January 13, 2007

اعتراف

اوضاع بسامان است. میدانی؟
سرم را در دست گرفته ام و به دیوار شیشه ای میزنم و میزند، خون که جاری شد، از حال که رفتم، یکی می آید و می رود تا نوبت به دیگری برسد. یکی که هیچ نمی داند جز دلداری دادن های بی حاصل.
کلامی هم نمی شود حرف زد. میترسم همین امید هم از کف برود که منی بمانم بی تو و تویی بمانی بی من که بی توام!
نشسته ام پشت میزم و گاهی سری به بچه ها میزنم کار تحقیقی آنها را پی میگیرم پایان نامه مینویسند تصحیح می کنم، دفاع می کنند، مقالاتشان را می نویسم  چاپ میشود. احسنت میشنوم!
میآیند، درد دل میکنند حرف میزنند از همه نداشته هایشان گله میکنند میدوند داد میزنند از  حق خوریها  گاهی هم حق شان را میگیرند.
درس میدهم
میخندم میخندند
امیدوارم !
به خود
به خدا
به خیر بودن همه آنچه اتفاق می افتد
با همین اعتقاد امیدشان میدهم
گاهی بحث را میکشند به سیاست و اوضاع مملکت رندانه شانه خالی میکنم نمی خواهم همین نفس نیم جان را هم بگیرند از تن بی رمق من! کنار اینهمه آشفتگی که این روزها دیگر نمی شود پنهانش کرد. اینهمه بی خویشی که از ذره ذره ام میریزد جایی برای فکر کردن نمانده.
کلاف در هم گره خورده ای شده ام !آشفته و بی حرکت . تحرکی هست اگر ته مانده توان من است و تحمل این کسالت ها.  
یادم رفته بود، یا نه سعی میکردم فراموش کنم این حرفها را گمانم دیروز بود که دانشجو سر کلاس پرسید چرا...!

و من ورق خوردم تمام این ده سال را و صبوری ام را محک زدم که کم و کم و کمتر میشود.

تو بگو من پژوهشگر برترم تا بکوبم تمام مقالات را به سر تو و خودم که بهانه شده است اینها برایم و لذت مسخره ای که کاذب است و بی محتوی. تو بگو موفقیت! من داد بزنم فرار است از همه چیز که چپیده ام زیر خرواری کتاب و مقاله ...

جایی دارم برای داد زدن؟
حتی زیر همین مقالات علمی !یا این کتابها!؟
فضایی هست که خودم باشم با همه رگهایم؟
اتاقی که من باشم و خودِ خودِ من!؟
که نخواهم پشت پرده و در لفافه حرف بزنم؟
کسی هست که مرا بشناسد با همه گذشته و روزهای پیش رو؟
کسی هست که بداند چه میگذرد بر من یا چه گذشته؟
کسی هست که بشود هفته ای با آرامش لحظه هایش را قرض گرفت و بی آنکه نگران باشم همه چیز را بریزم روی آب!؟ که همه این گنداب را اعتراف کنم؟!
جایی هست که نه خانه ام باشد بزرگ و خالی و نه زیر زمینی که من نباشم و سایه ای از من؟!
من رازدار خویشم بی آنکه کسی بداند و چیزی اینجا میان گلو مانده مثل یک بغض تهوع آور، مثل آبی که سالها راکد بماند و گند بزند و تو مدام راه آب بسازی و لحظه ای گنداب را فراموش کنی و باز این تلاش مزخرف بی حاصل باشد. مثل یک ایثار مسخره که مهدی میگفت یا مثل یک ظلم بی دلیل به خود که دریارونده میگوید!
مثل یک بهت گنگ که میگیردم وقتی به خود نگاه میکنم و بالا می آورم همه گنداب را! و باز هم خلاصی نیست.
نشخوار این جملات امید وار کننده هم درمان نیست. باید ویران شوم و از نو برخیزم. باید خراب شوم تمام.
کسی تیشه دارد ؟
و من جرات این تیشه زدن و خوردن را در خود می بینم؟
چقدر ویران می مانم؟!
بهای زیادی نیست؟
سوزاندن تمام این روزها حاصلی دارد و من بر خواهم خواست؟
فرصت احیائ من هست؟ که نفسم باز گردد؟

ترس من است
و جسارتم نیست
آشفته ام
آشفته همه این افکار پی در پی
و از این سر در برف کردن خود خسته!

پرنیان January 13, 2007 11:16 AM
Comments

معجزه ای رخ داد و من شکستم هر آنچه را که ساخته بودم
رها شدم از هر چه بود از هرچه که چون بغضی کهنه در گلو راه را بر نفسم بسته بود
تازه شدم تازه و پاک چون روح نوزادی در آستانه ورود به این دنیا
و اکنون زندگیم سراسر معجزه است

Posted by: maryam at April 12, 2007 5:48 PM

تو احيا نمي خواهي؟ همان ها كه و ما ادراك ليله القدر؟

Posted by: باد صبا at January 21, 2007 1:00 PM

'گیج می شوم، سردرگم، هراسان، آیا ...
به سختی جدا می شوم و دل می کنم و می روم...
چشمانم را که باز می کنم غروب کوهستان نوازشش می کند و تا طلوع منتظر می نشینم و می دانم که طلوع خواهد آمد...

Posted by: حسین at January 16, 2007 11:38 AM

پرنيان عزيز

آشفتگي درد همه ماست كه بعضي مواقع از خدا مي خواه كه به سراغ من هم نيايد ولي چكنم كه هيچگاه اجازه نمي گيرد.

و اي كاش همه مان جايي داشتيم براي داد زدن.

Posted by: علی at January 14, 2007 10:05 AM

آنچه همواره به دنبالش بودم روزي بود كه قدرت برخاستن و كنار زدن همه نقب ها را بيابم. روزي كه من باشم بي وزن بي تنپوش بي نقاب.
اما هنوز جرات نكرده ام. به تدريج تلاش مي كنم. كور سويي آرام هست. واي اگر روزي خاموش شود....

Posted by: مهتاب at January 14, 2007 8:15 AM

«من رازدار خويشم بی‌آنکه کسی بداند» ...
ناگهانی زيبا نوشته‌ای ... می‌دانم تاب می‌آوری. می‌دانم نفس‌ات باز می‌گردد. بدون خراب شدن دوباره برمی‌خيزی ...
با خودت صادق باش ... بی‌خيال دنيا!

هی دوباره می‌خوانم نوشته‌ات را و دوباره دوستش می‌دارم ...

Posted by: ساغر at January 13, 2007 5:25 PM
Post a comment









Remember personal info?