April 4, 2008
بي تابي
داغ مي شوم و يخ
سرانگشتان يخ كرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهايم گاه مي دود به شتاب و گاه آرام و من گيج
پوست تنم دو تا مي شود
پوست مي اندازم در پيله خود
كسي از درون مرا در خود فرو ميبرد و در اين بلواي بي سر و ته
تو كجايي ؟
چرا مثل هميشه كوتاه نمي شود حلقه هاي زنجيرمن تا تو. تا بيايي نزديك و گْر بگيرد تمام زندگي
و مثل هميشه دستي به باد نمي دهد شنيده ها و ناشنيده هايم را كه دوباره من من شوم و تو تو
ياس باغچه خم شده از گلهاي زرد و معطر بي آنكه راهي به تو باز شود. من دستهايم را بسته ام كه دراز نشود تا حريم تو و فردا روزي نشنوم آنچه نبايد را.
من با چشم هاي بسته به آينه نگاه مي كنم كه تو نباشي
من و تمام سلولهايم هنوز معلقيم روي سرخي دريا يي كه ديگر آبي نيست
تا تو بماني با همان خاطره هاي دور و شيرين كه من توان تكرار اين مكرر را ندارم. قيچي در دست من است و انگار منم كه با دستهاي تو زنجير پيوسته را از هم ميدرم
من و لحظه هاي تلخ
تو و لحظه هاي تلخ تر
سلام دوست خوبم
من به آدرس
http://arshahrvand.persianblog.ir/
کوچیده شدم.
سلام پرنيان عزيز سال نو تا آخر اسفند مبارك ديگه بقيه اش واسه سال ديگه ... چه شعر زيبايي گذاشتي مثل هميشه ستودني و دلنشين واقعش بعد از مدتها كه از شعر دور بودم حسابي گرفتم . موفق و شاد و پيروز باشي و لبهات پر لبخند . راستي اين كد رمز اين پايين هم خيلي باحاله همه اش فكر ميكنم الان از اون زير يك دسته اسكناس دوهزار توماني بعد از فشار دادن دگمه ي ارسال واسه ام مياد بيرون ! ..... حالا هزار تومني هم باشه اشكال نداره ما كه نديد بديد نيستيم ..!!
Posted by: رضا at April 10, 2008 4:49 AMسلام...
متن بسيار زيبايي بود
اميدوارم هميشه همه جا شاد باشيد
Posted by: امير متين at April 9, 2008 3:15 PMمن و لحظه هاي تلخ
تو و لحظه هاي تلخ تر
سلام. به قول آندره ژيد: "هميشه چيزي هست كه هميشه نيست!"
هميشه حرفهاي زيادي هستند که باور نميشوند. حرفهاي نافهميده زيادي روي زمين و زير آسمان معلق مي مانند. نمي دانم تکليف اينهمه اشتياق و آتش افروزي چيست. سرانجام آتش، ناگفته پيداست. تلخ است. و شايد تلخ تر...
سلام. به قول آندره ژيد: "هميشه چيزي هست كه هميشه نيست!"
هميشه حرفهاي زيادي هستند که باور نميشوند. حرفهاي نافهميده زيادي روي زمين و زير آسمان معلق مي مانند. نمي دانم تکليف اينهمه اشتياق و آتش افروزي چيست. سرانجام آتش، ناگفته پيداست. تلخ است. و شايد تلخ تر...
سلام
سرخي دريا يي كه ديگر آبي نيست......
خوشا به حال آن چشمی که همیشه اش سرخی دریا باشد ، به غروب ......پایان....
و خوش تر آنکه ، نگاهش ....محو سرخی دریاست به عمق زردی طلوع.......
.....و به قلب کویر هم........نارنجستانی هست.......
راه آن......
حلقه های خیس نگاه است
به سبّوح ِ نیمه شبان ِ خلوتیان اُنس .......
.....خانه تکانی باید.......
ضمنا
حکایت چراغ
شاید یکبار خواندنش بیارزد....
غبار نفس ها ، رقص اوج شان می کشد به حجره های فیروزه ای ، و طاقچه های کبوتر نشان ، بی تاب ِ چرخش های پرواز ، محو تماشایند .....که انگار کتیبه های کوفی هم ، بلندای شعر را ، مترنم اند به حریم ِ نگاه ...... و خالی ِ دستان ِ نیاز که پیش کش ِ صحن ِ حضور ، غرق آیینه های بی رنگی اند......
کاش اینجا می بود، در پهلویم ، تا زهر این لحظه های تلخ تنهایی را با من تقسیم می کرد ، مثل همیشه . اما جای او خالی است . سرد است .
هالیند: مارچ 2005
