November 21, 2007

آنگاه روز هفتم خداوند تو را آفرید...

 

نه اینکه هوای نوشتن نیست، نه اینکه نفس تو نباشد در هوای من
در این هست و نیست شدنم صدای پای تو که می آیی و می روی را مدام میشنوم.

گفتی تو را شانه شده
ام
گفتی هوای نفسی
گفتی توان بودنم
می دانی که رو به آینه سخن میگویی؟
خدا نشسته است آن جا و تو را نظاره میکند و به خود میبالد به خود و هفتمین روز خلقتش
آب و خاک وهمه موجودات و همه شش روز برای تست. که تو باشی و به لبخندی خدا را بخندانی
کفر میگویم نه؟!
از تو کافری را آموخته ام
تمام داوودی ها را با دستهای تو د رخاک نشانده ام حالا پرم از رنگهای گلگون

روی خاک نشستی و من تمام این سالها شکفتن تو را لحظه به لحظه طی کرده ام. من تمام این سالها چرخش تو را رقصیده ام و هر بهار تو بزرگتر شده ای و استوارتر
تو نگاهم کن و کلامی سخن نگو از رفت و آمد خورشید
مرا لمس کن که دستهای تو تمام مرا می فهمد
تو یخ نبوده ای که من تو را ذوب کنم. تو از درون روانی مثل آب. مثل وقتی روی یخچال قدم میگذاری و صدای آب روان بلند به گوش میرسد، تو از درون روان بودی. انگار کن من تنها گوش شنوای شنیدن این صدا را داشته ام. حالا شده ای همه صدای من.
نفس می کشم از ته و در این ته مانده عمر لحظه ها را جور دیگری می بینم. متفاوت دیگرگون پر انتظار پر خاطره و سرشار از لذت و بارانی
قدم بزن روی تنم
تا کجا می برد تو را کفشهایت؟
و مگر تو به کفش نیازمندی؟ برهنه راه برو روی تنم
خیس و بارانی است
عریان شو زیر این هوای پر طراوت تا ذره ای از تو جا نماند
دنیایی حسرت تو را دارند
دنیایی نیازمند یک لحظه تواند
تو به اندازه تمام دنیا نفس بکش
به اندازه تمام آدم هایی که عاشق نیستند خیس باران شو
رها و بی نیاز
به اندازه تمام لحظه های از دست رفته این و آن بخند

پرنیان November 21, 2007 8:08 PM
Comments

حديث ِ مسخ ِ ما ....مدعيان.....
چنین گفت ست پیغمبر به سائل
که "مسخ امت من هست در دل"

لحظه نیش ِ آنات ِ عمرم ، غرقه گی ست به راز ِ " ليطمئن قلبی" ....که خیل ِ خلوتیان ، رازگوی ِ "خلیل"نشد ، مرا چه شود که هیچم آغشته بر عدمی به حضور "او" ...

Posted by: at December 8, 2007 5:36 AM

يالا ديگه چقدر دير به دير آپ مي كني
زود زود آپ كن . مرسي منتظر نوشته ي بعديت هستم فعلا باي

Posted by: mehdi at December 7, 2007 2:21 PM

راستي
خدا خلق كرد از روز اول تا هفتم
ولي از براي ژرستشش خلق كرد هر آنچه كرد!
===========================
برهنه هرگز
كفش هايم كو...؟
.
.
.
==========================
زير باران بايد رفت
.
.
.
==========================
شايد اينجوري هم بشه
مگه نه ؟

Posted by: Farzin at December 6, 2007 9:19 AM

پرنيان !!!
خوب چي ميشه گفت
زيبايي كلامت آدمو ميخكوب ميكنه ديگه
همش ميام س ميزنم ولي چرا دير به دير آپ ميكني؟
به هر جهت چيزي فرق نميكنه
فقط ببخشيد ميشه يكم درباره خودتون توضيح بدي
من از وب سام با شما آشنا شدم
ايشون رو ميشناسم ولي شما رو نه!

Posted by: Farzin at December 6, 2007 9:12 AM

حديث زخم هاي غرق لبخند........

Posted by: ...... at December 5, 2007 5:13 AM

باسلام
ببخشيد ، متن قبلي با عنوان قطره به دلم ننشست و متن ديگري گذاشته ام.اگر وقت كرديد ، براي سر درد بد نيست.....
..... دیده ای سماع شوریده اش را به گاه صعود ، گویی موج مذابی ست برآمده از قلب گدازان ِ دریا ........

گذاشتم چون زیبا بود
پرنیان

Posted by: نجوای قلم at December 3, 2007 8:27 AM

سلام دوست عزیز... یک بار در سیاها میزبان ات بودم... نمی دانم همان یک بار بود یا بیش تر... باز هم سیاها به انتظار توست...

Posted by: امیرحسین بهبهانی نیا at December 2, 2007 5:03 PM

حديث قطره به طواف "او"........
اي قوم به حج رفته........

Posted by: ........ at November 29, 2007 7:01 AM

.......و آنگاه ، به ايشان فرمود .......به قاف قوس او ، وضوي عشق كنند ، باشد ............. كفر او ، مباهات خلوتيان .......... كعبه گمشدگان .......... مامن منتظران ............اما ....قاف او ، صفير عنقا و بال سيمرغ طلبد ......... كه ......... ياايها الذين امنوا امنوا .......و بوسه بر دار ........
و چشمان آدمكان باد پرست..........
................
..........زبانم سوخت!......

Posted by: نجوای قلم at November 22, 2007 5:43 AM
Post a comment









Remember personal info?