April 17, 2008

گذشتي

گذشتي
و از خاك نمدار دست كشيدي انگار
ذره ذره اين خاك را تو بو كشيدي و مي شناسي اش. ميداني كجا چشمه جوشان است و كجا سبزي جنگل. ميداني كجا نرگس گل ميكند و كجا باغ بنفشه. روي تن اين خاك قلم مو كشيدي با چشمهايي كه لذت خيسشان كرد. تو تمام پستي بلندي هايش را طي كرده اي و سرانگشتت جاي عبور گذاشته. شميم اش مال تو بوده و شقايق هاي سرخ روي سينه اين خاك را تو بوسيده اي گلبرگ گلبرگ
گذشتي
گذشتي و به هيچ سپردي
اينجا روي همه چيز را برف پوشانده كجا ديگر آفتاب از همان مشرقي كه ميشناسي طلوع ميكند؟ و تا كي انتظار كش خواهد آمد به آمدنت؟ و اگر بيايي دير ِ دير يا زودِ زود مگر سرماي مغربي خواهد رفت؟ و تن اين خاك دل به تو خواهد سپرد بي هراس و واهمه؟
گذشتي بي آنكه صبور بماني و ارزش اين جاده هاي انتظار را بشناسي
گذشتي بي كه بداني چه قدمگاهي را از دست داده اي
گذشتي
گذشتي و انگار كن تمام هستي را باخته اي به هيچ از پي تملكي كه معنايي نداشت از پي تقديري كه اميد به دست تو بسته بود از پي همه خواهش هاي بيقراري كه شبهاي سرد و گرم را به برف و تن سوزان سپرده بود و زنده مانده بود به عشق نفسهايي كه بود و ميشد كه باشد و بماند.
گذشتي عزيز
حالا تصوير تو در آينه جا مانده و ميرود و ميدود و ميدود و به هيچ نمي رسد. ميدانم كه تهي شده اي و هيچ نفسي گرمت نخواهد كرد و هيچ خاكي زمين گيرت نمي كند. انگار تمام زمين را خار گرفته و قدم هاي سنگين تو روزهاي كشداري است كه گريه دارد و حسرت. دستهايت گره حاجت به كجا ميبندد؟ و رشته سبز آويزان پنجره اين خاك به چه اميدي بماند؟ آدمها روي تاريكي اين بستر كورمال كورمال راه ميرونند و چشمهاي تو نيست كه چراغ عبورشان شود.
گذشتي
بي آنكه بداني وراي تصور تست لذت يك لحظه ماندنت يك نفس بودنت
گذشتي بي آنكه بداني بناي اين سرپناه ديگر ساده نيست و حالا هر سايه باني آوار ميشود روي خاطرات تو روي لحظه هايي كه حسرت آنها در دلت ميماند و ميماند و ميماند و ميماند

پرنیان April 17, 2008 2:20 PM
Comments

سلام
.......حکایت محجوب.....
نسیم ظهر گاهی ، نیمه جان ِ برگ های بی تاب را پراکندۀ وجودت می کند و سکوت کوچه های آفتابی ، لبریز خلوتی دیر آشنا ، می کشاندت تا خنکای سکوت گنجشکان ، و گام های خسته از گریز ..........
شاید حکایت آشنایی باشد(.....)

Posted by: نجوای قلم at May 4, 2008 10:43 AM

سلام
........شايد نهايت جواب به سلام هاي بي جواب همين باشد......
از حدود 27 فروردين تا امروز يك شب و يك ساعت از سر درد مزمن و تب شبانه راحت نبودم....با اين حال گفتم شايد به حرمت سلام هاي (بي جواب!)بهتر باشد قدري روحيه نااميدي را از شما دور كنم ، و با تمام فشار وحشتناك سردرد ، فقط با دلسوزي يك برادر كوچكتر ، دعوايتان كردم ، (و اگر نفسي بيايد بازهم بيشتر دعوايتان مي كنم حال ناراحت هم بشويد مهم نيست ، اين يك دردي است كه در بعضي برادر ها وجود دارد ، مگر آنكه برادري من را نخواهيد كه بحث ديگري ست.....) اما ظاهرا ....نرود ميخ آهنين در سنگ........شما را به خدا قدري اين ديوار ها را بشكنيد ..... از اين نگاه هاي كبود كم كنيد .........
محض حرمت سلام
و ديگر هيچ
نجواي قلمي كه ترك آن هيچ كس را نيازرد

Posted by: at April 30, 2008 6:29 AM

سلام
.....نزديك ده روز است در التهاب و سردرد يك حمله ميگرني غوطه ورم و گيج....و تازه امروز قدري آرام شد و مي فهمم كه هنوز زنده ام اما با اين همه منگي و گيج زدگي ام جرات نمي كنم ضمير " ام " را خودم بگويم!!!!...
شايد بايد تبريكتان گفت كه جرات بي جراتي داشته كه در عين حضور در محضر آنكه فقط بي جراتان راز " من حكومتك " را فهميدند و سر ِ زنده بر بالين نهادند و......شما جرات خستگي را به راحتي زنجير گسيخته كرديد
بله به راحتي(فرياد زدم)
از وقتي كه مقاله دينداري را نوشتيد .... كم كم نه ، تند تند شل شديد
چرا (فرياد)....شما خيلي .........كرده ايد ....مگر اختيار تان دست خودتان است كه به راحتي گندخانه خستگي و واماندگي را قفل مي شكنيد
اصلا من چكار كار دارم
هر .......مي خواهيد بكنيد من كه خدا را شكر شما را مطلقا مي شناسم و عميقا و بهتر از هر ....ديگر ......البته نگران نشويد متاسفانه يا خواشبختانه زندگي و درس و كار من آنقدر پستي و بلندي داشته كه با هر دست نوشته اي تا عمق روحيات فرد را مي بينم حال اگر دل نوشته باشد كه ديگر بدتر و اين بلايي است كه تا به حال جرات گفتنش را به كسي نداشتم و براي همين زياد وب گردي نمي كنم تا مشكلي درست نشود...وگرنه ، نه شما را ديده ام و نه اصلا مي دانم كيستيد و كجاييد......اما دانستن كه درين ها خلاصه نمي شود
.........بگذريم با اجازه يا بدون اجازه در وبلاگ لينك مي دهم خوشتان بيايد يا نيايد به...........ببخشيد خودتان مجبورم كرديد بد بنويسم ...اگر مي شد سرتان فرياد مي كشيدم و به اولين ديوار محكم سر خودم را مي كوبيم تا بفهميد "من " همه چيز را هيچ گاه نخواهد فهميد و بايد بيش از اينها ديوار شكست تا به راز اصلي پي برد.....
فعلا حالم مناسب نيست
اگر جسارتي شد استد عا مي كنم نبخشيد ، عصباني بشويد فرياد بكشيد به ديوار مشت بزنيد و وقتي خسته شديد ديوان خواجه حافظ منتظر شماست و بعد بنويسيد.....خدا حافظ قلندر بالين خشت كه روز گار بيابون گردش كرد....

Posted by: قلندر بالین خشت at April 25, 2008 6:48 PM

نه...دیگر بهانه ای نیست
برای آنهمه بیقراری و گریه
برای آنهمه بغض و انتظار
دل نگرانی از رفتن
دلتنگی برای ماندن
دیگر برای دیداری دوباره هم
بهانه ای نمانده است...

Posted by: at April 19, 2008 6:57 AM

سلام
....هر گذشتی ، بازگشتی ست ، اگر تامل کنیم
اگر تامل کنیم
تامل
و چه کم اند و کم بوده اند و کم خواهند بود ، اهل تامل......
بماند برای بعد........

Posted by: نجوای قلم at April 17, 2008 5:08 PM
Post a comment









Remember personal info?