January 30, 2008
سلام
.....حكايت گذرگاه.....شايد به يكبارخواندنش نيارزد ! اما از بعضي مكررات ، مكدرتر نيست!!!!!!!!......
نگاه بی رمق را می گردانی........ قدم ها به ضرباهنگ پلک های نم زده ، به اولین کوچه می کشاندت ......... می ترسی ، چشم های تو هم ، اسیر اشتباه .........
از پشت دیوار شیشه ای ، دستانت ، مست دیوار کاهگلی ، می آرامند.............
آخيش اين جوجه الان خوشحاله. خيليم خوشحال. فكر مي كنه مركز جهانه. نمي دونم پر احساس خوب پر درآوردنه.
Posted by: باد صبا at February 20, 2008 8:54 PMبسمه هو
اوومممممممممم
سلام
خوبين شما ؟
چرا نمينويسي ؟
زود به زود بنويس
خوب ؟
مرسي از همه چيز!
يادتون نره هاااااااا
زود بنويسيد
دلم تنگه واسه خوندنش
خيلي اتفاقي به اينجا رسيدم ... مولانا و قونيه و ... منو گرفت ... سرم گاهي به اون طاقي مي خوره كه فكر مي كنم بايد بهش برسم . اما بعد مي بينم لبه ي پرتگاهيم كه پام داره از روش مي لغزه ... واي به اون لحظه اگه مولانا و سعدي رو نداشته باشم ...
Posted by: Baran at February 15, 2008 10:18 PMما خودمون حسينيم، كسي نيست واسه ما سينه بزنه.
(سوته دلان)
Posted by: PAR at February 11, 2008 3:30 AMسلام
آرام آرام چشمها را می گشایی.....خستگی بی خبری ، تاب ات می برد به خزیدنی بر اوج..........
تا به خود بیایی ، غلغلۀ گرماگرمی می کشاندت به موّاج ِ خلایق ......
حکایت گشایش .......
سلام......
عاشورا .....فرهنگ جاري در چشم هاي من و توست.......
چشم ها را بايد شست.....جور ديگر بايد ديد...........
