December 25, 2006

بیستون- سهراب

فرصتی شد تا عکسهای جامانده از همایش بیستون را بیاورم تا به هم ریختگی و بی سامانی مردم را ببینید.

همایش بیستون. پاییز 1385

همایش بیستون پاییز 1385

قالی کاشان مرا کشاند تا "سهراب"
سهراب سپهری آبانماه 1385

سهراب سپهری آبانماه 1385

December 18, 2006

بوم

سرخ ِ سرخ لبخندی می کشی به پهنای صورتم و ابروهایی کمانی، چشمانی سیاه
دورتر می ایستی و نگاه میکنی
-زیباترینی!
بوم من همیشه سفید است برای تو و دستهایت

December 6, 2006

این روزهای من

-
جشنواره بیستون بود ماه پیش و من فرصت نکردم حتی عکسهایی که گرفتم را بگذارم! در نهایت بی نظمی و گسیختگی. مردم بسیار و سرگردان کوه! حتی جایگاه مناسبی هم آماده نکرده بودند که جلو وزش باد و سر صدای میکروفن را بگیرد. اینجاست دیگر و آنهایند هم، چه انتظاری است که من دارم! از زمانی که اینجا هستم چه تغییر شگرفی دیده ام که حالا ...
باران اسیدی میریزد روی کتیبه و خدا میداند تا کی دوام آورد. قرار گذاشته بودم خونسرد باشم این چیزها را که می بینم و گمانم به همین دلیل این یک ماه هم حوصله و وقت نوشتن این رویداد را نداشتم که بیستون ثبت جهانی شد.

-
جواب آزمایشات این مدت و سر دردهای این سالها هم به هیچ رسید و اینکه باید تحمل کرد. بعد از دو سال پیگیری و هزار حرف و حدیث رسیدم خانه اول! (گفتم برای آنهایی که می پرسیدند و من فرصت پاسخ دادن نداشتم).

-
"میرا" را خواندم و مدام مرا یاد دریارونده می انداخت! برای من که ماههاست فرصت کتاب خواندن را از خود گرفته و به خریدن و انبار شدنش اکتفا کرده ام عجیب چسبید.

-
در تب و تاب این راه پر از تاریکی که مرا در سرگردانی رها کرده تو کجا قدم می زنی و خیال مرا با خود تا کجا میبری؟ خواستن ات سیری ناپذیر است در هر معنا که بخوانی اش. کنار لحظه های پر اضطراب من کنار روزهایی که فرصت برای نفس کشیدن هم کم است، کنار تاریکی و لبه تیغ تو سایه ای شده ای فراری که تا سربرگردانم نیست می شوی و پشت که می 
کنم همراهی با من. آنقدر باورت کرده ام، آنقدر مؤمن شده ام که تصور گسستن این رشته را نتوانم. وای اگر بمانی و وای اگر نتوانم!

December 3, 2006

غفلت

درمانده ایستاده بودیم کنار آب و به هم نگاه میکردیم. نگهبانی که سرباز به نظر میرسید گفته بود تمام کشتی هایی که این مسیر را طی می کنند. رفته اند. گفته بود اگر باید حتما بروید تنها راه این است که آبها را دور بزنید. گفته بود شاید قایقی برسد اما معلوم نیست کی!

آب موج میزد روی پاهایم و سرما میدوید تا مغز استخوان. روبرو پل شناوری بود از تخته چوب و هیچ اعتمادی به استقامتش نبود. قدم گذاشت روی چوبهایی که با طناب به هم متصل بودند و میان صدای آب داد زد که :

-میروم و بر میگردم اگر امکان رفتن بود ببرمت.

دستهای یخ کرده ام را دور لبهایم گرد کرده بودم و بخار از لای انگشتهایم بیرون میزد.

رفت و صدای قژ قژ تخته ها در صدای آب گم شد و سایه ای سیاه از اندامش روی تاریکی. دقایقی روی ماسه ها راه رفتم. ترس بود و سکوت و تنهایی. از ماندن پشیمان شدم تا لبه اتصال پل پیش رفتم، روی پل که رسیدم حس کردم چیزی زیر چوبها پل را نگهداشته. محکم تر از تصورم بود. آب تا روی چوبها لب پر میزد، جلوتر سایه اش پیدا بود که با احتیاط قدم بر میداشت آرام پیش میرفتم و دستهایم دو طرف بدنم باز بود، پهنای پل شاید به یک متر میرسید. جایی دورتر پل چوبی تمام میشد و حلقه های سیاه لاستیک روی سنگها مسیر محکم تری میساخت اما ساحل آنطرف آبها هنوز دیده نمیشد. شنا کردن نمی دانستم و همین اضطرابم را بیشتر میکرد. به لاستیکها که رسید دوان دوان رفت و لحظه ای بعد صدایش شنیده شد که با عده ای مشغول صحبت شد. از حرفهایش فهمیدم که آشنایی پیدا کرده. داد زدم و کمک خواستم تا بداند که پشت سرش راه افتاده و حالا جراتم را از دست داده ام. صدایم شنیده و نشنیده در فضا گم شد و رفت. زانو زدم و روی چوبهای خیس سجده وار نشستم. پل با موج تکان میخورد و من میان آبها رها شده بودم تنها و بی اعتماد به همراهم. صدای خنده اش بگوش میرسید و ته صدای من را نمی شنید. آب روی صورتم پاشیده میشد و با خیسی چشمهایم روان میشد و می چکید. خیره به تاریکی سایه اش را دیدم و نا امیدانه داد زدم. سرم را پایین انداختم و کف دستهایم را روی چوبها سراندم و زانوهایم حرکت کردند. مسافت کوتاهی را همینطور جلو رفتم. به انتهای پل چوبی نزدیک شدم. روبرو سایه ها بزرگتر شده بودند و اینبار صدایم را شنید. فریاد زد:

-همانجا بمان می آیم

مستاصل ماندم و میدانستم گرم حرف زدن که بشود فراموش میکند حضورم را. باد سردی میوزید. از زیر بازوهایم پشت سرم را نگاه کردم، تاریکتر از روبرو بود. پل همچنان تکان می خورد. یکبار دیگر صدایش زدم. میان خنده ها با عصبانیت داد زد :

-گفتم بمان

جمله اش تمام و نا تمام با صدای حرکت پل آمیخت و چیزی زیر زانوهایم کشیده شد. کسی از پشت سر پل را می کشید و من با سرعت در تاریکی رها شدم. تخته ها را چسبیده بودم و صدایش میکردم. صدای غرش آب بود و باران گرفت طنابهای پل پاره شد و چشمهایم آخرین لحظه سایه اش را روی لاستیکها دید که میدوید.