October 14, 2006

روزها

                                     قلعه فلک الفلاک- شهریور 1385
- صبح به خیر
به خیر است روزگار و به حکمتش می گذرد چنین. باورش سخت نیست.
-می آیی؟
می آیم که لذت نفس کشیدن را از خود گرفته ام شاید در نگاه امیدوار آنها که مقابلم می نشینند لذت بودن را دوباره دریابم به کرم اش.
- برویم؟
برویم که امروز هم مثل این روزها آشفتگی شد حاصل همه رفتن ها و آمدن هایم.
- می خوری؟
امان از این خوردن ها و خفتن های هر روزه. تکرار بی حاصل و دردناک آنهایی که نمی خورند و نمی خوابند.
-شب به خیر
به خیر باشد شب من نیز. بی فکر خفتن و آشفتگی هایش بی آنکه درد بپیچد و من عاصی لحظه ها شوم. بی خیال و وهم حضور که سر فرو کنم و پریشان شوم از درد. به خیر باشد شب و روزهای من و تو. به خیر بگذرد این لحظه ها و این سکوت.
می گفت ایمان که خانه کند همه چیز در جای خود می ایستد. و نگرانی برای انجام امور نیست. من نگران به خیر گذشتن لحظه هایم و تو ...
تو می گویی ایمان گم شده؟ تو می گویی همه چیز را فروخته ام! تو می گویی گم شده ام در بی کسی خویشتن؟ که اینگونه پریشانم!
این شبها که من هستم و کلام دعا و هاله ای از تو که سر در دامانت بگذارم پریشانی هم هست چرا؟ نه مثل آنروزها که آرام بودم و مطمئن.

پرنیان October 14, 2006 2:59 PM
Comments

شعرواره هايتان عجب به دلم نشست

Posted by: majid at October 29, 2006 3:57 PM

هر بار كه ميخوانم لذتي جديد دارد باور كن واقعا" زيباست

Posted by: علی at October 29, 2006 10:11 AM

سلام پرنيان عزيزم
هنوزم وقتي مي يام توي وبلاگت اين آهنگ من رو از خود بي خود مي كنه.
نميدون چرا؟ شايد اشتباه مي كنم و شايد هم واقعا تصورم درسته. احساس مي كنم نوشته هاتون مثل اوايل نيست. اوايل وبلاگتون وقتي نوشته هاتو مي خوندم يه حس عجيبي پيدا مي كردم گاهي با خوندنشون اشك مي ريختم و گاهي دلم شاد مي شد. اما چنديه كه ديگه اين احساس رو ندارم.
البته نوشته هاي شما هميشه زيباست ولي من احساس مي كنم حالتي تكرار وار پيدا كرده و شبيه يه عادت شده. شايد هم مشكل از درك من باشه و من تغيير كردم!
اما در هر حال زيباست...و آدم رو در خودش فرو مي بره (به لطف آهنگ)
اميدوارم هر روز قلمت زيباتر و زيباتر بشه.
يه دوست
-----
ممنونم دوست عزيز من هم حيرانم مثل تو از خودم و اينهمه تكرار. شده صد بار بگويي "دوستت دارم" و اين جمله تكرار ناپذير باشد برايت؟ هميشه نو هميشه با حسي تازه؟ نوشتن من شده همان جملات غير تكراري برايم .دست من نيست باور كن سعي هم نمي كنم كه دست من باشد. بگذار خودش باشد و بنويسد
يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت
در بند آن مباش كه مضمون نمانده است .

Posted by: حیران at October 24, 2006 12:01 AM

بگذار همه بر این رمانتیسم کهن بخندند . من از روح شوالیه ها زاده شده ام . از روح سرگردان اسکارلت . از روح آتشین عادل هوگو . از روح تند رومئو ، از روح سبز ژولیت . از روح لیلی ، از روح مجنون. من عشق را در بدوی ترین قامتش می ستایم .
هنوز دوستت دارم . معشوق قرن بیست و یک ، من تو را چونان گلادیاتورهای قرون وسطی عاشقم ! .....
دوست گرامی کلبه ی شعرم به روز شد . میهمانم باشید .

Posted by: میثاق بنی مهد at October 18, 2006 7:40 PM

سلام. خوبي؟ من وبلاگت را خيلي دوست دارم. قشنگه
موفق باشي

Posted by: فیروزه at October 18, 2006 6:33 PM

من نگران به خیر گذشتن لحظه هایم و تو ...

چه زيباست نگران به خير گذاشتن لحظه ها .....

لحظه هايت بخير و خوبي باد

Posted by: علی at October 16, 2006 9:45 AM

سلام
خوبين
مدل سايتتون عوض شده
از طبيعت زدين به عرفان؟
به ما هم كه ديگه سر نميزنين.

Posted by: مجيد at October 16, 2006 8:24 AM

تو می گویی ایمان گم شده... من می گویم ایمان هست. اعتقاد است که لنگ می زند، و شک است که بی داد می کند...ایمان هست. چیزی مثل امید خلاص، یا شوق وصال، چیزی فراتر از همه ی این اضطراب ها. اعتقاد از جنس عقل و منطق است و ایمان...
خواندمش و سیر نشدم. خاصه نیمه ی نخستین، که آهنگین بود و دلنشین.
صمیمانه

Posted by: کیا بهادری at October 14, 2006 4:07 PM
Post a comment









Remember personal info?