April 12, 2007
سفر
من عادت كرده ام به سفر. جايي اگر مانده باشد كه نرفته باشم انگار فضايي درون چشمهايم خالي است. هنوز آنقدرها جهاني نشده ام همين ايران همين سرزمين مرا اينجا پابند كرده!
امسال سفرم بايد با سمنان شروع مي شد آنهم نه از سر تفريح. حوصله سمينار نداشتم تمام مغزم پرشده از حرفهايي كه حرف دل نيست. لجم ميگيرد گاهي كه تمام فرصتم را از من گرفته اين كلاس رفتن و نوشتن و خواندن و آموختن و آموزش دادن. گاهي كتابها افسرده ام مي كند و گاه دلم براي آنها كه به لبها و دستم چشم دوخته اند و تند تند مينويسند ميسوزد. ميسوزد كه مجبورند خستگي مرا تحمل كنند. گرچه نگاهم كه به چشم ها و چهره جوانشان مي افتد جان مي گيرم و فراموش مي كنم كه همين لحظه پشت در كلاس لعنت فرستاده ام به درس و مشق!
اين شد كه ماندم و نرفتم.
شرح اوضاع دوبي را قبلا سيبستان داده بود و دقيقا همان بود كه مي گفت ازدحام مردمي كه يا طالب خريدند آنهم نه از نوع اروپايي اش يا آمده اند براي فرار از محدوديتهايي كه در ايران است و يا آمده اند تجارت و چيزي شبيه اينها. من آنجا هيچ جايگاهي نداشتم نه اهل تجارت نه اهل خوشگذراني هاي آنجايي نه اهل خريد. سكوتي هم نداشت شهر كه بروي و قدم بزني. مجموعه اي از هزار فرهنگ. ته شهر درست مثل بندر هاي جنوب خودمان با تركيبي از كارگرهاي هندي و چيني و فليپيني و نپالي....تا دلت بخواهد ايراني. و آنطرف آب هم ساختمانهاي بلند و زيبا و گاه بيقواره. ساختمانهايي كه مي خواهند اداي نيويورك را درآورند ناشيانه! من كلافه شدم آنجا از خريد بي هدف اين و آن و شنيدن لهجه هاي هزار رنگ. و از ديدن سرمايه گذارهاي آنچناني بويژه از نوع ايراني اش خسته تر.دلم ميسوخت براي سرزمينم. كسي ميگفت:
-چه اعتبار و تضميني وجود دارد كه من در ايران سرمايه گذاري كنم
-چه كسي براي زحمت من ارزش قايل است
-اينجا سكوي پرتابي است براي رفتن
-اينجا محل خوبي براي پول درآوردن است
-سه ماه اينجا كار مي كنم و بقيه سال راحتم
-اينجا نزديك خانواده هستم و آزاديهاي لازم را هم دارم.
. . .
دلايلشان هر كدام به نوعي منطقي است.
شبها تمام خيابانها و ساحل را ميگشتيم تا نيمه هاي شب. شايد خنده دار باشد كه من از آنهمه ساختمان و دريا و خيابان و مراكز خريد و آن سرزمين زيباترين مكان برايم صحرا بود و غروب آفتابش.

بازگشتنم شروع سال نو بود و مثل هميشه حريم حرم كه حضور در آن فضا در شروع سال مرا آرامش ميدهد. 
باقي سفر جاده بود. جايي برف و جايي سبز سبز. باران و هواي لطيف من و سكوت و نفس كشيدن.


همسفر امسال من دوباره صبورانه جنون مرا تحمل ميكرد.
و انتهاي تمام جاده ها كه برايم به بيستون ختم مي شود.
بيستون يعني تو و تو يعني حجم تمام خاطرات من كوتاه اما عميق. آنقدر كه همه مرا در بر گرفته و خيالت نمي رود.
تو يعني قالب ديگري براي زيستن من. و سراپا مهرورزي. رنگت رنگ دوست داشتن. پرسيده بودي مرا چه رنگي ميبيني؟
يادت هست چه گفتم؟
- آبي، وقتي دوري و صدايت هست
-سرخ، وقتي با مني
-سفيد، وقتي خيالي
-سبز، وقتي به زندگي مي انديشي
-بنفش، وقتي دلتنگي
...
و هيچگاه سياه نبوده اي يا زرد
تو برايم مفهوم بلند مهري و هر لحظه شفاف تر و نزديكتر.
ميماني به رنگ خود؟ گم نميشوي در جاده، كه رنگت در نگاهم محو شود و برود!؟
نترس از زندگي. از نبودها نترس كه با تواند همه داشته هايت گرچه دور. دارايي تو درون تست همه نياز تو.
لحظه ها را بشناس و دنبال آيه هاي بودن نگرد. كافي است چشمهايت را ببندي تا همه نداشته هايت گل كنند. حتي گاهي نياز به بستن چشمها هم نيست. من در تمام جاده ها از پنجره تو، تو را مي ديدم كدام سردرگمي؟. همه چيز آيه وجود توست و تو يعني همه چيز من.
سلام
با اجازه شما رو لينك كردم
موفق باشين
نمی دونم چرا حالا که بعد از پیوند خوردندنم اومدم با اسم التهاب بی پایان برات کامنت بزارم دلم یه طوری شد.چقدر خوشی ها زود می گذرن نگرانم زمان تموم شه اگه یکیمون زمانمون تموم شه بعد چی می شه مگه می شه
Posted by: التهاب بی پایان at April 15, 2007 1:01 PMgol be sahraa aamade,jaan aamade,yaaraa kojaai...
zibast,neveshtehaayat zibast
khaandaneshaan lezatbakhsh
sarab..
Posted by: sarab at April 12, 2007 5:38 PMرنگها را چه خوب گفته اي .... كه كسي در يك رنگ نمي گنجد ... بوم نقاشي شايد ......
Posted by: مهسا at April 12, 2007 11:01 AM