××××××××××
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای
این چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای همخلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود
××××××××××××××××××××××××××
به خدا ميسپارمتون
به سرزمين آرزوهاي ناب رفته اي مي بينم... مي دانم همه ي توشه سفر آني نيست كه در وب لاگت نوشته اي...ديدار دل قبول.
Posted by: niyayesh at May 19, 2006 3:54 AMسخت راهي كرده اي كسي را... خودت را يا ديگري را... دلت بزرگ است... راهي كردن كار دل هاي بزرگ است.
Posted by: باد صبا at May 18, 2006 6:55 PMSalaam
Zibast, ama too neveshtehat ye hese gharib nahofteh ast,
"پس نگران من و لحظه هایم نباش شروع کن حرکت را اگر صبرت را عمر سرآمده"
yek razi too neveshtehat hast
" Harfi daram ramzi gooyad sheyda konad mara yaran yaran"
Pirooz bashid
نمي دونم چرا نوشتتو كه خوندم بنده دلم پاره شد.
Posted by: التهاب بی پایان at May 15, 2006 2:10 PM