September 21, 2006

شتاب كن


شتاب کن
که لحظه های ناب من تمام می شود
شتاب کن
که هر حضور داغ تو
در این خزان متصل به فصل سرد
مرا بهار می کند

شتاب کن
مباد ناتمام من
تمام بی بهانه ای شود
مباد تک تک زمان
بماند از صدای زنگ دار خویش
شتاب کن
مرا تو طعم آرزو

چنان خراب این خزان شدم
که رقص پر تلاطم غزل
به خستگی کام من
دگر روان نمی شود

گذر کن از غروب جاده ها
در انتها
کسی به دستهای باز تو امید بسته است
کسی به چشمهای خیس اعتماد تو نگاه می کند

سکوت ضجه می زند
به شاخه های توت
طناب دار بسته است
کسی که روزهای من درون دستهای او
گره شده
طنابهای قرمز کبود
چهار پایه های سست و مضطرب

اطاق خواب من کنار پنجره
کنار آسمان
سیاه حجله بسته است
و شیشه ها ترک ترک شده
هزار تکه می شوم
در انعکاس نور

تنی که روی سیم های خاردارکشیده می شود
و سیم های خاردار
که روی نرمی نگاه من کشیده می شود

کجاست دست انتظارمن
کجاست پای بی قرار تو
تمام التهاب من
میان شک خویشتن رها مکن مرا

شتاب کن

شتاب کن

شتاب

پرنیان September 21, 2006 7:32 PM
Comments

سلام.گهگداري اينجا سر مي زنم.اين شعر خيلي به دلم نشست.توي يه جاي عمومي نوشتمش و گفتم كه از اين وبلاگ.ببخشيد بي اجازه شد!!!

Posted by: hajar at October 20, 2006 9:56 PM

اومدم.خوندم.رفتم توي يه حالو هواي ديگه تا از اين حالو هوا درام.خوب نيستم.ولي تونستم چند لحظه اينجا نفس بكشم.

Posted by: التهاب بی پایان at October 5, 2006 6:12 PM

وب خيلي زيبايي داريد. براتون آرزوي موفقيت مي كنم. خوشحال مي شم به من هم سر بزنيد.

Posted by: rahimeh at October 3, 2006 12:20 PM

سلام
نمي دانم پيام قبلي باقي مانده يا نه ولي به هر حال از نوشته تان سپاس . حديث ماندن و رفتن پاياني ندارد . با اين دستهاي بسته و پاهاي گرفتار آخرش به اين مي رسم "همه آرزويم اما چه كنم كه ..." . برايتان نئشته بودم كه آدمي گاهي مجبور است ابتدا و انتهاي حرفش را با بغض بنويسد . ديدن اين همه نا مردمي سخت است و دم نزدن آسان . راستي چه بايد كرد ؟ بگذاريم بگذرد يا بايد از اين ورطه رخت خويش را بيرون كشيد ... روزگار غريبي است ...

Posted by: ahmad at September 25, 2006 2:34 PM

خیلی ماهی پرنیان عزیزم . خیلی دوست دارم.

Posted by: fateme at September 24, 2006 11:03 PM
Post a comment









Remember personal info?