February 25, 2008

خوشبختی

روی تمام آینه ها انگار سیاه است وقتی می نشینی و تصویر آدم ها را میبینی. انگار همه خوشبختی را گم کرده اند. زمان همه چیز را صیقل میدهد و تو آرام میگیری.
گفتی مهم نیست کجایی، مهم این است که هستی
گفتی که باش و نفس بکش
قدم میزنم روی سنگفرش و میدانم هر قطعه اش مروارید خوشبختی من است. نگران بخت من نباش. خوشبختی یعنی همین. یعنی همین که تو احساس کنی پای قدم زدن داری و سنگفرشی هست. یعنی همین روزهای من و تو.
تو... تو...تو
تو هستی یا من اینکه در آینه مقابل تست؟
نمی توانی تصور کنی که آن روزهایی که قلم مو را دستت سپردم تا روی آینه مقابل ات "تو" را تصویر کنی چقدر هراس داشتم. صادق باشم، شک داشتم به توان دستهایت. حالا نگاه کن چه کرده ای ! روبه رویت مینشینم، زانو به زانو و چشم در چشم، بزرگ شده ای به تمام معنی. نگاهت فراتر از آینه مقابل ات میرود. تو از تو این ساخته ای یا من؟
هر چه هست خوب است و عین خوشبختی.
نگران بخت من نباش
من خوشبختم روی همین روزهای کشدار هم خوشبختی است. روی همین شبهای تکرار درد هم خوشبختی است. باور کن این جنگیدن هم خوشبختی است.
امید شده ای. راست بگویم
نه تنها امید من اما انگار فانوسی همه امید ها را نشان گذاشتی از نور. این است که حضورت عین خوشبختی است.
حالا از همه سو نور هست و وقتی هست، سایه ای نیست که لحظه ای سیاه شود از من و سنگفرش نیز. جاده هم نور است تا انتها ...