September 18, 2007
داشتن
-
داشتن را معنی کن
تو داری آنچه را نداری و آنها دارند آنچه را دارند -
میبینی کلمات چقدر پوچ میشوند و عاجز؟
میبینی زمانه چگونه در چرخ گذاشته ما را؟
میبینی عشق بازی آسمان هم ما را به بازی گرفته و تو....؟
پای بند ریسمان پوسیده عقلم در این فضای بی هوا. بیهوده اعتماد کرده ام به ریسمان ...میدانم و جرأت رها شدنم نیست
پرسیدم
اسیری ات کرده ام بیهوده!؟
گفت: نخست در او نگریستم، چندان که چون نظر از وی باز گرفتم، پیرامون من همه چیز به هیأت او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیری نیست
و نگاهش را از من گرفت
آنروزها تو می نوشتی و من تبلور تو را در تو میدیدم و هر روز لذت روانی آبی روی پوستم بود تا صبح اما این روزها که سالها می گذرد من پوست می اندازم و تو به نظاره نشسته ای بی کلامی -
کاش در نگاهم همه چیز در هیأت توشود
کاش باشی کاش از هم نگسلم بیهوده آنگونه که پایم بماند بند ریسمان
September 11, 2007
باز هم نیلوفرانه
برای دوستی از خود میگفتم. باز آوری این متن را از نوشته های قدیم کم ضرر بود!
نگاه كن گُر گرفتهام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازك ماهی میمانی روی پوست آب.
نگاه كن كه شبیخون زمان و زمانه هیچ نمیگیرد از من و تو، ما را. میبینی چه كرد با ما شكستن یك مداد رنگی و چگونه كشاندمان تا نیزارهای بلندی كه پنهان شدیم از زمانه و شتاب آن. ماندهایم ساكن و بینیاز از هر گذری بینیاز از هر عبور زمانی. دستهایت را سپردی و طرحی شد هر سرانگشت روی خاطرهام، چون تار پرنیان كه نبینندم جز با تو و نخوانندم جز به نام تو.
آتشم
آتش و آب
نگاه كن همیشگیترین لحظهها را با تو صدا زدم، در روزهایی كه بغض بود و من. كنار حرمت هشت ضلعی، پنهان در قاب دیوار، به زیارتی كوتاه و هرولهای میان پنجرههای نور. در وسعت اسلیمیهای تو در تو، میان تاریك خانههای تاریك تاریخ تا تو. چرخیدیم و پیچیدیم، رقصیدیم و بوسیدیم.
نگاه كن هر لحظه ما آكنده از عطر چای است و طراوت سیب، روی بام و روبروی قوس بلند آسمان گنبد. یافتیام در واپسین لحظات مردابی زندگی و من در انتظار دستهای تو، در سكوت دیروزمان خواهم نشست. سگها پارس میكنند و لاشهها متعفنتر، چه باك از ماندن، ما گذر زمان را شكستهایم. و مگر نه این است كه دستهای توانای تو فاصلهها را پر خواهند كرد، بوته بوته. آجر آجر. و مگر مرگ را به ریشخند نگرفتهایم ؟ گو باشد، چه بیم كه در توام .
مهتاب در گذر شبانهاش چشم در ما دارد وحسرت در دل. كه خوابیدهایم كنار در كنار، دستهایت را گشودهای و سپردهای به تنهای داغ عصیان.
دل به نیلوفرها میسپارم در این مرداب، گوش به صدای تو و چشم به فردايي كه میآید.
