April 24, 2007
نگرانی

چند قدم مانده تا حجم بی انتهای طلوع
من این فاصله کوتاه را چه سنگین قدم می زنم.
چند نفس مانده تا فراغت خیال
روی من راه مرو
روی خاطره ها پا مگذار
همه این سالهای اضطراب
خطهای ممتد
نگاه کرد و گفت:
نگرانی چشمهای تو کی تمام می شود؟
در آینه خیره ماندم!
April 17, 2007
آشفتگی
نشسته بودم با تنهایی خود که سکوت شکست. نشسته بودم و سرم به کارهای روزمره گرم بود به جمع کردن این مدرک و آن مدرک. سرگرمی هایم همه جوره از کوه رفتن تا کتاب خواندن و درس دادن و درس خواندن. از دویدن روی پله ها تا سگ دو زدن برای گرفتن وسیله و جور کردن شرایط انجام کارهای پروژه. سلام کردن های هر روزه و سمینار دادن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. جلسات شعر خوانی و سه تار زدن و خط نوشتن و هر چه تو اسمش را بگذاری روزگار گذراندن. من مانده بودم ساکن و بی حرکت من از دویدن پی زندگی با معیارهای گذشته ام دیگر دل کنده بودم و آن روزگار پذیرفته بودم که دنیای من همین است و من باید با این روزهایم همنشین شوم. مثل سنگفرشی که رویش بگذرند و گذر آدمها را حس کند هر کدام با دردی روی تن. دل خوش نبودم و بودم. خود را به گذر لحظه ها سپرده بودم و آنقدر زمانم را پر، که لحظه ای خیالم دوباره پر نکشد به هوایی و هوسی...
حالا همه چیزم دگرگون شده و من نه من سالهای پیشم و نه من گذشته های دور. نه آنکه بی خیال عبور لحظه ها بود و در تکاپوی مدام هر جا سرک میکشید و نه منی که به سکوتی دلبسته و در انتظار. همه چیز آویزان یک انتخاب است یک دل به دریا زدنی دردناک همه چیز آشفته من و دستهایم و لحظه هایی که در مشت پنهان کرده ام.
من از بازگشتن به آن روزها و آن روزهای دورتر میترسم. من هراس دارم که روزم شروع شود به سلام و تمام. و یا به گذشته های دور برسم دوباره و آمدنی لذت بخش را انتظار بکشم. من توان افتادن و از نو برخاستن را ندارم نه جراتی نه جسارتی هست دیگر که بهم بریزد امروز را و شیشه ای بشوم شفاف و آماده برای طرحی نو. بگذار صادق باشم دیگر دلم با من همپا نیست. سر خود گرفته و راه خود می رود بی من بی من! و سلولهایم خسته از همراهی است.
این روزها یم همان هست که بود. انگار کن زندگی می کنم. میشویم، میپوشم، میخورم، میپزم، میخوانم، مینویسم ... بگذر از اینکه دیگر سالهاست پایم به شب شعری باز نشده، بگذر که سالهاست خط ننوشته ام و سه تار مدتهاست توی قاب سیاهش گیر کرده و کوه نمی روم. اما سرگشتگی ام بیش از همیشه است و همین مرا کلافه کرده. بی ثباتی مطلقی که ندانی کجای زمین و آسمانی و به کدام دسته از این مردم که هر روز می بینی تعلق داری. دراز می کشی رو به باغچه و به خودت نق میزنی که باید بلند شوم باید بنویسم باید بخوانم. و چشمهای عده ای به دستهای من است و لحظه های جوانی شان را حیف می کنم! ماههاست که دستم به نوشتن نیست باید برخیزم تاوان سرگشتگی ام گردن روزها و امیدواری آنها نیست. تنم تابی میگیرد و مور مور میکند و دوباره میخ گلها میمانم. آسمان هم ابری است و باران میزند مدام.
مثل اینکه خودت نباشی و تو را مجبور کرده باشند یکی دیگر را هم دنبال خود بکشی با همه آن شکستگی. و هی کوچه های بن بست را طی کنی. برگردی و ببینی سایه هنوز با تست و امیدش به پاهای تو.
April 12, 2007
سفر
من عادت كرده ام به سفر. جايي اگر مانده باشد كه نرفته باشم انگار فضايي درون چشمهايم خالي است. هنوز آنقدرها جهاني نشده ام همين ايران همين سرزمين مرا اينجا پابند كرده!
امسال سفرم بايد با سمنان شروع مي شد آنهم نه از سر تفريح. حوصله سمينار نداشتم تمام مغزم پرشده از حرفهايي كه حرف دل نيست. لجم ميگيرد گاهي كه تمام فرصتم را از من گرفته اين كلاس رفتن و نوشتن و خواندن و آموختن و آموزش دادن. گاهي كتابها افسرده ام مي كند و گاه دلم براي آنها كه به لبها و دستم چشم دوخته اند و تند تند مينويسند ميسوزد. ميسوزد كه مجبورند خستگي مرا تحمل كنند. گرچه نگاهم كه به چشم ها و چهره جوانشان مي افتد جان مي گيرم و فراموش مي كنم كه همين لحظه پشت در كلاس لعنت فرستاده ام به درس و مشق!
اين شد كه ماندم و نرفتم.
شرح اوضاع دوبي را قبلا سيبستان داده بود و دقيقا همان بود كه مي گفت ازدحام مردمي كه يا طالب خريدند آنهم نه از نوع اروپايي اش يا آمده اند براي فرار از محدوديتهايي كه در ايران است و يا آمده اند تجارت و چيزي شبيه اينها. من آنجا هيچ جايگاهي نداشتم نه اهل تجارت نه اهل خوشگذراني هاي آنجايي نه اهل خريد. سكوتي هم نداشت شهر كه بروي و قدم بزني. مجموعه اي از هزار فرهنگ. ته شهر درست مثل بندر هاي جنوب خودمان با تركيبي از كارگرهاي هندي و چيني و فليپيني و نپالي....تا دلت بخواهد ايراني. و آنطرف آب هم ساختمانهاي بلند و زيبا و گاه بيقواره. ساختمانهايي كه مي خواهند اداي نيويورك را درآورند ناشيانه! من كلافه شدم آنجا از خريد بي هدف اين و آن و شنيدن لهجه هاي هزار رنگ. و از ديدن سرمايه گذارهاي آنچناني بويژه از نوع ايراني اش خسته تر.دلم ميسوخت براي سرزمينم. كسي ميگفت:
-چه اعتبار و تضميني وجود دارد كه من در ايران سرمايه گذاري كنم
-چه كسي براي زحمت من ارزش قايل است
-اينجا سكوي پرتابي است براي رفتن
-اينجا محل خوبي براي پول درآوردن است
-سه ماه اينجا كار مي كنم و بقيه سال راحتم
-اينجا نزديك خانواده هستم و آزاديهاي لازم را هم دارم.
. . .
دلايلشان هر كدام به نوعي منطقي است.
شبها تمام خيابانها و ساحل را ميگشتيم تا نيمه هاي شب. شايد خنده دار باشد كه من از آنهمه ساختمان و دريا و خيابان و مراكز خريد و آن سرزمين زيباترين مكان برايم صحرا بود و غروب آفتابش.

بازگشتنم شروع سال نو بود و مثل هميشه حريم حرم كه حضور در آن فضا در شروع سال مرا آرامش ميدهد. 
باقي سفر جاده بود. جايي برف و جايي سبز سبز. باران و هواي لطيف من و سكوت و نفس كشيدن.


همسفر امسال من دوباره صبورانه جنون مرا تحمل ميكرد.
و انتهاي تمام جاده ها كه برايم به بيستون ختم مي شود.
بيستون يعني تو و تو يعني حجم تمام خاطرات من كوتاه اما عميق. آنقدر كه همه مرا در بر گرفته و خيالت نمي رود.
تو يعني قالب ديگري براي زيستن من. و سراپا مهرورزي. رنگت رنگ دوست داشتن. پرسيده بودي مرا چه رنگي ميبيني؟
يادت هست چه گفتم؟
- آبي، وقتي دوري و صدايت هست
-سرخ، وقتي با مني
-سفيد، وقتي خيالي
-سبز، وقتي به زندگي مي انديشي
-بنفش، وقتي دلتنگي
...
و هيچگاه سياه نبوده اي يا زرد
تو برايم مفهوم بلند مهري و هر لحظه شفاف تر و نزديكتر.
ميماني به رنگ خود؟ گم نميشوي در جاده، كه رنگت در نگاهم محو شود و برود!؟
نترس از زندگي. از نبودها نترس كه با تواند همه داشته هايت گرچه دور. دارايي تو درون تست همه نياز تو.
لحظه ها را بشناس و دنبال آيه هاي بودن نگرد. كافي است چشمهايت را ببندي تا همه نداشته هايت گل كنند. حتي گاهي نياز به بستن چشمها هم نيست. من در تمام جاده ها از پنجره تو، تو را مي ديدم كدام سردرگمي؟. همه چيز آيه وجود توست و تو يعني همه چيز من.
April 3, 2007
شكفتن
مي بيني چه اندازه دور دستها نور است؟ و چه اندازه دلم روشن؟
من تماما اميد مي شوم گاهي پر، آنقدر كه ذره اي از وجودم خالي نيست كه بشود خلأ و سياهي بيايد و جا خوش كند. و گاهي، به ندرت، آشفته! آشفته مي كنندم آشفته نمي شوم به خويش. حالا آرزو مي كنم كاش روبروي ام نشسته بودي و در چشمهايم همه نور و همه اميد را ميديدي كه نخواهم از اين دوردستها داد بزنم كه هاي ... دنيا همين است و بس و خدا هست و هست و تو با مني در تمام لحظه ها . كه رهايم نكرده اي و نمي كني. كه آسمان نور است و زمين نور و تو نور و من مثل سايه اي كه در اين همه نور محو مي شوم در تو و آسمان و زمين.
تمام تنم مي گريست
حالا...
همه سلولهايم لبخندند
مي رسد صدايم به تو؟ ميدانم كه ميشنوي و همه ظلمات اين روزهاي آغاز سال نو را ميريزي درون شيشه و مي بندي درش را محكم كه مبادا كسي دوباره از راه برسد و قلم مو را بكشد روي لبخند من و تو
سياه
سياه چرك
ميدانم ديگر سياه با سياه چرك چقدر فرق دارند.
پس دستهايت را باز كن رو به تمام نرگسها و بنفشه هايي كه در خاك باغچه گذاشته ام. تا من روي پاهايت، زير درخت هاي كاج حياط بنشينم و شكوه شكفتن شكوفه هاي بهاري را به درون دلهامان بسپاريم. تو گل مي كني يا من؟
تو
من
ميان تو و من گاهي آنقدر فاصله است و گاهي به اندازه يك نفس.
ميان "تو" و "تو" نيز
من كداميك را صدا زده ام اينبار ميداني؟
