May 13, 2008
خاطرات
بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان
.
.
تا نماند دیگر از من یادگاری
در خزانی یا بهاری
بسوزان
بسوزان
اخیرا" خیلی دیر به دیر مینویسید
نکنه از نوشتن خسته شده اید؟
-------
نوشتن حس ميخواهد و من اين روزها آنقدر درگير آنچه نبايد شده ام كه از خود غافلم
پرنيان
سلام
....اين بار پا در چكمه بزركتر ها كردم ......اگر درد سر نداشتيد ، براي تجديد دردها ......خياميه !..... شايد به يكبار خواندنش بيارزد ....شايد هم نه!....
سلام
....هرگز نسوزان خاطرات ات را كه
در هيچستان
تنها خواهي ماند
حتي خار هاي مانده در گلو واستخاندهاي جا خوش كرده در زخم
بگذار هيچستان از تو باشد نه هيچستان هيچ در هيچ ها!.....
..........
.........
حكايت غربتي
هوای ابری ، خبر از عقده گشایی می دهد ، و تو دلخوشی که زبان قطرات را با خش خش برگ های زیر پای ات سال هاست هم رازی و به انتظار واگویی ای نو با اشک های آسمانی ، دل ات ذوق کودکانه اش می شکفد و نگران ِ نگاه های خاکستری ، خنده را گاز درد آوری می زنی که اشک از چشم ات به خنده می افتد و نمی توانی به سرش بزنی تا رسوای ات نکند!......و......
و........و........
قدري حكايت خودم است.براي سر درد بد نيست!.....
