September 4, 2008

دوباره تو

حس بومرنگ در من است
دورِ دور
نزدیک ِ نزدیک
-----
حس روزهای اول تست که ریشه دواندی و نشستم در تمام لحظه های تو. حالا پس از این یلدایی که سالها را در خود جا داد میایی مثل بومرنگ. من بهت زده ام و نمی دانم چه باید کرد. دور بمانم و هیچ نگویم که توانم نیست. پیش آیم مثل همیشه هراس این سالهای یلدایی مرا میگیرد. که نکند دوباره تو آن شوی که نباید و من ...بمانم
نیلوفرانه من که خشک شدی و دوباره جان گرفته ای و از من روان میشوی تا خورشید دیگر با من چنان مکن که چنین شوم. نمیدانم در من چه میگذرد و من چه کسی را در خود دارم اینگونه ناتوان و در انتظار. تاوان شبهای یلدایی است یا سرپیچی من از او
همه چیز در هم پیچیده و دل فقط به او دارم و رحمت بی انتهایش در این شبهایی که از ذکرش هم محروم شده ام.
به هم میبافم در تنهایی خویش و ناتوانی و گوشه نشینی

پرنیان September 4, 2008 8:22 AM
Comments

.:: سودای محال ::.
در نیوشای خرد.

Posted by: ارغوان at September 19, 2008 1:35 PM

سلام
........آمدم بعد از .......
شايد هر از چند گاهي بايد كه......مدتي بايست تا خون شير شد......
با "مصباح" هم شايد نتوان "گريبان چاك"ام را ديد .....حكايت"بدون عنوان"....شايد قدري آرامم كند تا....روز آخرين.....

Posted by: نجوای قلم at September 18, 2008 9:49 AM

سلام
وا فريادا از عشق...
----------------------
ارغوان
با مقاله
.:: مرگ خدا ::.
به روز شد

Posted by: vahid at September 13, 2008 6:57 PM

سلام.....
عزیزجان برو خدا را هزار هزار بار شکر کن که حد اقل تنهایی ات را نگرفتند......من را که با .........بیرون کردند و گفتند.....رو که از ین درب نِه ای لایق این درد نِه ای ......و الان سراسیمه .......می روم شاید سرمست شوم ......هیهات هیهات هیهات که لایق این درد شوم.......ناتوانی و تنهایی و گوشه نشینی ......داغی است که دوست با نگاه اش بر دل می گذارد...... و خدا را شکر که ، حداقل به گدایی ، گوشه دیوار کاه گلی ، زیر سایه شاخه های آویخته از بی تابی ، جای مان دادند.......تا هر رهگذری پایی بزندمان و بغض خاموش را هیچگاه نفهمند........تا فقط "او" همدردمان باشد...لاتخف یا بن منصور!.......

Posted by: نجوای قلم at September 6, 2008 11:16 AM
Post a comment









Remember personal info?