April 17, 2007

آشفتگی

                                     

نشسته بودم با تنهایی خود که سکوت شکست. نشسته بودم و سرم به کارهای روزمره گرم بود به جمع کردن این مدرک و آن مدرک. سرگرمی هایم همه جوره از کوه رفتن تا کتاب خواندن و درس دادن و درس خواندن. از دویدن روی پله ها تا سگ دو زدن برای گرفتن وسیله و جور کردن شرایط انجام کارهای پروژه. سلام کردن های هر روزه و سمینار دادن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. جلسات شعر خوانی و سه تار زدن و خط نوشتن و هر چه تو اسمش را بگذاری روزگار گذراندن. من مانده بودم ساکن و بی حرکت من از دویدن پی زندگی با معیارهای گذشته ام دیگر دل کنده بودم و آن روزگار پذیرفته بودم که دنیای من همین است و من باید با این روزهایم همنشین شوم. مثل سنگفرشی که رویش بگذرند و گذر آدمها را حس کند هر کدام با دردی روی تن. دل خوش نبودم و بودم. خود را به گذر لحظه ها سپرده بودم و آنقدر زمانم را پر، که لحظه ای خیالم دوباره پر نکشد به هوایی و هوسی...

حالا همه چیزم دگرگون شده و من نه من سالهای پیشم و نه من گذشته های دور. نه آنکه بی خیال عبور لحظه ها بود و در تکاپوی مدام هر جا سرک میکشید و نه منی که به سکوتی دلبسته و در انتظار. همه چیز آویزان یک انتخاب است یک دل به دریا زدنی دردناک همه چیز آشفته من و دستهایم و لحظه هایی که در مشت پنهان کرده ام.

من از بازگشتن به آن روزها و آن روزهای دورتر میترسم. من هراس دارم که روزم شروع شود به سلام و تمام. و یا به گذشته های دور برسم دوباره و آمدنی لذت بخش را انتظار بکشم. من توان افتادن و از نو برخاستن را ندارم نه جراتی نه جسارتی هست دیگر که بهم بریزد امروز را و شیشه ای بشوم شفاف و آماده برای طرحی نو. بگذار صادق باشم دیگر دلم با من همپا نیست. سر خود گرفته و راه خود می رود بی من بی من! و سلولهایم خسته از همراهی است.

این روزها یم همان هست که بود. انگار کن زندگی می کنم. میشویم، میپوشم، میخورم، میپزم، میخوانم، مینویسم ... بگذر از اینکه دیگر سالهاست پایم به شب شعری باز نشده، بگذر که سالهاست خط ننوشته ام و سه تار مدتهاست توی قاب سیاهش گیر کرده و کوه نمی روم. اما سرگشتگی ام بیش از همیشه است و همین مرا کلافه کرده. بی ثباتی مطلقی که ندانی کجای زمین و آسمانی و به کدام دسته از این مردم که هر روز می بینی تعلق داری. دراز می کشی رو به باغچه و به خودت نق میزنی که باید بلند شوم باید بنویسم باید بخوانم. و چشمهای عده ای به دستهای من است و لحظه های جوانی شان را حیف می کنم! ماههاست که دستم به نوشتن نیست باید برخیزم تاوان سرگشتگی ام گردن روزها و امیدواری آنها نیست. تنم تابی میگیرد و مور مور میکند و دوباره میخ گلها میمانم. آسمان هم ابری است و باران میزند مدام.

مثل اینکه خودت نباشی و تو را مجبور کرده باشند یکی دیگر را هم دنبال خود بکشی با همه آن شکستگی. و هی کوچه های بن بست را طی کنی. برگردی و ببینی سایه هنوز با تست و امیدش به پاهای تو.

 

پرنیان April 17, 2007 3:01 PM
Comments

آرامشت را در برق شوقی که در چشمان دانشجویانت می بینی جستجو کن
آنها میفهمند...هم آشفتگی ات را وهم خستگیهایت را
زندگیت را با آنها تقسیم کن
از شادیهایت برایشان بگو و از رنجهایت
باورشان کن تا باورت کنند و مطمئن باش می توانی حتی اگر شده ذره ای از بهشت را در چشمانشان بیابی
حتما" امتحان کن
ضرر نمیکنی.

Posted by: یک معلم at May 25, 2007 9:05 AM

دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را میتواند تحمل کند, هیچ بد نیست ...
اما دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را میخراشد
تسلیت ها خفقان آور ,لبخند ها زهر آگین,دهانها حفره های وقیح آزار دهنده,لذتها دروغهای فریبنده,زیباییها حیله های اغفال...
آری... بی پیوندی,جز پیوند گسسته است
نداشتن,جز نگرفتن است
زنده یاد علی شریعتی

Posted by: maryam at May 11, 2007 2:26 PM

سلام تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پر میکشه دل برای به تو رسیدن....

صدای تو خوب است..صدای تو آشناست...صدا کن مرا
اسمت را به من بگو...دستهایت برایم آشناست..نامت را به من بگو..
ای دوست،چشم در راه جوابت می مانم،من گمگشته ای دارم
چقدر که لحن زیبایت به مانند اوست،جوابم بده..

Posted by: parak at April 29, 2007 8:27 AM

سلام

پريشان مبــــــــاش

دو قدم مانده است تا قاف عشـــــق ...

Posted by: faust at April 24, 2007 4:38 PM

سلام پرنيان عزيز

اين نوشته ات عجيب بر دل-آشفتگي هايم نشست!
چاه پتانسيل روزمرگي ها مرا نيز بلعيده! انگار بي خبر ميان لحظه هاي هميشه آبستن از هول؛ هراس؛ تكاپو؛ خيال و دويدنهاي بي انتها گم شدم و كسي تمنايي براي يافتنم ندارد حتي خودم!!!!

Posted by: at April 19, 2007 9:27 AM

سلام ... يادم از همون 2 سال پيش كه شب نوشته ها شروع به كار كرد شما جز يارانش بوديد اميدوارم حالا هم كه براي چندمين بار شروع به كار كرده مارو از ياري سبزتون محروم نكنيد...

Posted by: sajad at April 18, 2007 10:39 AM

سلام
امروز دنبال يه سري عكس از ارتكند ( واقع در كلات مشهد ...حدس مي زنم كه شما هم مشهدي باشين . از روي پست قبليتون كه گفته بودين سال تحويل حرم بودين ) و ... مي گشتم كه به طور اتفاقي با وبلاگ شما آشنا شدم .
از مطالبي كه نوشتين خوشم اومد و البته بيشتر از عكسا چون هنوز همه نوشته هاتونو نخوندم .
اما تا همين جايي كه خوندم احساس كردم بايد مطالب مفيد بيشتري در وبلاگتون باشه .
براي همين با اجازه لينكتونو اضافه كردم .
موفق باشين .

Posted by: آلبالو خشکه at April 17, 2007 8:15 PM
Post a comment









Remember personal info?