March 26, 2007
دلتنگي عيد
خيابان گردي مي كنم با همه كم صبري ام. صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند روي پاهايم.
طراوت لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.
آمده ام اينجا كنار حرم و پاي رفتنم نيست مثل خوابهايم. تو بگو اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم را كجا ببرم؟ به هزار چيز از تو گريختم به هيچ از من مگريز.
تمام اين سالها تو به راه بودي و فرض كن من بيراهه. تو با او و من دربدر. تو همه و من هيچ ...
بگو اينهمه نگفتن را چه كنم؟
مانده ام كه تو براني ام؟!
صدايي شده ام كور و بي انعكاس و اينهمه حاصل همه داشته هاي تست و نداشته هاي من.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو. تو نه مي خواني ام و نه مي شناسي. مي داني در دستهايم چه پنهان كرده ام؟
وقتي تمام من ديوار شد بي هيچ روزنه اي، براي بازگشتن دير است دير!
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود. دست و پاي مهرباني مي زني و من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو. چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند آرام مي گذرد بر روزهايم.
اينجا در زادگاهم چقدر خيابانها نا آشنا هستند و من غريبه با تمام دنيا.
كسي دستهايم را گره زده. كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام رها در بهار سالي كه مي آيد و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم. كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
پدر مي گفت دلتنگ كه مي شوي سري به مرده ها بزن. به او سر زدم ساكت مانده بود زير سنگ سردش و حتي صورتم گرم باران نشد. نگاه مي كردم به خطوط مبهم روي سنگها و هيچ حادثه اي در خاطرم نمانده بود از گذشته.
گم كردن لحظه ها باز تكرار مي شوند و چيزي مثل بختك مي افتد روي عقربه ها، سياه و سنگين.
به داد خود نمي خواهي برسي؟
سلام
مدتی بود که سر نزده بودم، با خواندن نوشته هات حس غریبی در آدم زنده میشود.
پرنیان عزیز
امیدوارم غم آخرت باشد و شادی باشد و شادی برایت در سال تازه
گمشده را به دلایلی برداشتم و از این بابت عذر می خواهم، اما اگر نخواندی اش و بخواهی برایت می فرستم
صمیمانه
سلام
همين دل تنگي هاس كه گاهي ياد آدم مي ندازه كه آدمه!
اين كه هنوز مي زنه،می تپه،
این که هنوز امیدی هس
هنوز سنگ نشده
این دردایی که گاه و بی گاه تو سینه می آدو بی تاب و تب دار می کنه یادم می ندازه که هنوز یه چیزی این تو هس؛تو این سینه...
یا علی مددی
Posted by: پیچک سر به هوا at March 31, 2007 1:57 PMخاطرات مبهم مي شوند مثل خطوط سنگها .... اما پاك نمي شوند...مي شوند..؟
Posted by: مهسا at March 30, 2007 3:34 PMچقدر به دل نشست. نوشته ات را ميتوانم به قواصي تشبيه كنم كه مرواريد هاي گمشده درون دل آدم را بيرون ميكشد و نشان ميدهد و دوباره همه گوهرها را به ته اقيانوس دل ميفرستد و آدم در حسرت تماس مرواريد ها ميماند.
Posted by: fereshteh at March 29, 2007 9:34 PMمثل هميشه زيبا بود
سال نتو مبارك
سلام. به دنبال عكسي اتفاقي سر از اينجا درآوردم. موفق باشيد.
Posted by: تسنیم at March 27, 2007 12:53 AMوقتي تمام من ديوار شد بي هيچ روزنه اي، براي بازگشتن دير است دير!
....
چقدر دلتنگي ات ......اشكي نيست ....حرفي نيست ...
من ام و نگفتن و نگفتن و ...
...
پ.ن:
و گذشتن ....
