October 29, 2006

پرتو كرمانشاهي

                                پرتو كرمانشاهي. كرمانشاه-پاييز 85
در روزهایی که امانم نبود از باران، شنیدن صدای "پرتو" چقدر آرامم کرد. وقتی از خاطراتش می گفت گله ای نکرد از این و آن، گله هایی که وقتی پای صحبت شاعران می نشینی مدام از روزگار می کنند.
پرتو از خود و کاهلی های خود شکایت داشت! اینکه احساس خود را دست کم گرفته و آنقدر گرفتار نان شده که لطافت حس اش میان شاخه های آهن و آجرهای ساختمان ها بی هدف و رها مانده است. "پرتو" از خود گله داشت و چقدر این آدم ها کم شده اند. دست اش چانه را نگه می داشت و انگشتها در بازی با افتادگی پوست گونه ها بود. و پلک و پلک و پلک زدنهایش نشان از فرو خوردن بغض بود و بس. خانه ای در نهایت سادگی و مملو از آرامش و صفا. و همسری مهربان و دلنشین. چه صمیمی مجموعه "کوچه باغی ها" را پشت نویسی کرد و من که بارها خوانده بودمش از داشتن دوباره اش چقدر شاد شدم. خواستم شعر باران را بشنوم از صدایش که هر بار اینقدر با من یکی می شود و آشوبی نرفتنی می اندازد به جانم، عینک زد و با همان چانه در دست شروع کرد:

از خویش می گریزم در این دیار، باران
دلتنگ روزگارم  بر من ببار، باران

بغض گلوی ما را باری تو ترجمان باش
ای بی شکیب باران ای بی قرار، باران

در هق هق شبانه ماند بعاشقی مست
نجوای ناودانها در رهگذار باران

از همرهان درین باغ با من چه مهربان بود
بیدی که گریه میکرد در جویبار باران

بر فرق کوه بشکن مینای همتت را
خشکید چشم چشمه از انتظار، باران

با خنجر زلالت بشکاف پرده ها را
اسب و سوار گم شد در این غبار، باران

از آن غزال زخمی برگیر خستگی را
با کاسه های سنگاب در کوهسار، باران

وه زانکه دل بریدن از خویش و با تو بودن
تا روزهای پیچان تا آبشار، باران

دلتنگ این دیارم ای غمگسار پرتو
در من ترانه سرکن با این بهار، باران
                        علی اشرف نوبتی
                                    "پرتو کرمانشاهی"

پرنیان October 29, 2006 5:17 PM
Comments

پرنيان خوب

چند روزيست كه خبري ازت نيست هر روز سر ميزنم ولي همان مطلب قديم.

آپ كن ما هم مطلب جديدت را بخوانيم

Posted by: علی at November 28, 2006 9:54 AM

كداممان گرفتار نان نشديم
لطافت كداميك از ما حس اش میان شاخه های آهن و آجرهای ساختمان ها بی هدف و رها نمانده است

اينقدر گرفتار نانيم كه ناز از يادمان رفته

براي همينست كه بعضي مواقع دلتنگي خفه ام مي كند

Posted by: علی at October 31, 2006 9:02 AM

قلم با اندیشه سر و کار دارد و اندیشه گری در این وضعیت جهان سومی مثل ما چندان خوشایند نیست و به قول شاملو,
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود...
انسان دشواری وظیفه است...
م. ا

Posted by: Mahmood at October 30, 2006 5:42 PM
Post a comment









Remember personal info?