December 24, 2007

قونیه

Mevlana%201.jpg

قونیه بودم

کنار همه حس های خوب حسی از درماندگی هم بود. کنار همه فضاهای دلچسب، دلتنگی عمیق هم پیدا بود.

چهار زانو زدم روی زمین

بی آنکه تسبیح بزرگ چوبی به گردن بیاندازم

بی آنکه موهایم را پریشان کنم

بی آنکه هو هو کنم و ها ها بزنم

بی آنکه بچرخم و سر بچرخانم

و بی همه این سر و دست زدن ها

چشم بستم و این شکستم و آن شکستم

نسب ام به هیچ بزرگی نمی رسد نه به ظهیرالدوله، نه به کوهساری، نه به این و آن

من بودم

خودم با موزون های او

من

خودم با دستهای تو

گسترده در تمام آن فضا

نوری سبز و آبی

کافی بود زانو بزنم و زمزمه کنم

"بسم الله الرحمن الرحیم"

آرامش می آمد، شعر می آمد، تمام نیاز من گم میشد

میبینی چگونه در درون داریم تو را و دربدر این کوی و آن کوی می شویم که ببینیم در کدام چرخش و کدام از خود بی خود شدنی پیدا میشوی؟

- چه گفت مولوی و چه فهمیدند! چقدر فاصله گرفته اند و چه احساس قرابتی دارند. چهره هاشان داغت می کند وای اگر کلامی بگویند، آتش میگیری از تهی بودن!

- هر حرکت سماع آنها تو را با خود میکشاند تند و آرام. و این آمده است که چه بگوید با پریشانی موها و حرکت دست و پای نامربوط؟

سماع مدرن!

مشتی حرکات ناموزون که هیچ معنایی نداشت.

و مگر سماع مدرن و قدیم دارد!؟

- هر شب ازدحام بود و آدمهایی که کتابی در دست داشتند و گاها غلط و بهم ریخته شعر می خواندند و "چاه" را "شاه" و "مِهر" را مُهر" و ...

و از مثنوی خوانی تنها زانو زدن و سر تکان دادن و چشم بستن

- صدای "ناظری" را در خانه می شنیدم بهتر بود از اینکه ساعتها سرپا بایستم و هر کسی بیاید با لهجه فارسی ِترکی به من، هویتم، زبانم و فرهنگم ... توهین کند.

با آن بهم ریختگی و بی نظمی و ناموزونی پخش صدایی که داشتند. جالب بود که برنامه قبل از کنسرت برنامه فشن لباس بود با نورپردازی و صدا و نظم بی نظیر و در همان سالن. برای کسی که با اینهمه لقب و عنوان و نشان تجلیل اش کردند اینهمه توهین و بی نظمی!

- پروازت 8 ساعت جلو می افتد و تو عملا یک روزت را کامل از دست میدهی. شماره صندلی پرواز تو اصلا در هواپیما نیست و تو را که قرار بود VIP باشی میبرند درست کنار دستشویی می نشانند و مجبوری 5/2 ساعت بینی ات را بگیری و در تب بالا و سردرد گوشت را میچسبانند به موتور، صندلی ات خراب است و میز مقابلت ول و چه و چه و چه...

پراکنده نوشته ام میدانم چنان که فکرم پراکنده است این روزها و پر از حرف

 

همه دردسرهایش به آن حال و هوا میارزید به همان یک لحظه ای که تو بودی و من بودم و گرمای سبز تو

* جای شکرش باقی بود که با "شهرام ناظری" و گروه مولانا همراه با "مرکز گسترش اندیشه مولانا" بودیم!

December 9, 2007

وهم ما

گوشم را چسباندم به صدای آرام لبهایت
زمزمه ات بارانی بود باور کن انگار باران میزد روی پوست صورتم و روان تا بچکد. من حرف به حرف تو را به خاطر سپردم. ما هر دو ستایش کردیم شعر را و به خاطر سپردیم به من نگاه کردی بی چشم
یک نفس
 و خواندی
:

تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم