September 21, 2006
شتاب كن
شتاب کن
که لحظه های ناب من تمام می شود
شتاب کن
که هر حضور داغ تو
در این خزان متصل به فصل سرد
مرا بهار می کند
شتاب کن
مباد ناتمام من
تمام بی بهانه ای شود
مباد تک تک زمان
بماند از صدای زنگ دار خویش
شتاب کن
مرا تو طعم آرزو
چنان خراب این خزان شدم
که رقص پر تلاطم غزل
به خستگی کام من
دگر روان نمی شود
گذر کن از غروب جاده ها
در انتها
کسی به دستهای باز تو امید بسته است
کسی به چشمهای خیس اعتماد تو نگاه می کند
سکوت ضجه می زند
به شاخه های توت
طناب دار بسته است
کسی که روزهای من درون دستهای او
گره شده
طنابهای قرمز کبود
چهار پایه های سست و مضطرب
اطاق خواب من کنار پنجره
کنار آسمان
سیاه حجله بسته است
و شیشه ها ترک ترک شده
هزار تکه می شوم
در انعکاس نور
تنی که روی سیم های خاردارکشیده می شود
و سیم های خاردار
که روی نرمی نگاه من کشیده می شود
کجاست دست انتظارمن
کجاست پای بی قرار تو
تمام التهاب من
میان شک خویشتن رها مکن مرا
شتاب کن
شتاب کن
شتاب
September 4, 2006
هوای نو
اینجا هم هوای تو پیچیده. مثل همه جا.
گفتی:
در پای تو افتادن زیبا قدمی باشد
ترک سر خود گفتن شایسته دمی باشد
به تو نگاه کردم و به حرفهای خود که تو را نرنجانده و نه بازداشته و مگر چیزی جز آسمانی بودن است! بتراش زمین را از همه آسمان.
از سعدی خواندی:
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
روبروی خود ایستادم و دیدمت. شده ای همه من و شده ام همه تو
تو که این چنینی با من بگو کجا ببرم همه تو را و در کدام باغچه بکارمت که گل بدهی و من باشم و باشم و تو. بو کنم تو را بی آنکه بروی و تو باشی و باشی و باشی و من که زمین تو ام، که قد بکشی و ساقه ات را بلند کنم و لحظه های رستن ات را بنوشم.
دیوانه عشق ات را جایی نظر افتادست
کآنجا نتواند رفت اندیشه دانایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
* با عرض معذرت قسمت نظرات مشکل دارد.
