June 24, 2007
سالي بزرگتر
دوباره سالی گذشت. چه خوب! چه خوب که سالها میگذرند و من بزرگ می شوم. بزرگ میشوم؟!
همین که سالها میگذرد خوب است همین که دنیا در گذر است و تو میبینی دستهایت بزرگ میشوند و رشد میکنند ، قد میکشی و می بینی که حالا افق دیدت بلند تر شده. و بعد می بینی که آینه تصویرت را چین میزند. می بینی که چشم هایت کمتر وضوح دارد و یا پاهایت کمتر تو را همراهند. خوب است همین هم خوب است. میدانی احساس زندگی ، احساس بودن، احساس پیر شدن هم حتی شیرین است. درست مثل اینکه احساس کنی به پایان یک راه میرسی مثل رسیدن به قله، یا شاید مثل وقتی است که رفته ای و روزها روی کوهها سرگردان شده ای به قله رسیده ای و بازگشته ای وحالا فرصتی است که بخوابی و کسی برایت چای دم کند و تو تن ات را به گرمای مطبوع کیسه خواب بسپاری.
گذر عمر زیباست. نمی دانم چرا هیچگاه از اینکه سالهای عمرم زیاد میشوند نگران نشده ام یا دلتنگ. شاید چون هنوز سلامتم و نفسم به راحتی می آید. شاید چون هنوز زمین گیر و محتاج نشده ام .
گاهی حس میکنم مردن هم همین اندازه شیرین است. آن دنیا هم مثل این تصویر است در نگاهم:


پر از شمعدانی پر از لطافت.
وارد این امامزاده که شدم نفسی تازه کردم و نشستم رو به پنجره بلند گشوده رو به نارنج. رو به گل و آب. غروب خورشيد بود و پس از آن صداي اذان. آن لحظه که نگاهم شد قاب این تصویر در چهار چوب مزار خوابیدم، زندگی و مرگ را با هم نفس کشیدم مثل برق لحظه ها گذشتند و من شدم پیرزن پیری که حیاط امامزاده را جارو میزد. زندگی زیباست مثل رفتن. مثل وقتی نفس ات دیگر نیاید. مثل وقتی کسی دستت را بگیرد و تا ابد ببرد. مثل وقتی ازل و ابد یکی شود و تو حس کنی لحظه ها مثل خوابی یا رویایی گذشته. و دنيا چون خميري در دست تست. تو بازي كرده اي مهم نيست برنده شدن مهم اين است كه لحظه ها را خوب بازي كرده باشي و همه هم بازيهايت تو را دوست داشته باشند، با آنها خوب بوده اي و.مهم اين است كه تو خمير را به حجمي جاودانه بدل كرده باشي.
یک سال دیگر گذشت. من بزرگ شده ام و به آن لحظه نزدیکتر.
من به خود نامده ام اينجا كه به خود باز روم
آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
بازم تولدتون مبارك باشه...
Posted by: Hossein Zali at July 10, 2007 6:07 AMباز سياها...
Posted by: امیرحسین بهبهانی نیا at July 8, 2007 9:40 PMپرنيان عزيزم، هرچند با تاخير اما تولدت مبارك و دلت هميشه بهاري
Posted by: بهار هاشمي at July 7, 2007 4:18 PMسلام
انگار قرار بود امروز از اين وادي بگذرم
در هواي همين امامزاده نفس بكشم همه زندگي را و كمي هم همدم مرگ شوم...
انگار بزرگ تر شدن تو را بايد با همان دل شادت نظاره كنم
انگار كه همه موهاي سپيد و چروك هاي صورتم بار ديگر در آينه زمان بر من آشكار شوند...
و من نيز بر اين باورم كه خوب زيستن شرط است با همه رنج هايش ...
كه انسان در رنج آفريده شد و روح انسان در رنج مي تواند متولد شود
پرواز كند و اوج بگيرد
در آسمان زندگيت هميشه پروازي زيبا داشته باشي...
و چشم ها نظاره گر اوجت باشند كه روزي همه به او خواهيم رسيد.
در پناه حق ...
اميدوارم كه در ادامه مطالبت در باره مولانا موفق باشي.
فكر ميكنم اگر به وبلاگ من هم سر بزنيد بد نباشد درباره ستاره درخشنده قونيه است .
نظر بده تا از نظراتت استفاده كنم
اگر موافق با تبادل لينك باشي از طريق كامنت اطلاع بده.
سلام
ای کاش سینه همه ظرفیت تحمل فضای این امام زاده را پیدا کند....
آنوقت است که تازه می فهمی همیشه در اول زندگی هستی و اصلا زمان مفهومی نامحرم است......
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري...
تا شقايق هست زندگي بايد کرد
برای اینکه یکبار , حتی اگر شده یکبار در این جهان زندگی کرد دو تولد لازم است
تولد اول جسم را به این جهان می افکند و تولد دوم روح را به آسمان میفرستد
تولدت مبارک
خيلي خيلي زيبا مي نويسي. انگار روح توست كه مي نويسد و روح من كه به دريچه ي روح رو راه ميابد
Posted by: مهگون at June 27, 2007 8:10 PMسلام
يكبار تولدت را تبريك گفتم ولي براي اينكه بيادگار بماند كه پس از رفتنمان اگر ديدي يادي كرده باشي از كامنت تاريخ 4 تير 1386
سلام
تولدت مبارك.
راستشو بخواهي يادم رفته بود ولي با خوندن اين مطلب منظورت رو فهميدم.
چون اين تبريك با تاخير همراه است دوباره ميگم كه تولدت مبارك. اللهي صد
سال عمر كني ننه با دل خوش
---------------
شکوه جان مگه تولدمون یکی نبود؟ یعنی اوضاع اینقدر بهم ریخته که تولد خودت هم یادت رفته؟
مجددا تولدت مبارك :)
Posted by: mahboobeh at June 25, 2007 9:15 AM.....تولدت مبارك ........
Posted by: mahsa at June 24, 2007 10:26 PM