August 7, 2007
دینداری
دیده ای آشفتگیام را؟ حس سیب لک زده ای را دارم که از درون له میشود. کافی است بشکافی ام.
نه اعتمادی به عشق و نه اعتقادی به اینگونه زیستن. تو را می بینم و دستم میلرزد برای هر کاری و خود و زندگی ام که هیچ می شود آرام آرام.
عشق، اعتماد و اعتقاد مبانی زندگی ام بود و هست، حالا به نبود کدامیک بگریم؟! اگر به نبود آنها بی توجه باشم به نبود اعتقاد از هم می پاشم. که تو مطیع کسی شوی در بست که نمی دانی کیست. که بشر است و جایز الخطا که عقلت گم شود در این وادی و اگر چنین قرار خدا بود با بنده اش چه جای بازخواست؟! اینروزها گیج این وابستگی های پوچم. حالم از این همه آویزان شدنشان بهم می خورد و از مومن بودنشان. انتهایش به اندازه ابتدایش عیان است. مردمی که سردرگمند و حیران. من میان رودی بدنیا آمده ام اگر آب رود تنم را نوازش میدهد خیال خوش میکنم که رود مرا به بحر مقصود میرساند و گاه سری بیرون میکشم که بدانم کجای زمین ول شده ام و به کجا میروم تا آنجا که چشم دیدنم باشد که به همین بازخواستم میکنند. و اگر تنم را آزرد بیرون میزنم و نگاه میکنم به همه مسیرها. خود را غرق آبی کرده اند و به لطافت حرفهایشان دل خوش! غافل از همه دنیا بزرگ حرف میزنند و قشنگ! کنار همه حرفهای خوب نکات ریزی را به خورد دیگران میدهند که پایه اعتقاد را سست میکند. مباد روزی که به ته برسند و بیراهه را به جان دریابند و دیگر راه گریزی نیست. خدا کند که بیراهه نباشد و اگر نیست خدایا مرا همراهشان کن. من نشسته ام بیرون این گود و اعتمادم از کف رفته به تو و تبری که به بنیاد زندگی ام زده ای. پنهان کردن اینهمه سال و توهین به شعور من. حالا نشسته ام تا خدا چه کند که از من کاری ساخته نیست مگر تحولی در من رخ دهد. به همه میخندند و به اعتقاداتشان ؟! همه را به تمسخر میگیرند و چشم دوخته اند به زیبایی حرفهای خود در آینه یکدیگر نه غریبه ها. من عقل را دلیل اختیار و انتخاب میدانم و دلیل بازخواست خدا که اگر به عقل نسنجم و به کوتاهی آن باور داشته باشم و زیر همین لوا پنهان بمانم و خود را توجیه کنم به بزرگی خدا و قدرتش در آفریدن بشر شک کرده ام. من چشم هایم را باز بودنم می کنم. خدا همه جا عیان است نیازی به بشری مثل من نیست که تنها او باب من و خدا شود. همه آدمها لمعه ای از نور وجود اویند هر کس به گونه ای دوست میدارم همه انسانها را به انسان بودنشان نه به دینشان. کافی است من از میان برخیزم. دینداری دریچه ای است بسوی او و آدمها هر کدام نور هدایتی. زنده ام برای همین! توکل میکنم که حجاب را توان برانداختنم باشد به دست خویش.
پچپچه های بی دلیل. که دل خوش میکندشان به اینکه تنها آنها جور دیگری فکر میکنند متفاوت و لابد بهتر! چه کسی را جرات است که درراهی که خود نمی داند به کجا میرود، دست دیگران را هم بگیرد و ببرد. دست میبرند به سوی خدا و مدعی رابطه و الهام میشوند و انگار نمی دانند این جایگاه در قد و اندازه من و ما نیست. راه میروند و تسبیحی به دست به استخاره آب میخورند به استخاره! اینجا همه خود را مومن میشناسد و دیگران را به هیچ هم نمی پذیرند. اینجا حتی گوش شنوایی برای شنیدن هم نیست و تعصب شده است چشم بند و گوش گیر. حالا تو بگو چه کسی است که بی نظاره راه بیابد؟! و بی شنیدن حرفهای رد و پاسخ دادن چاه بشناسد؟!
انشقاق در انشقاق. دعوی پی دعوی. تکبر پس تکبر. خود بینی پس خود بینی... اینها کدامیک از ایمان است؟ و همه اش نتیجه بی هویت کردن و نبودن الگوی درست است. مردم سردرگمند و چراغی نیست برای آنها که دنبال نورند. همین آنها را آویزان این و آن میکند و از خویش و نعمت وجودی خویش غافل. خدا عیان است عیانتر از هر چیزی و اگر همه او را میجویند اینهمه تکه تکه شدن اینهمه این و آن برای چیست؟
چشمهایم را مگر خدا باز کند.
n
