June 18, 2006

تو مرو

چه زود میگذرد عمر و بگذار بگذرد. وقتی میگویی هستی و نیستی، وقتی میگویم می رود و نمی رود. حالا پایم بیشتر در بند است و تو نمی دانی از چه حرف میزنم. گاه دانستن تو عذابم می دهد. چه سبکم این روزهای پایانی.
چه زود میگذرد عمر و من پیر می شوم بی آنکه نگران باشم و تو جوان می شوی بی آنکه لذت ببری. نگاه می کنم، جاده های پشت سر سبز است و روبرو گم! تو در غبار جاده پیدایی مات.
چه دیر آمدی! وقتی من همه راه را پیموده بودم بی تو در تنهایی و چه زمان زود میگذرد این روزها. چگونه پاسخ شادی های کودکانه تو را ندهم؟ چگونه نگاهت کنم و همه امید را در برق چشم هایت بشکنم. زنگ که صدایم می کند نگاهم به زنگوله می ماند و باران می زند به شیشه ها.
ته تاریکی ها را روشن کردم رو به تو که بیایی. اینجا تاریک است. می گویم خدا نخواست و به خود می خندم.  خدا هم می خندد. تو هم زل زده ای به من و خدا که انگار دنیا را گرفته ایم به بازی و تو چرخ می خوری در حلقه میان دست من و خدا.
می پرسم چه در سر داری؟
می خندد
می پرسم می آید؟
می گوید آمده است!
می پرسم چه اندازه زمان دارم
می گوید کوتاه
می خواهم که نیاید
می خندد
تو دست دراز کرده ای و خالی برمی گردی
اینجا تاریک است و تو پله های روشن را بالا می روی تو را قاب می کنم
نگاه کن:

 

آب انبار-یزد-فروردین 85

با تشکر از راوی بابت نغمه روز (تو مرو- مرضیه)

پرنیان June 18, 2006 9:33 PM
Comments

سلام
مطلب آخرت به دلم نشست. دیدنی هستی اما دور. نه خیلی دور. به امید دیداری اگر شیراز آمدی یا اگر یزد آمدم .
خداحافظ

Posted by: حیدر at August 10, 2007 4:42 PM

خيلي خوب بود خانم مي خواستم در جوابت برات ايميا بزنم اما نداشتم يا پيدا نكردم ايميل شمار را تو گفتي و من هم برايت مي گويم
خاموش نماید

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
ما براي عشق ورزيدن خلق شديم و بايد محبت را دريافت كنيم و از قوا به فعل تبدیل نماییم .خداوند قدرت و توانايي بزرگي را بما عطا كرده و روح خود را در وجود ما دميده، پس اين روح خدايي بايد در وجود ما فعال شود. وقتي اين كار صورت نميگيرد و اين خوان در راه عشق و محبت فعال نمي شود و توسل نمي جويد، پس لب گوري ميبايد تا واشود و به اين خوان صدا بزند كه بيا اينجا. يعني زمين چاك شود و اين خوان را با خود ببر. بیا این بنده خاکی را ببر که فقط یدرد مردن و بدرد خاک می خورد- اما عاشقان مرگ ندارند بعد از مرگ مانند شهیدان که برای عشق خدا جان دادند نزد پروردگارند (عاشقان کشتگان زنده دلند )

نخستین باده کاندر جام کردند زچشم مست ساقی وام کردند
به عالم هر کجا درد دلی بود به هم کردند و عشقش نام کردند


عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل نیست
اکنون او بی نیاز است و تو نیازمند که بی نیاز هم نیاز دیگران را دوست دارد و به واسطه ان نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی از قدیم چیزی به تو بپیوندد و ان قدیم عشق است . دام عشق امد و در او پیچید . تو عاشق دو کس می گردی یا به او نیاز داشته باشی و یا او به تو اما اگر هردو به هم نیاز داشته باشند زیباترین حالت است عشق زیباست اگر دو طرفه باشد دلها بدون دیدن یکدیگر را پیدا کنند چون این عشق قدیم است . بوی دل یکدیگر را حس می کنند.

عشق یعنی از خود گذشتن و به دیگری فکر کردن اره عاشقی ترس داره گرفتاری داره زجر داره درد داره اشک داره آه داره غصه داره قصه داره اما زیباست . ودل را باید به کسی داد که ارزش این گوهر داشته باشد . عاشق یعنی از خود گذشته و به دیگری فکر کردن این عاشق که خودش و نمی خواهد و به دیگری فکر می کند . اما عشق مجازی و حقیقیست
عشق مجازی یعنی زیبایی مال اون شخص نباشد مثل انسان که زیبای مال خودش نیست . و حقیقی خداست و زیبای مال خودش است. اما عشق در هر دو مورد زیباست .
دل از عشق مجازی رو به معبود حقیقی کرد چو حق بین شد دگر او مهر باطل بر نمی دارد

عاشقی را جگری می باید احتمال خطری می باید
گریه نیمه شبی در کار است دودو آه سحری می باید
عشق یعنی دیگری را به نظر محبت دیدن گاهی شخصی را به نظر علم فلسفه و منطق می بینیم نظر محبت عشق افرین است

گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و قوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت : خاموش چون تو مجنون نیستی

مرغ حیوان ترسویی است و با یک کیش فرار می کند این چه چیزیست که مرغ ترسو در هنگام جوجه دار شدن قدرت می گیرد به خاطر جوجه از هیچکس نمی ترسد خروس از انسان فرار می کند اما مرغ جوجه دار به انسان حمله می کند چه اتفاقی افتاده مرغ ترسو قدرتمند شده این عشق است عشق به فرزند عشق در تمام موجودات هست و همه به خاطر عشق زندگی می کنند و با عشق زنده اند این داستان را با چشمان خودم دیدم در کوه در ارتفاع 50 متری گله گوسفند و صدای پارس سگ گله خیلی زیبا بود ابتدا فکر کردم سگ به بزی حمله کرده اما نه دو گرگ به یک بز حمله کردند بز به عقب می رفت و با شاخ کوچکش به گرگ حمله می کرد گاهی دو متر به هوا می پرید خدایا چه می بینم سگ از ترس گرگها فرار کرد و بز به گرگان باورم نمی شد بز به قدری با دو گرگ جنگید که هر دو گرگ رفتند اندکی فکر کردم دیدم بزغاله ای در کنار بز در حرکت خدایا این بز ضعیف به خاطر بزغاله و فرزندش با دو گرگ جنگید و از سگ قوی تر شد معنی عشق را انجا فهمیدم تمام هنر مندان و شاعران بزرگ عاشق بوده اند ابتدا و هنر زیبا برای معشوق بزرگ به وجو امده چرا حافظ دیگر نیست مولانا یکیست چون عاشق بوده اند و عاشق خدا
من و عشق و مستی عشق به جز این هنر نداریم به جز این هنر چه باشد که ز خود خبر نداریم
عشق مانند شکافتن اتم است . و نیروی اتم را ازاد کردن عشق در بدن اثار تخریبی دارد مثل لاغری زردی اما در روح انسان باعث نشاط است. در عرفان عشق دشمن عقل است و عاشق به عقل و منطق توجهی ندارد فقط عشق
بلبل از فیض گل اموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
پس بلبل زیبایی صدایش از زیبایی گل است این گل است که زیباست نه صدای بلبل

(شعر خودم گفته شده در هنگام نامه )
تو بگو که عشق چیست؟
قطره است یا شبنم ؟
ذره است یا وحدت
در دل است یا در مغز
در خود است یا در کس
چون نسیم است یا دم
چو مسیحست یا غم
یا کلیم است یا من
تو بگو عاشق کیست ؟
بنده است یا خود حق
خنده است یا اشک است
لیلیست یا مجنون
شاهد است یا ساغر
شمع یا پروانه
دلبر است یا دلدار
خون بر است یا خون بار
تو بگو که دل چیست؟
وسعتش در ید کیست
عشق و دل هم دم چیست
عا شقی آخر چیست
قصه دل بکجاست
راه آن راه خداست
همدمش عشق و صفاست
نعمت پاک خداست
تو بگو که درد چیست ؟
این دوا است و شفا
این همان زهر بلاست
پس چرا مست خداست
این دوا است یا درد
این صفا است یا زجر
این شراب عشق است
درد آخر عشق است
تو بگو که اشک چیست؟
آب روی آتش
مرحمی اندر درد
چشمه عشق وجود
لحظه دل ز سکوت
قصه عشق و سجود
خطبه راه وجود
قطره ای در دریاست
ذره نور خداست
عشق . درد و دل اشک
همه از نور خداست


(خودم )
عاشقی و معشوق همه در یک نظر است
قصه عشق و جنون روبسوی یک نفر است
ره عشق ره دل همه رویش به خداست
آخر قصه عشق پرش از این قفس است
ناله و آه و نی و خون دل رقص جنون
همه آخر به صفا و نفس یک سفر است
اشک مجنون .دل پر خون نماز منصور
ناز معشوق و رخ حور همش خون دل است
زاهد و کعبه و مسجد نروند در ره عشق
قبله عاشق و معشوق همه در یک قدم است
همه هستی و مستی نیاز در ره او
قصه آخر بسوی قامت عشق یک الف است

(خودم)
سوی هرکس که کنی. همه اش کعبه اوست
به بتی گر نگری خود بت هم رخ اوست
به خرابت روی یا بسوی میخانه
گر خور می یا غم همه اش کار نکوست
درد را در مان نیست آخر او خود باقیست
گر روی در محراب یا کنشت و زندان
منتظر بمان یا بپر که دو باره صدایی آشنا یا نوایی تو را به یاد غریبی خودت بیاورد و یا به اصطلاح فیلت یاد هندوستان کند فیلی که هندوستان را هم ندیده فکر آنجا را در ذهن دارد – داستان آوای وحش را خوانده ای که سگی که پدرش قبلا" گرگ بوده بعد از مدت ها زندگی در شهر با یک آوا و یک نغمه از خود بیخود می شود. چقدر آوای عشق زیباست (مطرب عشق می نوازد ساز --- عاشقی که که بشنود آواز ) خدای یا مطرب عشق همیشه در حال نواختن است اما گوش و چشم ما در دنیا محو ظاهر این دنیا شده و این صدای زیبا را نمی شنویم . وچه زیباست که انسانی غریب در اوج غربت صدای آشنایی را ازدور بشنود . اما هر وقت دلت میگیره موج و سیگنال عشق را دریافت می کند بدون دیدن یکدیگر را درک کنند – عاشق شوند – و این عشق از مجاز بالاتر است – عشقی که بدون دیدن باشد خیلی زیباست برات داستان اویس قرنی را می گویم که یکی از زیبا ترین داستانهای عاشقی است . روزی رسول خدا گفت : بوی عاشقی از یمن می شنوم که هنوز مرا ندیده و او عاشق واقعی خدا و من است و او می تواند تمام امت من را با یک دعا شفا دهد. همه اصحاب تعجب کردند . رسول خدا گفت : او مادر پیری دار که باید به او برسد و نمی تواند به مکه بیاید و بعد از رحلت من اگر مشکلی پیش آمد به اویس بگویید برای امت من دعا نماید .
روزی دو تن از صحابه به خدمت اویس رفتند . او را از هر که پرسیدن گفتن او دیوانه است چطور شما دنبال دیوانه ای می گردید.
به صحرا رافتند دیدند اویس نماز می خواند و فرشتگان بر گله شتر او مواضبت می نمایند . گفتند تو که هستی گفت بنده خدا و عاشق رسول خدا گفتند این مقام از کجا آوردی گفت شما که هستید گفتند از نزدیکان رسول خدا گفت دهانتان را باز کنید تا ببینم باز کردند گفت شما به رسول نزدیک نبودید او در جنگ دندانش شکست اما شما دندان دارید – دهان خود را باز کرد هیچ دندانی نداشت گفت من فقط وصف دین خدا و رسولش را شنیده ام – اما وقتی که رسول دندانش شکست من تمام دندانهایم را شکستم و رسول خدا گفت بر پدر و مادر احترام گذارید من به خاطر مادر عاجزم از دیدن عشقم صرف نظر کردم چون حرف او را محترم تر از دیدار او دیدم . اویس به درجاتی رسید که عمر و ابوبکر خلیفه هیچ وقت نرسیده بودندیا داستان لیلی و مجنون که لیلی کفت مجنون تو عاشق واقعی نیستی چون مجنون به لیلی اعتراض کرد که خار در پای من در راه رسیدن به تو زیاد رفته و مجنون سوزنی برداشت و خارها را در می اورد لیلی گفت تو عاشق نیستی چون این خار برای رسیدن من در پای تو رفته و دردش در راه من بوده و عاشق درد عشق را دوست دارد .

عشق یک صدا و یک نداست در یک لحظه این صدا و این نگاه همیشه هست اما گوش و چشم نمی بیند تا این اتصال و جذبه که انسان را به خود می کشد انجام پذیرد . ابراهیم ادهم حاتم تایی با یک کلمه عاشق شد . پادشاه ملک بلخ بود و عالمی در فرمان خود داشت – چهل شمشیر زرین و گرز زرین در پیش و پس و می بردند یک شب بر تخت پادشاهی خوابیده بود دید کسی بر روی بام می رود گفت : کیستی فرمود : آشنام بنده خدا – اشتری گم کرده ام بر بام بدنبال آنام – ابراهیم گفت : ای جاهل بر بام شتر می جویی ؟گفت ای غافل : تو خدا را در جامعه اطلس خفته بر تخت زرین می طلبی ؟ ابراهیم به فکر فرو رفت آتشی در دل او افتاد تا صبح نخوابید . صبح گفت اسبها را زین کنید به شکار می روم امروز حال عجیبی دارم . به خدم و حشم به شکار رفتند سراسیمه بود در صحرا نمی دانست برای چه آمده تا لشگر را گم کرد صدای شنید : بیدار شو – ناگاه آهویی آمد به شکار آهو مشغول شد آهو سخن گفت : که من آهو به صید تو آمده ام و گفت ابراهیم بیدار شو ابراهیم چوپانی در آن نزدیکی دید لباس پا دشاهی را به چوپان داد و لباس چوپان را گرفت و به دنبال خدا راهی صحرا شد و توبه واقعی کرد و تمام آسمان دیدند که لباس پادشاهی را با لباس فقر عوض کرد ابراهیم در راه مردی را دید که از پل به رودخانه افتاد با دست اشاره کرد مرد در هوا معلق ماند خوش از ترس می لرزید ( تمام انسانهای بزرگ خذر را دیده اند و در تمام کتب آمده که خذر همیشه زنده است ) ابراهیم ادهم نیز در بیابان مدتی با خذر هم صحبت گردیده است و کسی که بر بام دیده نیز خذر بوده ( یا چون پسر ادهم را ند به سوی آهو ----- تا سید کند آهو خود صید دگر باید ) می گویند ابراهیم روزی چهار هزار نفر را به مکه برد بدون هیچ پولی و تمام خرج راه را از اسمان می گرفت – اما با یک نغمه با یک صدا سخن عشق (از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر – یادگاری که در این گنبد دوار بماند ) تو صید من و من صید تو تو در بند من و من در بند تو گرفتار شدیم بی خبر از اینکه هر دو در دام خدا افتادیم – دو تا غریبه از راه دور با یک صدای آشنا به یاد غریبی و غربت هم افتادیم مثل ما مثل گوسفندانی است که در یک جا جمع شده اند و می خورند و به خیال خود خوشبخت هستند اگر گوسفند وحشی به این گوسفندان اضافه شود – می پرد به سرش می زند می خواهد فرار کند اما نمیشه بقیه گوسفندان به او می گویند از چه فرار می کنی اینجا بهشت است اما گوسفند وحشی می گوید شما کوه و داشت را ندیده اید اینجا جهنم است اما همه به او می خندند این گوسفند سالها زندگی می کند تا او هم دشت را از یاد ببرد اما بعد از سالها گوسفند وحشی جدیدی می آورند اینان عاشق هم می شوند چون هردو کوه و دشت آزادی را دیده اند هر دو در این محل غریبن اینان به جای دیگری وابسته اند به هم این خاطر حرف هم را می فهمند . بقیه نادانند نه اینها . این دو گوسفند شاید قابلا" در دشت همدیگر را نیز دیده باشند . ما انقدر غربت داشتیم که فقط همدیگر را آشنا دیدم . –..
روی در صحرا کنی من سینه را صحرا کنم روی در دریا کنی من دیده را دریا کنم


شوخ اهو چشم من چون ر وی در صحرا کند بهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند
تیر آن ابرو کمان هرگز نمی گردد خطا هر که را گردد دچار اندر دل او جا کند

Posted by: nima at August 8, 2006 12:50 PM

وب لاگ قشنگي داري ، من از طريق orkat آدرستو پيدا كردم و اميدوارم كه هميشه موفق و پيروز باشي .

Posted by: nasrin at June 27, 2006 8:30 PM

منا ي عزيز من صداي اذان را به آدرست فرستادم! همان روز، اگر نرسيده نيمدانم علت چيست.

Posted by: پرنيان at June 26, 2006 9:47 PM

پرنيان عزيز

تولدت مبارك اميد كه ساليان سال زنده باشي

Posted by: علی at June 25, 2006 9:50 AM

پس چرا من دوباره یه حس بدی بهم دست داد.

Posted by: التهاب بی پایان at June 24, 2006 8:31 AM

خوب باز امدم وبگویم با قلم حرف میزنی وزیبائی خاصی به کلمات خود میدهید گفتارت یک حس غریبی داره شاید عشق خدائی تو هست که این گون قشنگ سخن میگوئی باشد که هر وقت از این سرزمین تبسم بهار رد شدم من هم چیزی بگویم امید وارم از من نرنجید ه باشی شادی را برای تو ارزو میکنم به دیدار من هم بیا خوشحال میشم لبخند یادنره تا روحیه خوبی را در شما ایجاد کنه انشاا..

Posted by: عشق خدائی at June 22, 2006 4:52 AM

واقعا زيبا بود من توي وبلاگم چيزي ندارم اما خوشحال ميشم لينك شيم.

Posted by: goli at June 21, 2006 11:25 AM

گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز.....


پير ميشوم و جوان مي شوي

روزگار غريبيست....

Posted by: علی at June 21, 2006 10:53 AM

تو دست دراز کرده ای و خالی برمی گردی
اینجا تاریک است و تو پله های روشن را بالا می روی تو را قاب می کنم

اين بخشش بسيار ملموس و حس برانگيز بود...

Posted by: جودی آبوت at June 20, 2006 9:10 AM

salaam
zibast, falsafeye zendegi hamine,
جاده های پشت سر سبز است و روبرو گم
hamisheh bayad daricheye roushani baraye harekat bashad,
ته تاریکی ها را روشن کردم رو به تو که بیایی
negaham ra be dourdast doukhteh-am ta roushani mehr az ofogh barayad.
pirooz bashi

Posted by: M.A at June 19, 2006 6:37 PM

سلام وبلاگ شما نشان عشق وجودی شماست که در حال ارامش بسر میبرد همیشه شکوفا باشی نورانی دوست داری لینک بدیم ممنون گل همیشه بهار اگر دوست داری می تونی لینک در کلبه خوبیهایت جای بدهی ممنون شما میشم
منتظر شما هستم با نوشتهای با احساست

Posted by: عشق خدائی at June 19, 2006 6:17 AM
Post a comment









Remember personal info?