February 25, 2008

خوشبختی

روی تمام آینه ها انگار سیاه است وقتی می نشینی و تصویر آدم ها را میبینی. انگار همه خوشبختی را گم کرده اند. زمان همه چیز را صیقل میدهد و تو آرام میگیری.
گفتی مهم نیست کجایی، مهم این است که هستی
گفتی که باش و نفس بکش
قدم میزنم روی سنگفرش و میدانم هر قطعه اش مروارید خوشبختی من است. نگران بخت من نباش. خوشبختی یعنی همین. یعنی همین که تو احساس کنی پای قدم زدن داری و سنگفرشی هست. یعنی همین روزهای من و تو.
تو... تو...تو
تو هستی یا من اینکه در آینه مقابل تست؟
نمی توانی تصور کنی که آن روزهایی که قلم مو را دستت سپردم تا روی آینه مقابل ات "تو" را تصویر کنی چقدر هراس داشتم. صادق باشم، شک داشتم به توان دستهایت. حالا نگاه کن چه کرده ای ! روبه رویت مینشینم، زانو به زانو و چشم در چشم، بزرگ شده ای به تمام معنی. نگاهت فراتر از آینه مقابل ات میرود. تو از تو این ساخته ای یا من؟
هر چه هست خوب است و عین خوشبختی.
نگران بخت من نباش
من خوشبختم روی همین روزهای کشدار هم خوشبختی است. روی همین شبهای تکرار درد هم خوشبختی است. باور کن این جنگیدن هم خوشبختی است.
امید شده ای. راست بگویم
نه تنها امید من اما انگار فانوسی همه امید ها را نشان گذاشتی از نور. این است که حضورت عین خوشبختی است.
حالا از همه سو نور هست و وقتی هست، سایه ای نیست که لحظه ای سیاه شود از من و سنگفرش نیز. جاده هم نور است تا انتها ...

پرنیان February 25, 2008 12:39 PM
Comments

پرنيان جان خيلي دوست دارم چون يه جورايي مثل خودم مي نويسي فكر نمي كردم مطلبم برسه اميد وارم هميشه موفق باشي

Posted by: marzieh at June 21, 2008 5:31 AM

سلام

Posted by: marzieh at June 21, 2008 5:29 AM

سلام
.....حكايت سبز آسماني......
خاموش و بی صدا ، سایه ات را تکان ِ تمام روزمره گی ها به نرمی سرازیر ِ حکایت خانۀ دل می شوی ، زلال قطرات را بر چشم های خسته ، به حرارتی نو می آرایی ، و تمام خشکی نیم روز را به مشتی آب ، حیرت زده جان سختی ات می کنی .......

Posted by: نجوای قلم at March 4, 2008 6:23 AM

سلام
گفتم چه بگويم......
به ياد عزيز ناديده ام.......اين مطالب را مي آورم ...شايد قدري نمك به زخم شوريده گان بزند......
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل ، نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي"هستي"
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار ، از پشه ، از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ماشايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.....پي آواز حقيقت بدويم........
"سهراب سپهري"

Posted by: نجوای قلم at February 26, 2008 11:12 AM

سلام

فقط يه جمله برام نظر نوشتي اما به نظر من اندازه يه كتاب معني داره

""بودن آدمها نعمت است. اینجا و آنجا ندارد. همین که هوای نفس اش همین حوالی است خوشبختی هست""

وبلاگت يعني نوشته هات خيلي عميق ِ

لذت ميبرم وقتي ميخونمشون

اهل تعارف نيستم

كارت عاليه

ممنون كه سر زدي

به اميد ...

تا بعد...


Posted by: ناصر at February 25, 2008 5:10 PM
Post a comment









Remember personal info?