August 9, 2006

پدر...

 پدر. تابستان 1366
آنقدر از پدر و روزش گفتند که تحملم تمام شد. نگاه به قاب روی دیوار کردم و بغضم ترکید. سالها می گذرد این خاک سرد که می گویند عادت می آورد مرا به نبودنت آشنا نکرد. هنوز نمی توانم باور کنم. هنوز هم وقتی هوای وطن می کنم انتظار دستهایت هست، که بگشایی و من بنشینم مقابل زانو زدنت روی همان تشک همیشه پهن، زیر همان وان یکاد با همان صدای خش دار رادیو قدیمی و تلفن سیاه مقابل پنجره باز تو رو به تاک بلند تا آن بالا و جایی برای گنجشکها که هر صبح بیایند و تو نان شان بدهی. من که از راه برسم نشسته دست بگیری شانه هایم را و پیشانی ام را ببوسی: سلام بابا لاغر شدی باز!

اول از سلامتی ام بپرسی و بعد از اوضاع درسها.

- سرت که بوی قرمه سبزی نگرفته هنوز؟

-دور این حرفها را خط بکش بابا

و چانه ات را مشت کنی و بگویی: همه این حرفها به یک خط خواندن نمی ارزد به درسهایت برس.

گفتن از تو چقدر سخت و بغض آور است. اما خاطرات تو نزدیک است انگار همین دیروز.

چقدر بگویم به تو، به خودم که همه آنچه آموخته ام وام دار تست که تو آموختی بمن چگونه آموختن را.

شعرهایت و کلام تو، صدایت وقتی اوج می گرفت.

حالا اینجا مانده ام دور از تو که حتی سنگ تو هم نیست که بیایم لحظه ای، جایی که بنشینم و آرام با تو حرف بزنم بلند بلند. هنوز طعن کسی که همین چند روز پیش توهین به تو کرد ندانسته در من آشوب به پا می کند. من هنوز خونم بجوش می آید از یاد آوری آن کلمات و از سکوت آنهایی که انتظار حمایت داشتم.تو مرا ببخش که حرمت نگه داشتم. مقابل تو نشستن با تمام حرمت من همراه بود. نه مثل آنها که از دست دادن چیزی یا کسی آن را عزیز می کند نه نه مثل آنها نیستم. به بودنت و نبودنت عزیز بوده ای و هستی. قاب عکس تو مقابل در است که در را باز می کنم به تو سلام کنم.

هنوز انگور یاقوتی دوست داری؟ هنوز انار میوه محبوب تست؟ آنجا هم می نشینی زیر سایه درخت؟ نگاه می کنی ساعتها به آسمان؟ پدر می آیی تاک خانه جدید را پر بار کنی؟ می آیی باغچه را ریحان بکاری؟ می آیی حیاط را پر کنی از عطر یاس؟ یاس سفید و زرد که بویش بپیچد و من صبح ها شاخه ای ببرم مدرسه؟ می پرسی حالم را؟ می آیی در اتاق را باز کنی و داد بزنی که تا دیر بیدار نمانم؟ می آیی گوشم را بگیری که صبح صبحانه بخورم؟ جیغ بزنم تا بیدار شوی و عصایت را بیاوری؟ بروم کوچه گم بشوم و تو سراسیمه کوچه ها را بگردی؟ دراز بکشم زیر آفتاب گرم اتاقت که قصه عصر جمعه را بشنویم؟ سینی غذایت را بیاورم؟ موهایت را کوتاه کنم؟ ابروهایت را کوتاه کنم؟ موج رادیو را می پیچانی تا صدای بی بی سی بیاید: اینجا لندن است ...

می بینی چقدر داغ بودنت شده ام. روز پدر که می شود تمام این سالها آخرین هدیه ای که برایت دیده بودم می نشیند مقابل چشمم و تو آنطرف تر می خندی، گیوه های کرمانشاه...

چقدر شبیه تو شده ام. هنوز دعایت با من است پدر؟ هنوز مثل کوه ایستاده ای پشت من؟ گاهی حس می کنم چقدر خوشبخت بوده ام که پدری مثل تو داشته ام و چقدر سعادتمندم که از بودنت بهره ها بردم و همه آنچه باید بوده ام. من حسرت نمی خورم من فقط دلتنگت می شوم. من همیشه دوستت داشتم با تمام وجود عزیز بوده ای.

تنهایی ام کشدار شده در این غربت پدر. هنوز به تلفن که نگاه می کنم صدای رفتن تو می پیچد و من درد می کشم. من چقدر از تو یاد می کنم! اینجا و همه جا. این روزها و همیشه...

دوستت دارم و هدیه ای جز نماز ندارم برایت. خداوند تو را همیشه برایم نگهدارد.

پرنیان August 9, 2006 10:08 PM
Comments

نميدونم چرا دلم خواست يه كامنت بذارم

خيلي مطلبت و دل نوشتت زيبا بود

موفق باشي و روح عزيزت هم شاد

Posted by: hichkas at July 2, 2008 2:38 PM

كاش ، خاك سرد بود و فراموشي ، يا حداقل صبر مي آورد ! ولي مگر مي شود با وجود اينهمه عزيزي كه وجود گرمي بخششان را به او بخشيدند سرد باشد....؟ نه .... خاك گرم است . براي هر بازمانده دلشكسته اي گرماي وجود عزيزي را به سراچه ذهن تداعي مي كند ! و چه سخت است نشستن بر مزار عزيز و سعي در زمزمه لالائي ابدي ابتداي قرآن ، از ميان بغض نا گشودني گلو ! عجب كه اوست كه براي تو لالائي عاشقانه اش را دوباره مي خواند ! و تو بايد چشم هايت را بر آنچه پيرامونت است ببندي و گوش كني ! سعي كن اشكهايت را به او نشان ندهي ... ، هيچگاه تحمل ديدنش را نداشت .... فراموش نكن كه به ديدار او آمدي تا شادش كني...!
آوازهاي همدم تنهايي هاي دلش را برايش بخوان .... كه بعد از سر و سامان گرفتن جگرگوشه ها و رفتن جنب و جوش بچه ها از خانه ، تنها مونس و مرهم دل كوچكش بود .خيلي وقته از اون پخش ساده و قديمي خونه ديگه نواي اين اشعار به گوش نمي رسه .... بخوان تا بلكه ذره اي از خستگي وجود رنج كشيده اي كه به خاك برد كم كني .

تو اي بهشت جاودان را .... ديده
گل بهشتي جنان را .... چيده
تو اي پرنده خوش آواز....
ز آب و دانه دل بريده ....!

چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوك مژگان چو دوصد تير پراني
بر دل بنشاني
چون پرتوي خورشيد اگر رو بكشاني
واي از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مو يم
از ديده ره كوي تو با اشك بشو يم
با حال نزارم.... با حال نزارم

(( نه .... خاك سرد نيست .... درد است .))

اي چرخ فلك خرابي از كينه توست بيدادگري شيوه ديرينه توست
اي خاك اگر سينه تو بشكافد بس گوهر قيمتي كه در سينه توست

Posted by: اميد at March 6, 2007 8:44 AM

سلام.
امروز رفتم پيشش.باورم نميشه به اين زودي 9 سال گذشت. ولي هنوز براي من همون پدرجون. و من هنوز منتظرم بياد و در اتاق شيشه اي رو باز كنه و بهمون شكلات بده و به همين هوا ما هم اتاقي رو كه هميشه آرزومون بود ببينيم. خيلي دلم براش تنگ شده. بيشتر از هر سال. امروز قبل از اين كه در پاساژ رو ببنده رفتم. آروم بود و ساكت بدون اين كه صداي راديوش بلند بشه...
خب ديگه من سلامت رو هم رسوندم هر چند هيچ جوابي نيست. ديگه 9 سال كه صدايي نيست....
خداحافظ.

Posted by: Fahimeh at February 21, 2007 12:31 PM

پدر من هم رفت .اما خيلي دردناك.بي آنكه بفهمد دوستش دارم.خوابگاه بودم و درگير امتحانات پايان ترم.هفتمش كه گذشت بهم خبر دادند.دوماه بود نديده بودمش .حسرت آخرين ديدار هميشه به دلم خواهد ماند.هنوز هم مرگش را باور نكردم .بعد از رفتنش مادرم هيچوقت نخنديد.برادرم سرگردان شد.ومن به ناچار تكيه گاهشان شدم .حسرت يه تكيه گاه.يه آغوش براي گريستن چند ساله بامنه.نميدونم چرا اينها رو براي تو نوشتم؟شايد چون فكر ميكنم تو ميفهمي

Posted by: at February 21, 2007 11:09 AM

ما داریم بزرگ میشیم زمان یکم برگرد عقب . . . حداقل یکم وایسا توروبه خدا یکم. . .

Posted by: babak at December 10, 2006 7:25 AM

پرنيان عزيزم،
سلام. چند بار به اين چهره نگاه کرده ام، و چند بار خواسته ام از تو بپرسم چرا هميشه خيال می کنم من او می شناخته ام. نه. خيال نمی کنم. او را می شناسم.
روانش شاد، دلت بهاری.

Posted by: عباس معروفی at October 22, 2006 3:09 PM

دلم برایت تنگ شده بود...همین

دلت بهاری

Posted by: بهار هاشمی at September 13, 2006 4:33 PM

تو جيگر مني پرنيان جونم .... روح پدر خوبت شاد پرنيان عزيز...مي بوسمت

Posted by: fateme at August 14, 2006 2:53 AM

Salaam
del-neveshtat ma ra parvaz dad be un roozhaye khosh, be un roozhaei ke fekr nemikardim roozi foghdanash ra hes konim, va fekre naboodash tane hameh ra be larzeh mi-afkand, ama che bayd kard inast gozare roozagar, mibinam ke har chand vojoodash nist am a sayeh-ash hanooz aramesh bakhshe vojoodeman ast.
be har hal mamnoon az ehsasate ziba va vasfnapaziretan ke deleman ra havaei tazeh bakhshid.
shad bashi

Posted by: Mahmood at August 13, 2006 7:47 PM

سلام پرنيان عزيز !

Posted by: آینا at August 13, 2006 2:59 PM

سلام پرنيان عزيز....
خدا پدر شما و همه ي پدرهايي رو كه در آغوش خاك آرميدند مورد رحمت خودش قرار بده
خدا رو شكر كه ازش بهره ها بردي و حالا افسوس روزهاي گذشته رو نمي خوري
موفق باشي

Posted by: ماری at August 13, 2006 9:37 AM
Post a comment









Remember personal info?