July 28, 2006

چشمهاي مادر

                  باغچه مادر-تيرماه 1385


رسوای تو می شوم آخر و جسورانه نشسته ام تا رسوایم کنی. باکی نیست نه اینکه نباشد هست و تا هست حس عاشقی نیست. اما رسم عشق را می شناسم. نرفته ام مانده ام تا آخر شاهنامه را بخوانم. که این قصه لیلی و مجنون مرا مجنون خواهد کرد و تو لیلی! وارون که شود همه دنیا تو، تو می شوی و من ،من.

به اسمی بدل شده ام و شهرتی! شاکرم و بوده ام همیشه که خیر اوست بودن و نبودنم اما تو بگو با نداشتن ات چه کنم! و مگر ندارم ات؟! هذیان این روزها و شبها با تو و سخت کوشی ات کافی است تا مرا ازپای در آورد. تصویر ها مات است و تار و تو شفاف. من از پشت شیشه از این پس نگاه خواهم کرد به کشیده ای که نشسته سرخی اش روی پوست من. نظاره تو شیشه نمی خواهد من تو را در نگاه خویش پنهان کرده ام بزرگ و ناپیدا. آسمان صاف است و شفاف، خورشید هم، ماه قطعش پیداست، تو نیز، من برای دیدن فرودستان به شیشه محتاج شده ام. چیزی در پیچ آ پیچ خاکستری مغزم رشد می کند و مرا خشک خواهد کرد. دستم دراز آسمان و امیدم به تست که تو خیر بخواهی و من حتی اگر نبینم همان باشم که تو خواسته ای.می دانی مثل مادر اما با نیمی از سالهای او. مثل مادر که باغچه ای دارد پر از گل پر از سبزی و طراوت. من نیز سبزی و طراوتی دارم در آغوش و همپای خود. هر روز می بینم شان و روی دستها شان دست می سایم هر روز نگاهشان می کنم مثل مادر.

مادر نگاه به سبزی می کند و فراموش می کند چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته. مادر می نشیند لب باغچه و به برگها دست می کشد با چشمهایی که نگران از دست دادنشان است، که اگر نباشد چه چیز آرامش می کند؟ مادر لبخند می زند به باغچه، به گوجه های قرمز آویز، به بادمجان های بنفش و تازه، به برگهای سبز نعنا و نفس می کشد بوی ریحان را. موهای سپید مادر برق می زند در ظهر گرم تابستان حیاط و من زل زده ام به شمعدانی ها. می گفت کسی به جان دیوارها و خانه کودکی مان افتاده و آوارش کرده. می گفت گل میخ های دیوار روی تل خاک افتادند بی آنکه کسی بداند ذهنشان هزار خاطره آویزان شدن من و ما را دارد. پنجره های چوبی از هم گسسته شده اند و کسی چوبها را برای شبهای سرد زمستان می برد. می گفت صدای قدم های پدر را روی خاکها می شنیده. می گفت و اشک می ریختم. تمام حیاط با همه سپیدارها و درخت انجیرش با یاس خوشبو و تاک بلند و بزرگش که هر سال مهمان آغوش پدر بود همه و همه ویران شد که شاید آهن و سیمان جایگزین آن شود. مادر نگاه می کرد و نمی دانم تصویر مرا تا چه اندازه مات و گم می دید.لکه سفید میان مردمک چشمش دلم را به درد می آورد. و صدای دکتر می پیچید که درمانی نیست. داغ می شد چشمهایم.

مادر قدم به باغچه می گذارد و برگهای ابریشم را دست می کشد. مینشیند و خاک را بهم می ریزد.آب می پاشد، از میان سبزی نگاهش می کنم صدایش که می کنم نمی شنود.

مثل من وقتی صدایم می کنند و نمی شنوم و چشم هایم را پشت شیشه نگاه می کنم و دنیایم سخت می شود و تو می آیی نزدیک که دستم را بگیری در این آشوب. من دستهای مادر را رها کرده ام می دانم و می داند اما تو رهایم نکن در این تنهایی.

پرنیان July 28, 2006 2:59 PM
Comments

واقعا" مادر را به خوبي ستايش كرده اي ولي نوشته ات نگرانم كرد نميدانم چرا ؟
اصلا مدتيست كه نوشته هايت غمگين است البته بستگي به حالت روحي انسان دارد ولي براي تو زياد طولاني شده من كه ناراحتم.

Posted by: علی at July 31, 2006 10:36 AM

پر نيان...پرنيان...

Posted by: ... at July 30, 2006 10:43 PM

سلام چي شده نگران شدم منتظر جوابت هستم

Posted by: mahboobeh at July 30, 2006 6:57 AM

پرنيان عزيز سلام ... نوشته ي خالصانه ات در ستايش مادر يا بهتر بگويم تبلور عيني عشق سر ذوقم آورد و بسيار لذت بردم .. دستمريزاد !

Posted by: رضا at July 30, 2006 12:30 AM
Post a comment









Remember personal info?