April 24, 2007
نگرانی

چند قدم مانده تا حجم بی انتهای طلوع
من این فاصله کوتاه را چه سنگین قدم می زنم.
چند نفس مانده تا فراغت خیال
روی من راه مرو
روی خاطره ها پا مگذار
همه این سالهای اضطراب
خطهای ممتد
نگاه کرد و گفت:
نگرانی چشمهای تو کی تمام می شود؟
در آینه خیره ماندم!
سلام
مگر ميشود روي تو راه رفت راستش اگر ميشد من اولين نفري بودم كه اينكارو ميكردم...
و خاطره ها رو لگد ميگردم ...
ولي چه سود كه امكان پذير نيست...
خاطره وقتي خاطره شد ديگر نمي شود كشتش نمي شود خاكش كرد
نمي شود ...
باور كن...
راستش من دوست دارم روي من راه بروند و لگد مالم كنند تا ذره اي از من نماند در اين فاني بازار بر جا....
بهروز
Posted by: بهروز at May 26, 2007 10:16 AMدر دنیایی که همه چیز زرد است
من چگونه به باغهای سبز تو ایمان بیاورم
و بر پاهای لرزان خویش بایستم
می خواهم صدا کنم تورا
با لبی که تلفظ نامت آنرا خواهد درید
در دنیایی که همه چیز زرد است
و شاید چشمان من یرقان گرفته اند
رنگین کمان مثل مداد رنگی تکراری است
بگذار عینک رسوب گرفته ام را
در زمزمت بشویم
هر چند كه يار سر گرانست به تو
غمگين نشوي كه مهربانست به تو
دلدار مثال صورت آينه است
تا تو نگراني نگرانست به تو
سلام
اسم دخترم رو پرنيان گذاشتم.داشتم اسمشو تو وب جستجو مي كردم كه به تو رسيدم.روزگارت خوش هر كه هستي.مطلب نوشتي راجع به دبي . گل گفتي.من ده ساله كه دست طبيعت اوردتم اينجا. به دلم نشست. دعات ميكنم. حق ياورت باشه
اوه
نه
براي پست مارس 2005 نظر داده بودم
مطلب مثنوي روزگار قديم
زيبا بود
نميدونم مهمه براتون يا نه
اما دوست داشتم يه سري بزنيد بهش
هوالنور
سلام
اشتباهی برای یکی از پستهای قدیمیتون نظر گذاشتم
آوریل 2005 بود انگار
در پناه خدا
یا نور
سلام...عكسايي كه تو وبلاگته خيلي قشنگن...خيلي...
Posted by: sajad ranjbari at May 2, 2007 4:54 PMسلام
آي آدم ها......
برق نگاه من
غرق خونابه گلزخمهاي دلتنگي ست
چه خوش
محو گرماي ناله خاموش
به آتش هجرانم
مي دميد.......
بگذار تا وقت دگر .........
Posted by: بنده خدا at April 25, 2007 6:27 AM...بند آخر...انگار خود من باشد .... پر از گفتنم اما......
Posted by: مهسا at April 24, 2007 5:29 PM