January 30, 2008

عاشورا

Ashura%20%2085.jpg
پرنیان January 30, 2008 1:35 PM
Comments

سلام
.....حكايت گذرگاه.....شايد به يكبارخواندنش نيارزد ! اما از بعضي مكررات ، مكدرتر نيست!!!!!!!!......

نگاه بی رمق را می گردانی........ قدم ها به ضرباهنگ پلک های نم زده ، به اولین کوچه می کشاندت ......... می ترسی ، چشم های تو هم ، اسیر اشتباه .........
از پشت دیوار شیشه ای ، دستانت ، مست دیوار کاهگلی ، می آرامند.............

Posted by: نجوای قلم at February 23, 2008 5:32 AM

آخيش اين جوجه الان خوشحاله. خيليم خوشحال. فكر مي كنه مركز جهانه. نمي دونم پر احساس خوب پر درآوردنه.

Posted by: باد صبا at February 20, 2008 8:54 PM

بسمه هو
اوومممممممممم
سلام
خوبين شما ؟
چرا نمينويسي ؟
زود به زود بنويس
خوب ؟
مرسي از همه چيز!
يادتون نره هاااااااا
زود بنويسيد
دلم تنگه واسه خوندنش

Posted by: Farzin at February 17, 2008 5:47 PM

خيلي اتفاقي به اينجا رسيدم ... مولانا و قونيه و ... منو گرفت ... سرم گاهي به اون طاقي مي خوره كه فكر مي كنم بايد بهش برسم . اما بعد مي بينم لبه ي پرتگاهيم كه پام داره از روش مي لغزه ... واي به اون لحظه اگه مولانا و سعدي رو نداشته باشم ...

Posted by: Baran at February 15, 2008 10:18 PM

ما خودمون حسينيم، كسي نيست واسه ما سينه بزنه.

(سوته دلان)

Posted by: PAR at February 11, 2008 3:30 AM

سلام
آرام آرام چشمها را می گشایی.....خستگی بی خبری ، تاب ات می برد به خزیدنی بر اوج..........
تا به خود بیایی ، غلغلۀ گرماگرمی می کشاندت به موّاج ِ خلایق ......
حکایت گشایش .......

Posted by: ....... at February 10, 2008 10:22 AM

سلام......
عاشورا .....فرهنگ جاري در چشم هاي من و توست.......
چشم ها را بايد شست.....جور ديگر بايد ديد...........

Posted by: نجوای قلم at February 2, 2008 7:35 AM
Post a comment









Remember personal info?