December 3, 2006

غفلت

درمانده ایستاده بودیم کنار آب و به هم نگاه میکردیم. نگهبانی که سرباز به نظر میرسید گفته بود تمام کشتی هایی که این مسیر را طی می کنند. رفته اند. گفته بود اگر باید حتما بروید تنها راه این است که آبها را دور بزنید. گفته بود شاید قایقی برسد اما معلوم نیست کی!

آب موج میزد روی پاهایم و سرما میدوید تا مغز استخوان. روبرو پل شناوری بود از تخته چوب و هیچ اعتمادی به استقامتش نبود. قدم گذاشت روی چوبهایی که با طناب به هم متصل بودند و میان صدای آب داد زد که :

-میروم و بر میگردم اگر امکان رفتن بود ببرمت.

دستهای یخ کرده ام را دور لبهایم گرد کرده بودم و بخار از لای انگشتهایم بیرون میزد.

رفت و صدای قژ قژ تخته ها در صدای آب گم شد و سایه ای سیاه از اندامش روی تاریکی. دقایقی روی ماسه ها راه رفتم. ترس بود و سکوت و تنهایی. از ماندن پشیمان شدم تا لبه اتصال پل پیش رفتم، روی پل که رسیدم حس کردم چیزی زیر چوبها پل را نگهداشته. محکم تر از تصورم بود. آب تا روی چوبها لب پر میزد، جلوتر سایه اش پیدا بود که با احتیاط قدم بر میداشت آرام پیش میرفتم و دستهایم دو طرف بدنم باز بود، پهنای پل شاید به یک متر میرسید. جایی دورتر پل چوبی تمام میشد و حلقه های سیاه لاستیک روی سنگها مسیر محکم تری میساخت اما ساحل آنطرف آبها هنوز دیده نمیشد. شنا کردن نمی دانستم و همین اضطرابم را بیشتر میکرد. به لاستیکها که رسید دوان دوان رفت و لحظه ای بعد صدایش شنیده شد که با عده ای مشغول صحبت شد. از حرفهایش فهمیدم که آشنایی پیدا کرده. داد زدم و کمک خواستم تا بداند که پشت سرش راه افتاده و حالا جراتم را از دست داده ام. صدایم شنیده و نشنیده در فضا گم شد و رفت. زانو زدم و روی چوبهای خیس سجده وار نشستم. پل با موج تکان میخورد و من میان آبها رها شده بودم تنها و بی اعتماد به همراهم. صدای خنده اش بگوش میرسید و ته صدای من را نمی شنید. آب روی صورتم پاشیده میشد و با خیسی چشمهایم روان میشد و می چکید. خیره به تاریکی سایه اش را دیدم و نا امیدانه داد زدم. سرم را پایین انداختم و کف دستهایم را روی چوبها سراندم و زانوهایم حرکت کردند. مسافت کوتاهی را همینطور جلو رفتم. به انتهای پل چوبی نزدیک شدم. روبرو سایه ها بزرگتر شده بودند و اینبار صدایم را شنید. فریاد زد:

-همانجا بمان می آیم

مستاصل ماندم و میدانستم گرم حرف زدن که بشود فراموش میکند حضورم را. باد سردی میوزید. از زیر بازوهایم پشت سرم را نگاه کردم، تاریکتر از روبرو بود. پل همچنان تکان می خورد. یکبار دیگر صدایش زدم. میان خنده ها با عصبانیت داد زد :

-گفتم بمان

جمله اش تمام و نا تمام با صدای حرکت پل آمیخت و چیزی زیر زانوهایم کشیده شد. کسی از پشت سر پل را می کشید و من با سرعت در تاریکی رها شدم. تخته ها را چسبیده بودم و صدایش میکردم. صدای غرش آب بود و باران گرفت طنابهای پل پاره شد و چشمهایم آخرین لحظه سایه اش را روی لاستیکها دید که میدوید.

پرنیان December 3, 2006 9:55 AM
Comments

سلام دوست عزیز
راه و بیراه ورفتم تا رسیدم به خانه ی شما
زیر سایه ی سکوت ملایمش نشستم به خواندنتان
جای آرامی داری. این آرامش کاملا احساس می شود
مثل سایه ی بید مجنونه انگار

Posted by: مینو نصرت at December 10, 2006 7:03 PM

سلام
جالبه، رفتن و رها شدن و بازماندن و تلاش. همه نمودي از گذر ازاين خرابات است.

Posted by: at December 5, 2006 7:04 PM

نمي دانم اين تصاوير در واقعيت بيروني رخ داده بود و يا آفريده ي ذهني بود....
اما اضطراب و واهمه, دل بستن و دل كندن , تعليق و حركت و ... به خوبي از آن احساس مي شد.
و چه بسا هر يك از ما كه بر پلي چوبين سواريم و ندانيم
....
و البته :
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

Posted by: Ali at December 5, 2006 7:42 AM
Post a comment









Remember personal info?