December 9, 2007
وهم ما
گوشم را چسباندم به صدای آرام لبهایت
زمزمه ات بارانی بود باور کن انگار باران میزد روی پوست صورتم و روان تا بچکد. من حرف به حرف تو را به خاطر سپردم. ما هر دو ستایش کردیم شعر را و به خاطر سپردیم به من نگاه کردی بی چشم
یک نفس
و خواندی:
همهی زنانی که نمیشناختم
دوست میدارم
تو را به جای
همهی روزگارانی که نمیزیستهام
دوست میدارم
برای خاطر
عطر گسترهی بیکران
و برای خاطر
عطر نان گرم
برای خاطر
برفی که آب میشود
برای نخستین گل
برای خاطر
جانداران پاکی که
آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن
دوست میدارم
تو را به جای
همهی زنانی که دوست نمیدارم
دوست میدارم
جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک میبینم
بی تو
جز گسترهای بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینهی خویش
گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش میبرند
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت
که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
آروم می نویسی و من نوشته هات دوست دارم
برقرار باشی
سلام
خسته از گران جانی ِ به لب رسیده ، با احتیاطی کودکانه ، قدم بر کوچه هایی می گذاری که ستون های هفت آسمانی ِ آن ، گواه معصومانه ای ست بر نگاه های بارانی ......و گـُل های در بغل فشرده ......
ببخشيد اگر عصباني ام ديديد .....
در بسته بود از بام آمده بودم!.....
دوست عزيزي كه بي نام نوشته اي من تمام نظرات را بي خواندن نمايش دادم و حالا ديدم كه نوشته اي نمايش ندهم! شعر به اين زيبايي را چرا نبايد بگذارم؟
-----------
دوست ديگري كه باز هم بي نام نوشته است:
عكسها را گذاشته ام اينجا كه ببينيد و اگر قابل رؤيت نيست از گرفتاري بيش از حد من است و سفر هاي پي در پي كه فرصت به خود رسيدن را هم از من ميگيرد
-----------
و اما دوستي كه با قالب اين نوشته هاي بي در و پيكر دارد مينويسد:
لااقل آدرسي ميگذاشتي تا ما هم ببينيم! و براستي اين نوشته هاي بي سرو ته قالب دارد؟! حرف دل خود را بنويس مي بيني نياز به حرف كسي نداري عزيز جان!
پرنيان
Posted by: پرنيان at December 20, 2007 4:30 PM.....
قدم دریغ مدار از جنازۀ حافظ !....
که گرچه غرق گناهیست ، می رود به بهشت.....
چو کس را می نبینم همدم خویش
بدان جا می فرو گویم غم خویش
مرا در مغز ِ دل دردی ست تنها
کزو می زاید این چندین سخن ها
اگر کم گویم و گر بیش گویم
چه می جویم کسی ، با خویش گویم
برآوردم به گِرد عالمی دست
نداد از هیچ نوعم همدمی دست
وگر داد و دهد یک همدمم داد
نداد او داد ، لیکن هم دمم داد
اگر چه صبحدم را هم ، دَمی هست
ولی صادق نداد آن همدمش دست
ز چندین آدمی در هیچ جایی
نمی بینم سر مویی وفایی
چو در من نیز یک ذره وفا نیست
ز غیری این وفا جستن روا نیست
چو من محرم نیَم خود را زمانی
که باشد محرم من در جهانی.......
"عطار"
.............
اگر نبايد باشم،
چشم(..............................................................................)
لطفا بار ديگر هم لطف كنيد و نمايش ندهيد.
شرمنده !ببخشيد !
ظاهرا اگر از مطالب سايت (به همراه عكس ) كپي بگيريد ،موقع "چسباندن" در فايل عكس ها ظاهر مي شوند!....اگر نمي خواهيد كسي آنها را ببيند ، كه ......
اما اگر اشكالي در سايت هست شايد و اگر بر طرف شود بهتر باشد.
البته فضولي را ببخشيد.
ضمنااين پيام را لطفا نمايش ندهيد.
باتشكر
سلام.....
لحظه اي .......
گاهي اوقات ......مي شود :
نقطه ، نه سرخط ....چون ديگر خطي نمانده!
حكايتي دارد......اگر تامل كنيم.......
چقدر حس خوب . . .
ممنون.
سلام.....
حديث شب هميشه حكايت تيره گي نيست اگر تامل كنيم....
انگار قافلۀ هرگاه ای ست به دعوت زائران ، که چنین بر قیامت ِ خواب روان ، چاووشی خوان ِ تطهیر ِ دیدگان ِ من و توست
، به خاکسایی چشمانمان بر آستان ِ بی سویش…...
محراب ، مهتاب ِ نشسته بر سکوت ؛ تکبیر، به قامت شمع ؛ تسبیح ، به ذکرسایه ها ؛ و کعبه ، دیدگان ِ انتظار .....
سلام
شايد حكايت " نگاه " لحظه اي به تامل مان وادارد....
........خسته از لحظه کاویدن ، انگار لبریز شوق "او"ست که همیشه اش دست نواز ِ پلک ، در پس پردۀ آن ، اشک سردی به یاد "او" بر تازگی ذوقی مقدس ، فدیه می کند.........
ضمنا .....
......به تبرک آوای خاموش فرهاد در شب های زمستانی ِ بیستون که هیچ کس معتکف آنست و من به اقتدای او........
اگر ديده ات لحظه اي بر آن طور شوريدگي افتاد ....... به ركعتي ديدگان را تطهير كن به نيت همه ي .......
التماس دعا.....
باز هم آمدم اينجا!
تو ميدوني من چرا ميام هي مزاحم ميشم
اين سكوت رو ميكشكونم؟
فكر كنم از بس دوست دارم اينجوريه ديگه
راستي
اگه فكر ميكني ديگه نبايد كامنت بدم بگو ندم
آخه كلاس وبت مياد پايين
ولي خداييش خيلي دوستش دارم
فقط نميدونم من زود به زود دلم واسش تنگ ميشه!؟
يا تو خيلي دير به دير آپ ميكني!؟؟؟
راستي من احساس ميكنم بين اين همه آدم كه نظر ميدن من
يكم ضايع نظر ميدم
خوب چيكار كنم!؟
از اين ادبي تر بلد نيستم
ولي عاشق جملات ادبيم مخصوصا از اون مدل تشبيهايي كه ميكني ياااااااا
به قول يه دوستام كه ميگفت:
با اینکه بلد نیستم به کسی مهربونی کنم ولی عاشق مهربونیم به خصوص اگه از جانب تو باشه مهربونم
البته آخرشو با من نبود با خانومش بود :d
اره دیگه فعلا
خوش باشی
سلام
.
.
.
دیدم انگار خیلی اعصابت خورده گفتم یه شاهکار ادبی ترکی بذارم :)
شب بود و خورشيد به روشني ميدرخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانوادهاش در سكوت گوشخراش خيابان قدمزنان ايستاده بود
:))
دوست دارم دست خطتتو
نه ببخشید! دست نوشته هاتو منظورم بود
آخه نوشته های تکراری چنگی به دل نمیزنه!
تازه از این تشبیه ها که میکنی خیلی خوبه
من اصلا میمیرم واسه این تشبیه هات
"گوشم را چسباندم به صدای آرام لبهایت "
دل آدم قیلی بیلی میره ! :-P
موفق باشی
Posted by: Farzin at December 14, 2007 4:39 PMسلام
چهار روز است كه بيماري مجال نوشتن نمي دهد....والبته بنا بر سنت عاقل اندر سفيه(!) با اين حال سر كار مي آيم!......ببخشيد ، نمي توانم يادداشت نگذارم ، چرا كه قالب نوشته هايم را حدود يكي دو ماه است كه از متن هاي شما گرفته ام(.....).پس ....... التماس دعا.
ضمنا اين پيام را
لطفا.....
نمايش ندهيد!....
انشاالله در فرصتي نزديك مجدد خدمت مي رسم.فقط عرض سلام بود.
سلام
از خوندن نوشته هات خيلي لذت مي برم خيلي دلم مي خواد كه زود به زود آپ كني در ضمن دوست داشتن اندازه نداره دوست داشتن تا نداره ...
شاد باشيد
فعلا
