January 29, 2007
January 28, 2007
کوه و من

من و کوه پس از سالها دوباره به هم رسیدیم. و در هر قدم زدنم تمام خاطرات سالهای کوه رفتن لبخند میشد روی لبهایم. که پایت روی زمین باشد و سرت بخورد به سقف آسمان که تو باشی و خدا و هوای تازه . انگار تازه از بهشت آمده ای روی زمین و هنوز هوای بهشت است با تو. خاطره دماوند و هم قدم شدن با قدرتر از خود و درد یک هفته ای پاها. خاطره علم کوه و تغییر و تحول در تمام زندگی. خاطره تفتان و آتشفشان زیر پا، زرد کوه و شیر کوه و سینه کش پای پناهگاه که نفس ات را میبرد. خاطره کرکس و سردرگمی در کوه. سرمای تاسک و برم فیروز و رنج و صعودهای سراسری. خاطره لذت شیرین آبشارها و غارنوردی های پی در پی و کجا و کجا.
آاااااه.... بکشی و نفس بکشی و نفس.
بدنم توانا هست هنوز و من لذت آن روزها را تکرار خواهم کرد؟
January 13, 2007
اعتراف
اوضاع بسامان است. میدانی؟
سرم را در دست گرفته ام و به دیوار شیشه ای میزنم و میزند، خون که جاری شد، از حال که رفتم، یکی می آید و می رود تا نوبت به دیگری برسد. یکی که هیچ نمی داند جز دلداری دادن های بی حاصل.
کلامی هم نمی شود حرف زد. میترسم همین امید هم از کف برود که منی بمانم بی تو و تویی بمانی بی من که بی توام!
نشسته ام پشت میزم و گاهی سری به بچه ها میزنم کار تحقیقی آنها را پی میگیرم پایان نامه مینویسند تصحیح می کنم، دفاع می کنند، مقالاتشان را می نویسم چاپ میشود. احسنت میشنوم!
میآیند، درد دل میکنند حرف میزنند از همه نداشته هایشان گله میکنند میدوند داد میزنند از حق خوریها گاهی هم حق شان را میگیرند.
درس میدهم
میخندم میخندند
امیدوارم !
به خود
به خدا
به خیر بودن همه آنچه اتفاق می افتد
با همین اعتقاد امیدشان میدهم
گاهی بحث را میکشند به سیاست و اوضاع مملکت رندانه شانه خالی میکنم نمی خواهم همین نفس نیم جان را هم بگیرند از تن بی رمق من! کنار اینهمه آشفتگی که این روزها دیگر نمی شود پنهانش کرد. اینهمه بی خویشی که از ذره ذره ام میریزد جایی برای فکر کردن نمانده.
کلاف در هم گره خورده ای شده ام !آشفته و بی حرکت . تحرکی هست اگر ته مانده توان من است و تحمل این کسالت ها.
یادم رفته بود، یا نه سعی میکردم فراموش کنم این حرفها را گمانم دیروز بود که دانشجو سر کلاس پرسید چرا...!
و من ورق خوردم تمام این ده سال را و صبوری ام را محک زدم که کم و کم و کمتر میشود.
تو بگو من پژوهشگر برترم تا بکوبم تمام مقالات را به سر تو و خودم که بهانه شده است اینها برایم و لذت مسخره ای که کاذب است و بی محتوی. تو بگو موفقیت! من داد بزنم فرار است از همه چیز که چپیده ام زیر خرواری کتاب و مقاله ...
جایی دارم برای داد زدن؟
حتی زیر همین مقالات علمی !یا این کتابها!؟
فضایی هست که خودم باشم با همه رگهایم؟
اتاقی که من باشم و خودِ خودِ من!؟
که نخواهم پشت پرده و در لفافه حرف بزنم؟
کسی هست که مرا بشناسد با همه گذشته و روزهای پیش رو؟
کسی هست که بداند چه میگذرد بر من یا چه گذشته؟
کسی هست که بشود هفته ای با آرامش لحظه هایش را قرض گرفت و بی آنکه نگران باشم همه چیز را بریزم روی آب!؟ که همه این گنداب را اعتراف کنم؟!
جایی هست که نه خانه ام باشد بزرگ و خالی و نه زیر زمینی که من نباشم و سایه ای از من؟!
من رازدار خویشم بی آنکه کسی بداند و چیزی اینجا میان گلو مانده مثل یک بغض تهوع آور، مثل آبی که سالها راکد بماند و گند بزند و تو مدام راه آب بسازی و لحظه ای گنداب را فراموش کنی و باز این تلاش مزخرف بی حاصل باشد. مثل یک ایثار مسخره که مهدی میگفت یا مثل یک ظلم بی دلیل به خود که دریارونده میگوید!
مثل یک بهت گنگ که میگیردم وقتی به خود نگاه میکنم و بالا می آورم همه گنداب را! و باز هم خلاصی نیست.
نشخوار این جملات امید وار کننده هم درمان نیست. باید ویران شوم و از نو برخیزم. باید خراب شوم تمام.
کسی تیشه دارد ؟
و من جرات این تیشه زدن و خوردن را در خود می بینم؟
چقدر ویران می مانم؟!
بهای زیادی نیست؟
سوزاندن تمام این روزها حاصلی دارد و من بر خواهم خواست؟
فرصت احیائ من هست؟ که نفسم باز گردد؟
ترس من است
و جسارتم نیست
آشفته ام
آشفته همه این افکار پی در پی
و از این سر در برف کردن خود خسته!
