March 10, 2008
مرا بخوان
چیزی درون من رشد میکند
آویزانم از پا
و در این وانفسای تعلیق، تو دوباره جوانی کرده ای.
به نور تو نگاه میکنم و میبینم که با آنکه باور دارم به خطای تو و ابهام خود باز هم سنگفرش هست و خوشبختی هست.
و حسرت نیست.
که خطایی نبوده.
کاش تو هم آرام باشی مثل من.
مثل چیزی که نمی دانم هست یا نیست.
آرامم با همه احساس های پیشین
با لذت قدم های تند و پر واهمه تا ته کوچه نارنجی. با آرامش و سکوت بی صدای ساعتهای التهاب تو.
آرامم
بسیار هم
جایی خالی نیست، هستی مثل همیشه این سالها. مثل دیروزهای دور و فرداهای دورتر.
هنوز هم می توانم خوابت را پریشان کنم، به چشم بر هم زدنی.
هنوز هم شب تاب ها می آیند و شبها مرا تا گرمای تو میبرند.
آرامم
ناباورانه آرام.
کاش تو هم آرام باشی.
به آرامی من و چیزی که از جنس من.
می توانی نقش اش را بکشی روی دیوار؟
مثل لبخند من با آن طره روی پیشانی زیر برق زرورق و دسته موی جوانی.
می توانی بویش را نفس بکشی؟
هست یا ابهامی است در من از فرط نیاز؟
قدم بزن تا امامزاده تنها بی همراه و به همه سالهای خوب بیاندیش
می دانم می نشینی رو به گنبد و خیس میشود پهنای صورتت و باز هم آیه "ای کاش" می خوانی. نمی توانی تصور کنی چه گذشته بر من. می دانی اما فراموش ات شده آشوب من
راه برو روی سنگفرش من که قطعه قطعه سنگ هایش را چیده ام به تجربه دست و دلم. راه برو شاید روزهای پیش رویت دیگر حسرت نباشد و نماند، یا سایه ای از توهم.
خورشید هست همیشه، نور هست مدام، دست و دل ما حجاب بصیرتمان میشود.
سلام
.......چقدر بوي سبز دارد اين نوشته!.....
اگر درد سرت كم شد ، براي تمديد آن حكايت
سنگستان......
را بخوان !!!!!!......
البته ببخشيد اگر بعضي مواقع يادداشت هايم قهوه اي سوخته هستند!.......
ضمناا ببخشيد كه گفتم نوشته تان از جنس آهن بود.....واقعا بود!...
حكايت آهن و آدمي زاد حكايت نواي سندان است به بازار آهنگران و رقص شوريدگي مولانا ....اگر تامل كنيم.......
