April 3, 2007

شكفتن

مي بيني چه اندازه دور دستها نور است؟ و چه اندازه دلم روشن؟
من تماما اميد مي شوم گاهي پر، آنقدر كه ذره اي از وجودم خالي نيست كه بشود خلأ و سياهي بيايد و جا خوش كند. و گاهي، به ندرت، آشفته! آشفته مي كنندم آشفته نمي شوم به خويش. حالا آرزو مي كنم كاش روبروي ام نشسته بودي و در چشمهايم همه نور و همه اميد را ميديدي كه نخواهم از اين دوردستها داد بزنم كه هاي ... دنيا همين است و بس و خدا هست و هست و تو با مني در تمام لحظه ها . كه رهايم نكرده اي و نمي كني. كه آسمان نور است و زمين نور و تو نور و من مثل سايه اي كه در اين همه نور محو مي شوم در تو و آسمان و زمين.
تمام تنم مي گريست
حالا...
همه سلولهايم لبخندند
مي رسد صدايم به تو؟ ميدانم كه ميشنوي و همه ظلمات اين
روزهاي
آغاز سال نو را ميريزي درون شيشه و مي بندي درش را محكم كه مبادا كسي دوباره از راه برسد و قلم مو را بكشد روي لبخند من و تو
سياه
سياه چرك
ميدانم ديگر سياه با سياه چرك چقدر فرق دارند.
پس دستهايت را باز كن رو به تمام نرگسها و بنفشه هايي كه در خاك باغچه گذاشته ام. تا من روي پاهايت، زير درخت هاي كاج حياط بنشينم و شكوه شكفتن شكوفه هاي بهاري را به درون دلهامان بسپاريم. تو گل مي كني يا من؟
تو
من
ميان تو و من گاهي آنقدر فاصله است و گاهي به اندازه يك نفس.
ميان "تو" و "تو" نيز
من كداميك را صدا زده ام اينبار ميداني؟

پرنیان April 3, 2007 2:08 PM
Comments

خيلي دلچسب بود

Posted by: علی at April 11, 2007 11:24 AM

عاشقانه اي ناب.
...و خوب عميق.


ملامت م نكن كه چرا حرف بيش تري براي كامنت ندارم،این پست ت حرف نمی خواهد...
دلی می خواهد که بتپد
...و بس!


علی مددی

Posted by: پیچک سر به هوا at April 9, 2007 2:34 PM

خيلي خيلي زيبا بود.
دلم گرفته بود... شادم كردي.
ساده بود و دوست داشتني.مخصوصا اينجا:
"ميان تو و من گاهي آنقدر فاصله است و گاهي به اندازه يك نفس.
ميان "تو" و "تو" نيز
من كداميك را صدا زده ام اينبار ميداني؟"
شاد باشي و بماني

Posted by: مهگون at April 7, 2007 4:39 PM

دلشادي و شكفتنان افزون و جاودان. سركار پرنيان!

Posted by: سالار at April 4, 2007 8:15 PM

شكفتن را نمي دانم
ولي دستان حيله
كين نهال تازه را از شاخه كندست
به هر روز و شبم بر سر كمين است

تكين نورسته باغ اقاقي
همان بنيان پاك و رويشي نو
كه دستان هوس از ريشه كندست
فتادست بر زمين بي خدايي

و در فرسايش امروزه خود
از آن روحش به يغما ميرود كو روز اول
نگفتندش كه روز خيزراني
ببايستي كه سبزينه ز دل رفت

Posted by: Naser at April 4, 2007 9:48 AM

ما را شاید ...

Posted by: مهسا at April 3, 2007 3:53 PM
Post a comment









Remember personal info?