July 11, 2007
رسول عارف


کوه را از تو دارم. اگر لاله را می شناسم و به صداقت آسمان پایبندم از تست. و اگر قد راست کرده ام و استقامتم مثل کوه شده است نشانی از هدایت تست. لذت درک قله را به من چنان چشاندی که من در روزها و لحظه های زندگی ام همیشه همان احساس را طلب کرده ام. قدم هایت را به خاطر دارم مهربانی و همت بلندت را نیز. می شناسم سخاوت دستها وشکوه نگاهت را وقتی رو به دیواره های بلند می ایستادی و نفس را بلند می کشیدی . باور نمی کنی چقدر سخت است که تو را اینگونه زمین گیرببینم. رو به تو ایستادم و تو حتی عاجز از نگاه کردن. لابد در خیال هنوز دستهایم را می گیری و یاد می دهی که چگونه راه بروم. چگونه در خستگی سینه کش کوه عمیق نفس بکشم و ضربان قلبم را بشنوم همراه با هر دم و بازدم.
- روی زانوها فشار نیار. این زانوها باید سالها واستون کار کنه!
- بیاید خستگی در کنید شربت آبلیو خنک درست کردم.
- پاهات و بذار رو شونه من و بکش بالا از سنگ.
یادش به خیر تفتان. وقتی نگاه کردی به افسانه و گفتی من جای پدرت هستم دستت را بده دختر
میدانی هنوز هم مثل آنروزها صبوری که اگر نبود یازده سال تمام اینگونه ناتوان بودن را تحمل نمی کردی. ساکت و امیدوار با لبخندی همیشگی. صبح زود آواز که میخواندم در راه همراه میشدی زیر لب با نرمی. چنان هم قدم با ضعیف ترین بچه ها میشدی که انگار تند حرکت کردن را اصلا بلد نبودی که مبادا احساس عذابی کند یا دلسرد شود از کوهنوردی.
تمام دوران عمرم چنین مربی صبوری نداشته ام. هنوز هم به من درس میدهی. صبر و استقامت و عشق.
برای تو و شادی و آرامشت دعا میکنم و به همت بلند همسرت درود میفرستم که چنین تو را عزیز میدارد.
