June 27, 2006

روزهاي بي تو

نه مي توانم حرف بزنم و نه حرفي هست براي زدن. رو به ديوار مي كنم سنگين مي شود زبان. آدم ها بزرگ هم كه مي‌شوند كودك‌اند. طفلي كه راه رفتن را نياموخته دستش را كه بگيري، دست پس مي‌كشد. و تو هنوز همان كودكي جا مانده در سالهاي دور، من نيز دورتر.
سالها مي‌گذرد از زماني كه همه چيز را در كيسه‌اي سياه گذاشتم. سيب ها را چيدم و گاز زدم تا ته تا تلخي دانه‌ها. و سالها‌يي بيش مي‌گذرد از وقتي پدر در يك صبح گرم تابستان پشت قران خطي خود نوشت:
چهارم تير ماه تولد نور چشمي ....
ميان اين تن و آن نورچشمي سياهي است. درست مثل وقتي سرخي و شيرين، سياه مي‌شوي و تلخ.
آب چرخ مي‌خورد
تا فرو رفتن
رگه هاي خوني
آويزان سطح آب تا گرداب تا ته
از رگ من در انزوا
تا رقص تو در اوج
هذيان بي كسي است و رها شدن
شاهد تمام جاده‌هاي خالي تا آنسوي آبها
وقتي عمر سر نيامده و صبر را پاي ماندن نيست
روي ديوار مي‌نويسم:
دستي كنار حادثه آوار مي‌شود
چشمي ميان فاجعه لبخند مي‌زند
...
تو نيز رفته‌اي و من انگار مسيح پايم ميخكوب صليبي است خود ساخته و دستهايم باز آغوش تو كه رفته‌اي. چيزي مثل خون جريان دارد از انگشت چپ من تا لبهاي تو.
ناتواني را حس مي كنم وقتي نمي‌تواني آرامم كني. وقتي فراموش مي‌شوم. وقتي هر كسي مي‌آيد و تو، تو مي‌شوي و من هيچ!

پرنیان June 27, 2006 10:29 PM
Comments

با سلام وتشکر از قلمی واحساسی پرنیان مانند که دوباره سنگ زد به اتاق شیشه ای ترانه های پولی و متن هایی که انگار از احساس میگو یند و حال که تلمبار بیشتر نیست از کلمات سرگردان دایره المعارف ها.مرا که خود دفتر ها از خاطره واحساس پاره کرده ام بازگرداندی به خود. با تشکر ممنون میشوم اگر ادرس میل خود را به این ادرس zxo63@yahoo.com بفرستيد تا بتوانم نظر شما را در باره چكيده هايي از احساسم بدانم.

Posted by: mehdi at February 9, 2007 9:32 PM

جيگرتوووووووو كه انقد ماهي

Posted by: fateme at August 7, 2006 7:50 PM

پرنده مي رود و قفس فكر مي كند كه هنوز محبوب است...
تيمارستان من با ((انتظار)) بروزه.منتظرم...

Posted by: yalda at July 27, 2006 9:46 PM

ممنونم از لطفت...پرنيان عزيز.

Posted by: hoseine nekooi at July 26, 2006 5:29 PM

پرنيان عزيز

فعال بودي ولي چند روزی است که خبری نیست کجائید

Posted by: علی at July 24, 2006 11:30 AM

مریوان گالری

Posted by: مریوان گالری at July 14, 2006 12:46 AM

سلام من در غرب نيستم ! همين جايم همين ايران و ممنون از لطفت.

Posted by: پرنیان at July 9, 2006 10:06 AM

سلام پرنيان عزيزم // مدتهاست پيدايت نيست دوست خوبم. مي دانم پيشتر ها سفر بودي.با اين حال الان كه مي بينم نوشتي و سر حالي خوشحالم .اين قصه ي فراق هم جزعي از همين سر خوشي است .براي عرض ادب و خدا حافظي خدمت رسيدم .با آخرين شعر و يدداشت جهان وبلاگستان را ترك مي كنم .از هم راهي ات در اين مدت ممنونم و سپاس گزار.منتظر آخرين ديدار با شما هستم.از نوشته هايت هميشه لذت بردم .گر چه در غرب زندگي مي كني ولي تمامي نوشته هايت بوي شرقي است .

Posted by: عليرضا at July 8, 2006 4:42 AM

سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند
تولدت مبارک

Posted by: ساناز at June 30, 2006 8:59 AM

...رقص شعور حركت قلم را مي طلبد....و فرزند خدا نغمه اي از يك موسيقيا را مي شنود...هذيان سببي ميشود براي در خود فرو رفتن...از رگي كه در انتهاي ته نشسته است...ميپرسم لذت هيچ شدن را...

Posted by: حسین نکویی at June 29, 2006 1:57 PM

چرا فكر ميكني كه ميان آن نور چشمي و اين تن سياهيست؟

در ميان اين دو گذر ايام است به روشنائي روز.

حال و هواي اين روزهايت را بر نميتابم

Posted by: علی at June 29, 2006 11:06 AM

Salaam
neveshtehat, boghz ra dar galoye adam zebh mikone, del ra pareh pareh
هذيان بي كسي است و رها شدن
ناتواني را حس مي كنم وقتي نمي‌تواني آرامم كني. وقتي فراموش مي‌شوم. وقتي هر كسي مي‌آيد و تو، تو مي‌شوي و من هيچ!
Omidvaram ke in hazyan khabi bashad ke payash be rooz naresad.
M.A

Posted by: M.A at June 28, 2006 2:26 PM
Post a comment









Remember personal info?