September 18, 2007
داشتن
-
داشتن را معنی کن
تو داری آنچه را نداری و آنها دارند آنچه را دارند -
میبینی کلمات چقدر پوچ میشوند و عاجز؟
میبینی زمانه چگونه در چرخ گذاشته ما را؟
میبینی عشق بازی آسمان هم ما را به بازی گرفته و تو....؟
پای بند ریسمان پوسیده عقلم در این فضای بی هوا. بیهوده اعتماد کرده ام به ریسمان ...میدانم و جرأت رها شدنم نیست
پرسیدم
اسیری ات کرده ام بیهوده!؟
گفت: نخست در او نگریستم، چندان که چون نظر از وی باز گرفتم، پیرامون من همه چیز به هیأت او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیری نیست
و نگاهش را از من گرفت
آنروزها تو می نوشتی و من تبلور تو را در تو میدیدم و هر روز لذت روانی آبی روی پوستم بود تا صبح اما این روزها که سالها می گذرد من پوست می اندازم و تو به نظاره نشسته ای بی کلامی -
کاش در نگاهم همه چیز در هیأت توشود
کاش باشی کاش از هم نگسلم بیهوده آنگونه که پایم بماند بند ریسمان
بي گاه شد بي گاه شد خورشيد اندر چاه شد....
شايد بغض خاموش كودك كاسه به دست ، كه مات شير هاي ريخته بر زمين شده و ريسمان بر راه را از پاي بازميكند ، هم ناله چشم هايي باشد كه ريسمان به گردن علي "ع"ديد و هيچ نتوانست بگويد.....و.....
در غربت چاه كوفه ، بايد به نخلستان تسليت گفت ، كه عزيزش ديگر نمي آيد........19 رمضان
وقتی پرنده ای پرواز می کند من و تو به ان خیره می شویم و نوایی مبهم به گوشمان می رسد , شاید با خود بگوییم این نوای پر طنین دلربای کیست؟
حسی غریب , وجود ما را سرشار از شعر می کند , پرنده ها شاعران ساده و بی ریایی هستند , انها شعر تنهایی و غربت را می سرایند , اما شعر رهایی را بهتر از هر شعر دیگری می سرایند . انسان باید رها باشد تا بداند پرواز تنها بال و پرزدن نیست , خود پرواز شعر است , شعری که خوانده نمی شود ولی باید انرا درک کرد .
سلام
به ريسمان دل بايد آويخت ،كه يوسف به جذبه حضور ، ماذ نه بر دل چاه ، و قامت به تاريكي آن ، مهر پدر را هفت تكبير عشق داد به داغ ِ "ادخلي في عبادي" كه درين واديه مُردن از هرچه هستی ، نخستين منزل است ، تا به كاروان غربت ، شهره بازار و خريدار سر ِ دار شوي و.....لايق حرم .........
واين روايت هر روزه ماست ، اگر بدانيم...
.... پای بند ریسمان پوسیده عقلم در این فضای بی هوا....
از پا گشايي ريسمان تا برپري بر آسمان
چون آسمان ايمن شوي از هر شكست و آفتي
