February 24, 2007

خاطره

خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک که تو فراموش می کنی فاصله لحظه ها را. و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی، خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی. "تو" یعنی "من"، منی که می شنوم. این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره! تو بگو این خاطرات خیال بودند و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟ نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم. خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را. تو خیال را واقعی میکنی یا من؟
از تو باید تشکر کنم بابت تمام این خاطرات خوب یا از خدا؟
چه اهمیتی دارد که این خاطره
ها بوده اند هرگز یا نه؟ چه تفاوت می کند که دستهایت واقعیت اند یا رؤیایی بیش نیست؟ من که لمس اش میکنم!
من که می بینمش!
به خاطر بیاور همه خاطرات را و برگ بزن لحظه ها را می بینی چقدر رؤیاها پشت پاهایت انگار سایه ای کشیده شده اند روی زمین. سایه ای سپید پشت سیاهی تن ما. سایه سپید دیده ای؟ من می بینم. تمام سپید است و انگار کن همه دنیا سیاه. گفتم :
می شود طرحی زد از سپیدی روی لوح سیاه؟
گفتی: رنگها کدر میشوند!
از آن روز به این می اندیشم سیاه کدر یعنی چه؟ سیاه چرک! سیاه کثیف ...
مثل یک قطره آب به همان روشنی و طراوت چکیدی روی زندگی کویری من.
از تو که بپرسند خواهی گفت خاک خشک ترک خورده ای بودی که حالا ساقه نورسی رویش گل کرده نه؟
با کدام آب؟
همان خاطرات همان لحظه ها همان بودن
یا همان خیال بودن
تفاوت می کند؟
هر دو این شاخه نورس را شکوفا کرده اند.
چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست. می شنوی؟
بوی               خیال.....
چند نفر می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟ دلت میسوزد برای آنها که نمی فهمند. آنها خیال می کنند زندگی می کنند و ما
خیال را زندگی می کنیم
کداممان زنده ایم؟!