March 16, 2008

یک عمر ظلم یک دنیا ایثار

ابتدای من، انتهای تست! حالا
من به خودم ظلم میکنم
تو به من ظلم میکنی
او به ما ظلم میکند
ما به خودمان ظلم میکنیم
...

March 11, 2008

نا آرام من

این روزهای نا آرام تو را درمانده ام
شنیده ای که:
دل آرام گیرد به یاد خدا
زیر لب زمزمه کن. باور کن دنیای همه همین هاست که اگر نبود این نشیب و فراز من و تو آبدیده زیستن نمی شدیم.
گنگ مانده ام
می فهمی؟!

March 10, 2008

مرا بخوان

چیزی درون من رشد میکند
آویزانم از پا
و در این وانفسای تعلیق، تو دوباره جوانی کرده ای.
به نور تو نگاه میکنم و میبینم که با آنکه باور دارم به خطای تو و ابهام خود باز هم سنگفرش هست و خوشبختی هست.
و حسرت نیست.
که خطایی نبوده.
کاش تو هم آرام باشی مثل من.
مثل چیزی که نمی دانم هست یا نیست.
آرامم با همه احساس های پیشین
با لذت قدم های تند و پر واهمه تا ته کوچه نارنجی. با آرامش و سکوت بی صدای ساعتهای التهاب تو.
آرامم
بسیار هم
جایی خالی نیست، هستی مثل همیشه این سالها. مثل دیروزهای دور و فرداهای دورتر.
هنوز هم می توانم خوابت را پریشان کنم، به چشم بر هم زدنی.
هنوز هم شب تاب ها می آیند و شبها مرا تا گرمای تو میبرند.
آرامم
ناباورانه آرام.
کاش تو هم آرام باشی.
به آرامی من و چیزی که از جنس من.
می توانی نقش اش را بکشی روی دیوار؟
مثل لبخند من با آن طره روی پیشانی زیر برق زرورق و دسته موی جوانی.
می توانی بویش را نفس بکشی؟
هست یا ابهامی است در من از فرط نیاز؟
قدم بزن تا امامزاده تنها بی همراه و به همه سالهای خوب بیاندیش
می دانم می نشینی رو به گنبد و خیس میشود پهنای صورتت و باز هم آیه "ای کاش" می خوانی. نمی توانی تصور کنی چه گذشته بر من. می دانی اما فراموش ات شده آشوب من
راه برو روی سنگفرش من که قطعه قطعه سنگ هایش را چیده ام به تجربه دست و دلم. راه برو شاید روزهای پیش رویت دیگر حسرت نباشد و نماند، یا سایه ای از توهم.
خورشید هست همیشه، نور هست مدام، دست و دل ما حجاب بصیرتمان میشود.

March 4, 2008

ابهام

ابهام مرا بلعید
وقتی تو
در شک چشمهای خیس و دستهای باز اعتماد ماندی